۲۸ خرداد ۱۳۹۲

دیگه نمی‌‌خوام ازدواج کنم، خسته شدم !

   فاطمه شاه نظری

            تیره‌گی پوست، به صورت ظریفش جذابیتی خاص داده؛ چشمان مات و غمگینش را اما نیشخندی تلخ همراهی می‌‌کند. هفده سال دارد، هیکلش اما به ظرافت یک دختر سیزده ساله است! کم حرف است. گاه گاهی نم ِاشک تمام چشمانش را پر می‌‌کند اما سرازیر نمی‌شود. نگاهش به دوردست‌هاست، دوردست‌هایی که هیچ کس نمی‌‌داند کجاست.
پدر و مادرش هر دو جوانند. زن دیگری هم هست که 4 خواهر و برادرش از او هستند. زنی که زیاد با مادرش اختلاف سنی ندارد. یک مرد، دوزن و هشت بچه، خانواده‌ی مردِ افغانی است که در بازار تهران باربری می‌‌کند.
 می‌گوید: وقتی پدر آمد ما نمی‌‌شناختیمش. هر سه کنار هم ایستاده بودیم و مردی را می‌دیدیم که می‌گفتند پدرمان است. وقتی او به ایران رفت، من دوساله بودم، برادرم یکسال بزرگ‌تر از من و خواهرم خیلی کوچک بود. مادرم در تمام این سال‌ها زجر کشیده بود تا سه کودکش را بزرگ کند. با همه جوانی‌اش مسوولیت نگهداری چند برادر نوجوان را نیز به دوش می‌‌کشید.
وقتی از دور او را دیدم یادم رفت آن روزی را که تلفن زنگ زد و مادرم همان طور که گوشی به دست داشت غش کرد و به زمین افتاد و ما سه کودک با گریه و فریاد سعی می‌‌کردیم دست و پایش را بگیریم که آن طور تکان نخورد. مادرم بیماری تشنج دارد، هر وقت که حادثه‌ای رخ می‌دهد، آن حرکات لعنتی به سراغش می‌‌آید. من هم همین بیماری را دارم. بعد فهمیدیم که پدر از آن سوی تلفن به مادرم خبر داده که در ایران ازدواج کرده است، با همان زنی که قبلا طلاقش داده بود.
می گوید: پدر و مادرش اهل هرات افغانستان هستند. خانواده‌ی پدرش وضع مالی خوبی داشتند. خیلی جوان بود که عاشق دختری شد. بعدها همان دختر به عقدش در آمد. باردار شدن دختران در هرات قبل از مراسم عروسی رسم است. دختر وقتی نه ماهه باردار بود، پدرش پانصد هزار تومان از او خواست تا اجازه دهد مراسم عروسی انجام شود. چون داماد نتوانست این پول را تهیه کند، طلاق دخترش را گرفت و دختر و نوه‌اش را به ایران آورد.
 مادر خودم از یک خانواده پولدار روستایی است. مادرم سه سال باردار نشد، ولی پدر از او بچه می‌‌خواست آن هم پسر. افغان‌ها فقط پسر دوست دارند. بیشتر افغان‌ها وقتی ازشان می‌پرسید: چند بچه دارید، فقط تعداد پسرها را می‌‌گویند. سال چهارم ازدواج‌شان مادرم باردار شد و پسری به دنیا آورد. سه سال پشت هم زایید. وقتی سه بچه داشت پدر به ایران آمد. بعد از هشت سال پسرش را از ازدواج اول پیدا کرد. نمی‌دانیم چه به سر آن‌ها آورد که آن زن از شوهرش طلاق گرفت و دوباره به عقد پدر در آمد. از ایران خبرهایی می‌رسید که پدرم ازدواج کرده، ولی مادرم نمی‌‌خواست قبول کند که شوهرش حالا زن دیگری هم دارد. همه هم بهش می‌گفتند که دلیلی برای این کار ندارد، چون پسر دارد دیگر چه نیازی به زن دیگر داشت ولی خوب از آن زن هم پسر داشت! 
من بچه آرامی بودم، همیشه دوست داشتم خاک بخورم، آن روز هم گوشه‌ای کز کرده بودم، گریه می‌کردم و خاک می‌خوردم و به مادرم نگاه می‌کردم که مثل یک جسد شده بود. مادر قشنگ و مهربانم انگار یک باره پیر شد، کوچک شد و دیگر هیچ وقت نخندید. برادرانش ازش خواستند طلاق بگیرد و ما را به پدرمان بدهد ولی او ما را بغل می‌‌کرد، گریه می‌کرد و می‌گفت هیچ وقت ما را تنها نخواهد گذاشت. تمام ارثش را به برادرانش داد تا آن‌ها اجازه بدهند که او ما را نگه دارد. حالا هم علت یکی از دعواهای پدر با مادرم همان ارث است. او را تحت فشار می‌‌گذارد که به افغانستان برود ارثش را پس بگیرد. ولی او می‌گوید که ارثش را برای این به آن‌ها داده که آن‌ها را تنها گذاشته و به ایران آمده است. چون هیچ کس نبود که از آن‌ها نگهداری کند.
پدر بعد از شش سال آمد، چشمش که به من افتاد با حالت بدی گفت این دختر چقدر بی ریخته !!! آن صحنه هنوز بعد از نه سال جلوی چشمانم ظاهر می‌‌شود. من دختربچه‌ی سبزه رویی بودم ولی خواهر کوچکم سفید و قشنگ بود. پدرم یک و نیم میلیون تومان از عمویش در ایران گرفت که بتوانیم به ایران بیاییم و در عوض خواهرم را به او فروخت تا بعد به عقد یکی از پسرانش درآید. وقتی به ایران آمدیم و او کمی بزرگتر شد دلش نمی‌خواست زن او شود. ولی خوب نمی‌شد باید ازدواج می‌‌کرد، چون پولش را قبلا داده بودند.
ما با پدرمان به ایران آمدیم. آمدیم به خانه‌ی همان زنی که در واقع هووی مادرم بود. همان نیمه‌های شب اول که در تهران بودیم، هر دو زن به جان هم افتادند. مادرم از پدرم می‌‌ترسید، ولی آن شب زن دیگری شده بود. فریاد می‌کشید که باید جدا زندگی کنیم. با این حال یک سال ما همه با هم در دو اتاق در یک خانه زندگی می‌‌کردیم. صاحب خانه بعد از یک‌سال ما را جواب کرد. یادم هست تابستان بود و هوا به شدت گرم و مادرم هفت ماهه باردار بود. مثل دیوانه‌ها از خانه بیرون رفت تا جایی برای‌مان پیدا کند. مادر قشنگ و مهربان‌مان در این یک ساله باز هم هم پیرتر شد. پولی نداشتیم، بالاخره 100هزار تومان جورکردیم و با 40 تومن یک اتاق در یک خانه اجاره کردیم که پر بود از افغانی‌های مجرد. یک حیاط کوچک بود با 5 - 6 اتاق. درست یادم هست ظهر سه شنبه بود. با آن که مادرم باردار بود تمام وسایل را به تنهایی حمل کرد و وسط حیاط ریخت. بعد کم کم جمع کردیم بردیم توی اتاق. این خانه حمام نداشت دو سال و نیم با بدبختی آن جا زندگی کردیم. مادرم یک لگن بزرگ پلاستیکی خرید و در تمام این دو سال و نیم زمستان و تابستان آب گرم می‌‌کرد و ما را در همان اتاق حمام می‌‌کرد. توی این خانه مادرم مثل یک گربه همیشه آماده بود که از ما در مقابل بقیه همسایه‌ها محافظت کند. مجبور شدیم یک اتاق شش متری را اجاره کنیم که روی پشت بام خانه‌ای ساخته شده بود و در واقع انباری صاحب خانه بود. صاحب خانه یک افغانی بود که سه پسر بزرگ هم داشت. مادر مهربانم مجبور بود دل صاحب خانه را هم به دست آورد. خانه او را تمیز می‌کرد و هر کاری که داشتند انجام می‌داد. وقتی زن صاحبخانه دو ماه در بیمارستان بستری بود، مادرم حتا غذای پسرهای او را می‌پخت، نظافت می‌کرد هر روز هم به بیمارستان سر می‌زد، بلکه برای مدتی ما را نگه دارد. حُسن خانه این بود که یک حمام گوشه حیاط داشت و توی راه پله هم مادرم برای خودش جایی برای پخت و پز درست کرد. چهار بچه و پدر و مادرم همگی به زور خود را توی آن جای می‌‌دادیم. هوا هم اگر خوب بود از پشت بام جلوی اتاق استفاده می‌‌کردیم. کم کم بزرگ می‌شدم. دختر لاغر و سبزه رویی بودم که از همه چیز و همه کس خجالت می‌کشیدم. هنوز صدای پدرم تو گوشم زنگ می‌زند " این دخترچقدر بی ریخته" بلوغم نسبت به دخترای دیگه دیر شده بود و این همیشه مادرم را نگران می‌‌کرد. حالا سیزده ساله بودم دخترای دیگه یکی و دوسال و شاید بیش‌تر بود که عادت ماهانه‌شان شروع شده بود. یک روز زن پدرم به خانه ما آمد و با مادرم مرا به بازار بردند برایم یک بلوز و دامن سفید خریدند. وقتی از خرید برگشتیم، به من گفتند که به حمام بروم. بعد از حمام موهای بلندم را شانه کردم و با خوشحالی بلوز سفید را با یک دامن مشکی پوشیدم. یک باره مادرم با همه وجودش فریاد کشید، چرا دامن سیاه پوشیدي!؟. وقتی با نگاه تعجب‌آمیز من روبروشد گفت: تو تازه عروس هستی، چرا مشکی پوشیدی؟!
 فهمیدم پدرم مرا در ازای 5 میلیون تومان به پسرعموی خودش که در یزد نگهبان یک کارگاه بود، فروخته بود. مردی که 26 سال از من بزرگتر بود. معتاد بود، بداخلاق بود، دست بزن داشت و فحاش بود. برای همین گفتم که کس دیگری را دوست دارم، در صورتی که تا آن زمان من حتا با هیچ پسری دوست نبودم. پدرم ترسید که من فرار کنم فورا مرا به او داد. توی دلم می‌‌گفتم شماها نه تنها نمی‌‌فهمید بلکه قلب هم ندارید. عاقد آمد ولی من اصلا ندیدمش توی خانه همسایه بود. داماد هم آن جا بود. من تا آن موقع او را هم ندیده بودم. خواهرها و برادرم را روی پله‌ها نشاندند، مبادا من فرار کنم. بین افغان‌ها رسم است که داماد شب عقد در خانه عروس می‌ماند و با او می‌‌خوابد، ولی پدرم این اجازه را به او نداد. او از پدرم می‌ترسید و من از هر دوی آن‌ها. طبق رسم ما افغان‌ها من باید دو سال در عقد او می‌‌بودم. روز عقد وقتی با گریه اعتراض می‌‌کردم، مادرم می‌‌گفت جهنم هم باشد باید بروی! مادری که آن قدر مهربان بود خود تبدیل به زندانبان شد. 5 ماه بعد او به تهران آمد. چهار روز ماند. مادرم برای ما توی همان یک اتاق رختخواب می‌انداخت و خودشان روی تراس می‌خوابیدند. از او به شدت بدم می‌‌آمد تا صبح نمی‌خوابیدم، خودم را جمع می‌‌کردم تا تنش به تنم نخورد. با هر تکان تمام بدنم می‌‌لرزید. سعی می‌کردم که فاصله‌ام را با او حفظ کنم و او به من فحش می‌‌داد. تهمت می‌‌زد و به صورتم سیلی می‌زد. به من می‌‌گفت تو یک جنده هستی. آهسته اشک می‌ریختم نمی‌‌گذاشتم مادر و پدرم بفهمند ولی خوب یک اتاق کوچک بود و آن‌ها هم در چند قدمی ما روی پشت بام بودند. وقتی مرا می‌‌زد آن‌ها می‌‌فهمیدند و دخالت می‌کردند. صاحبخانه ما را جواب کرد. ما دوباره برگشتیم به همان خانه قبلی، منتها دو تا اتاق گرفتیم. بعد از 4 ماه او آمد. داشتیم صبحانه می‌‌‌خوردیم. با نان و چایی بازی می‌کردم، بهم گفت چرا نمی‌خوری؟ گفتم دوست ندارم با کسی که دوستش ندارم، صبحانه بخورم. جلوی چشمان مادرم با لگد آن چنان به سینه‌‌ام کوبید که نفسم بند آمد. گفت تو یک جنده به تمام معنا هستی. پدر و مادرم ریختند سرش و زدندش. دو میلیون به پدرم داده بود که بقیه را برای عروسی بدهد. داد می‌زد پولم را بدهید، طلاقش می‌دهم. اما شب مادرم دوباره برای ما رختخواب انداخت و گفت برو پیشش بخواب!
 پیغام داد که می‌خواهد عروسی کند. 3 میلیون بقیه را داد به مادرم. آن‌ها هم رفتند مقداری جهاز خریدند. بنا بود 5 شنبه عروسی کنیم. سه روز قبلش رفته بودیم کرج خونه خواهرم، همان خواهری که قبلا فروخته بودند و شوهرش را دوست نداشت.
زنگ زد و هرچه فحش بود بهم داد و چند ساعت بعد آمد کرج. وقتی وارد خانه خواهرم شد از همان دم در با چاقو به طرف من حمله کرد که مرا بزند. مادرم پرید جلوی او، چاقو به دست دخترعمو و مادرم خورد و آن‌ها زخمی شدند. پلیس آمد او را دستگیر کرد و به زندان فرستاد. چند ماه بعد یک روز از زندان زنگ زدند که می‌خواهند او را رِد مرز کنند آیا من هم با او می‌‌روم، گفتم طلاق می‌خواهم. پدرم سه میلیون بهش داد و مرا طلاق داد و یک هفته بعد با کمال ناباوری مرا به عقد پسری در آوردند. این بار مرا 12 میلیون تومان فروختند. یعنی از او پول گرفتند تا بتوانند پول قبلی را پرداخت کنند.
حالا شانزده ساله بودم ولی او را هم نمی‌خواهم؛ بخدا من اصلا نمی‌‌خواهم ازدواج کنم. من از مردها متنفرم. چشمان درشت سیاهش را به زمین می‌دوزد و با انگشتان باریک و بلندش بازی می‌کند، می‌گوید: من دیگه نمی‌‌خوام ازدواج کنم، خسته شدم. من با این سن کم زجرهایی کشیده‌ام که زنی بالغ و بزرگ شاید حتا فکرش را هم نکند. من حق دارم زندگی کنم. شاید سال‌های درازی زنده باشم، چند بار باید این فجایع تکرار شود؟ من هنوز بچه‌ام. در این مدت کوتاه عمرم فهمیده‌ام که باید خودم زندگیم را بسازم، می‌خوام خودم کار کنم و برای خودم زندگی کنم، ولی مرا فروخته‌اند. او 9 میلیونش را می‌خواهد. می‌داند از او متنفرم ولی پولش را می‌خواهد، می‌داند که ما همچون پولی نداریم. اگر مجبورم کنند که ازدواج کنم یا خودم را می‌‌کشم یا او را... 

هیچ نظری موجود نیست: