۲۶ خرداد ۱۳۹۲ ه‍.ش.

دل نوشته های کودکان کار

روز جهاني مبارزه عليه كار كودك

شکیلا احمدی

امروز روز ماست، روزي پر شور...
روز مبارزه با هر گونه كار كودك در جهان توسعه يافته بشري.
امروز روز حرف‌ها و دل گفته‌هاي من وتوست...
آري! گفته‌هايمان آن قدر زياد است كه در يك روز نمي توان آن‌ها را بيان كرد، اما ما ايستاده ايم تا به دنيا و بشريت بگوييم: «ما» كار نمي خواهيم رنج وسختي و كشيدن بار را نمي خواهيم...
ما كودكيمان همراه با بازي‌هايش، خنده‌هايش و قهر قهر گفتن تا روز قيامت‌هايش كه دمي بيش نبود را مي‌خواهيم...
كودكي كه هم بار مي‌كشد و هم رنج در دنياي من و تو هنوز هم وجود دارد...
گويا هنوز روز جهاني معنايي ندارد...
هنوز آدم‌هايي هستند كه اين روز حتي از خاطرشان هم گذر نمي‌كند...
گويا هنوز نام كودك كار در عمق وجودمان ريشه ندوانده تا براي محو يا محدود كردنش گام‌هايمان را استوارتر و راسخ تر از ديروز برداريم.
من وتو گواه اين روزيم براي خواستن خواسته‌ها و آرمان‌هايمان، برای جشن لحظه‌هايي پر از اشك و لبخند و ريشه كردن در عمق قلب بشريت...


روز جهاني مبارزه عليه كار كودك گرامي باد!...



 مرا ببخش...

  کودکی دوان‌دوان به سمتم آمد. نفس نفس می‌زد و قلب کودکانه‌اش به سرعت نور می‌تپید. قادر به صحبت نبود، اما دستش را دراز کرد و نگاهم به چشمانش دوخته شد که پر از تردید و شک و اندکی امید بود.
دستان کوچکش سرد بود خیلی سرد ... حس‌شان کردم اما هنوز نگاهم به نگاهش دوخته بود و نفس‌نفس می‌زد.
نگاهی با بغض به من کرد و باز هم خیرگی و درماندگی ...
همچنان که سرفه می‌کرد، چشمانش را از من برداشت و با صدای کودکانه پراز دردش گفت: کبریت، کبریت نمی‌خرید؟ اما من هنوز در پیچ و خم خیرگی‌ام غرق بودم و صدایش در گوشم پیچید. لحظه‌ای در ذهنم به پسرک فکر کردم و به او گفتم: آره، آره همشو می‌خوام. چشمان غم‌زده‌اش رنگی دیگر گرفت. به من نگاه کرد و با لبخندی تلخ گفت: راست می‌گویید؟ همه را؟ من جلوتر رفتم و پیشانی‌اش را بوسه‌ای زدم و گفتم: حتی اگر تمام کبریت‌هایت را هم که بخرم؛ باز هم قادر به گرم کردن دستان کوچک سرما‌زده‌ات نیستم! مرا ببخش...

هیچ نظری موجود نیست: