۲۶ خرداد ۱۳۹۲ ه‍.ش.

ايستگاه بي‌تابي

علی یزدانی

خسته و رنگي / در ايستگاه اتوبوس/ كه همسايه بود با كبابستان/ پناهي مي‌جستم/ از تگرگ نگاه‌هاي تحقير‌آميز/ كه بر سرم
می‌باريد/ و بوي كباب/ كه بي‌تابم مي‌كرد/ در پشت دروازه‌هاي كبابستان/ هنوز هزينه كبود گوجه‌فرنگي درشتي را كه بلعيده بودم در تن داشتم/ تصميمم را گرفتم/ ديگر براي ساييدن بتونه‌ي روي ديوار و سقف/ نردبان را بالا نخواهم رفت/ كه هر چه بالاتر مي‌رفتم/ نان و كباب از دسترسم دور‌تر مي‌شد/ و چراغ تخم‌مرغ بر سفره‌مان هماره نمي‌درخشيد/ صدايي از كف جوي آب زلال مرا به خود مي‌خواند/ سنگ را برداشتم!

هیچ نظری موجود نیست: