۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۲ ه‍.ش.

جنگ‌ها و خشونت‌ها در زمانه ما: رواج دیگربارِ جنگ‌های داخلی در منطقه خاورمیانه*

حمید معتمدی


1- بعد از فروپاشی شوروی جنگ­ های داخلی به شدت رواج یافت طوریکه آمار کشته­های حاصل از جنگ­ های داخلی در اروپای شرقی با تعداد کشته­های جنگ­ های جهانی برابری می­کند. امروزه شمار این جنگ‌ها ازدست‌رفته و مسلم آنکه قرائن گویای افزایش آن‌هاست. جهان سرمایه امروزه نه به میانجی دولت­های دست­نشانده با الگوهای استعماری که با به راه­انداختن جنگ­های داخلی است که زمینه­ی لازم برای حضور موجه خود را فراهم می­آورد. آن­کس که مقصر است یک باره به‌عنوان منجی ظاهر می­شود.
2- در اساس همیشه این همسایه است که دیگریِ منفور به حساب می­آید و آدم­ها تنها وقتی بیگانه­ی آن سوی مرز را دشمن می­خوانند که اجتماعی بزرگ­تر شکل گیرد. همچون رابطه رابینسون کروزوئه و شخصی که جمعه نامیده شد[1]، غرب با برابرنهاد شرق، با ساختن دیگریِ ­رازآلود، تولید مفاهیم­ جمعی را پیش گرفت؛ مفهوم ملت از زمانی نمود یافت که بیگانه­ای به سرزمین اجدادی قدم گذاشت یا به سرزمین بیگانه­ای قدم نهاده شد.
3- بهار عرب یا بهتر است بگوییم جنگ های داخلی خاورمیانه همه نوع نشانه­های جنگ‌های داخلی را در خود جای داده است. برای جنگ­های داخلی هیچ قانونی به تصویب جهانی نرسیده، شمار کشته‌شدگان جنگ­های داخلی بطور معمول با حدس و گمان همراه است و آمار دقیقی از آن منتشر نمی­شود. گروه­های درگیر منازعه خود را مقید به هیچ عهد و قانون دست و پاگیری نمی­دانند. بدون حضور نیروهای اجنبی شرایط برای تغییر قوای حاکم مهیا شده است. در حین جنگ‌ها نیروهای راستین نابودشده‌اند و چیزی باقی نمانده جز زمینی سوخته که سرود فتح سربازان نئولیبرالیسم در آن طنین­انداز شده است.
4- در سطح رسانه­ای از ویژگی­های جهان امروز این است که منازعات داخلی بی­درنگ ابعاد جهانی می­یابد و یا بهتر است بگوییم برخوردار از چاشنی­های جهانی می­شود. در واقعیت نیز عکس این صادق است بطوریکه اختلاف در سطح بین­المللی در سطوح ریز و داخلی تبدیل به جنگ همه علیه همه می­شود، چنانکه طرفین منازعه در عمل مهره­های بازی بزرگ­تری هستند.
5- حتی می­توان گفت که امروزه جنگ­های داخلی از بیرون وارد می­شوند، همچون ویروسی سرایت می­کنند و روندی درونی به خود می­گیرند، خودانگیخته خوانده می­شوند، سعی در پوشاندن ردای آزادی­بخشی و یا خیزش­ های انقلابی را دارند و اینگونه می­نمایند که برای گسترش، نیاز به نیروی خارجی هم نداشته باشند. مولکولی رشد می­کنند و در نهایت همه‌گیر می­شوند.
6- امروزه عاملان جنگ­های داخلی اصرار دارند که نشان دهند خودمختارند و تحت لوای ایدئولوژی خاصی نیستند، همه عاملان خود را ملزم می­دانند که از ارزش­های اپیدمیک­شده‌ی جهان نئولیبرال تبعیت کنند و خواهان دموکراسی، داشتن نمایندگانی در اجلاس‌ها، سمینارها و شنیده شدن صدایشان از جانب دولت‌ها، خاصه قدرت های غربی هستند. تمایل شدید آن­ها برای مذاکره با قدرت­های غربی چنان صورت کریهانه­ای به خود می­گیرد که انگار غایت این‌همه کشتارها تنها جلوس بر سر میز مذاکره بوده نه چیز دیگر. اصرار برای دیده­شدن از سوی رسانه‌ها و ارج‌گذاریِ ارزش‌گذارانه از سوی آن‌ها، می‌تواند خود یک اصل انسان‌شناختی در مطالعه‌ی گروه­های درگیر این تجارت خونین باشد. در عوض با نگاه به مبارزین دهه­های گذشته که اغلب درگیر جنگ­های داخلی بودند در می­یابیم که سوژه‌های گذشته، انسان­هایی باایمان بودند و اگر کشتاری راه می­انداختند به نام این یا آن آرمان بود. اگر ویرانه‌ای برپا می­کردند در اعلامیه­ها و اعتقادنامه­های وسواس­آمیز و اعتراف­نامه­های رسمی خود برای آن دلایلی عقیدتی بر می­شمردند. در جنگ­های داخلی امروزی، مشروعیت، بربادرفته و خشونت خود را از قید هرگونه استدلال ایدئولوژیک رهانیده است.
 برای نمونه مبارزی چون«ایلیچ رامیرز سانچز» (کارلوس) را آیا می­توان با کسی چون «آندرس برینگ برویک» (قاتل نروژی) مقایسه کرد؟ «والی حداد» را با «اسامه­بن­لادن» و اردوگاه‌های جرج حبش را با سنگرهای القاعده. یک بار نام قاتل نروژی را در گوگل جست‌وجو کنید چه تره‌اتی دست‌تان می‌آید. سلام هیتلری می‌کند و بااین‌حال چیزی از تاریخ فاشیسم نمی­داند. مطمئن باشید علاقه­ای هم به تاریخ ندارد و در جلوی رسانه­ها از انگیزه­های قتل چنین می‌گوید: «راستش فکر خاصی در کله­ام نیست، حوصله­ام سر رفته بود، ببخشیدکه بیشتر نکشتم، خارجی­ها برام یه جورهایی نچسب بودند.» حالا ببینید رسانه‌ها چگونه او را بازنمایی می­کنند.
7- آیا شخص مجرم است که گناه می‌کند یا گناه­کار همیشه محیط اوست. این جمله که آگاهی محصول شرایطی است که در آن قرارگرفته‌ای تا چه اندازه ساده­لوحانه و از سر گشادی تفسیر شده است. اگر جنایتی به راه می­افتد براستی مقصر کیست: والدین، جامعه، آموزش‌وپرورش، فرهنگ مصرف‌گرایی، رسانه، سیستم. امروزه، در بهترین حالت، به‌دست هر آدمکش یک پرسش­نامه چندگزینه‌ای داده می‌شود تا هر جور که دلش خواست پر کند: 1- مامان مرا دوست نداشت 2- معلم من اقتدارگرا بود 3- پدرم همیشه مست به خانه می‌آمد 4- من در کودکی در محیط ناهنجاری بزرگ شدم 5- فرصت های شغلی یک به یک از دستم ربوده شد 6- من فرزند طلاق هستم. به این دلیل راهی برایم نماند جز اینکه زورگیری کنم/ آدم بکشم/ خفت کنم/ کشتار راه بیاندازم/ دست به سوءقصد بزنم (لطفاً جلوی مورد صحیح علامت بزنید) این‌گونه است که جنایت از صفحه روزگار پاک می­شود، چرا که مجرمی در کار نیست بلکه هر چه هست مریض است و عده­ای وکیل و موکل. شیوه­های مجازات نیز روان­درمانی است و کانون­های اصلاح و بازپروری. در این میانه مددکاران، تنها مراجع ذی‌صلاح و لابد اخلاقی هستند که می­توانند دراین‌باره اظهارنظر کنند. موقعیت های داوری نیز از انسان­ها سلب شده و در عصر سلطه رسانه­ها این روان­شناسی اعماق است که چیرگی بلامنازع دارد. ازآنجاکه افراد در امورات خود کاره­ای نیستند و دیگر شخص به حساب نمی‌آیند، اشیایی مستحق مراقبت و پرستاری می‌گردند.
8- «تئودورآدورنو» و «ماکس هورکهایمر» در مقاله «صنعت­فرهنگ­سازی» اشاره کرده بودند که زمانی فرهنگ داعیه روشنگری داشت و سعی می‌نمود دست کم در ظاهر، خود را در ذیل فرم های آوانگاردی پوشانده و به گونه­ای عرضه کند تو گویی هنر اصیل است؛ امروزه چنین اصراری را در کالاهای فرهنگی نمی­بینیم و میل به زیباشناسی زواردررفته و بنجلیسم در آن­ها بیداد می­کند. چنین مواجهه­ای را شاید بتوان در اخبار و رسانه­هایی که اخبار جنگ را در پوشش خود قرار داده­اند مشاهده کرد. خونریزی، قتل و عام، جنگ و کشتار، شده است صنعت خبرسازی در خاورمیانه. شاید بهتر آن است از صنعت کشتارسازی رسانه‌ها سخن گفت. می­بینید و می­شنوید که در همه جا و همیشه قتل­عام صورت می­گیرد، انسان­ها از گرسنگی می­میرند، رانده می‌شوند، شکنجه می­شوند و در معرض تجاوز قرار می­گیرند و بااین‌حال ما ایستاده­ایم و تماشا می­کنیم، دنبال مشغله­های روزمره‌مان می‌رویم، دست روی دست می­گذاریم. چه کاری غیر از این می­توانیم انجام دهیم؟ همه ما تبدیل به تماشاگرانی صرف شده­ایم. در گذشته رویدادهای جنایت در قالب قصه به گوش مردمان می­رسید. لااقل از جنایت‌ها خبرهای اندکی به بیرون درز می­کرد. در اردوگاه­های مرگ دوربین­های مدار بسته‌ای در کار نبود، ولی امروزه برعکس، قاتلِ جماعت باکمال میل مصاحبه می­کند و رسانه‌ها به خود می­بالند که در هنگام کشتار شاهد عینی رویدادها هستند، گزارش جنگ های داخلی بدل به سریال های تلویزیونی می­شود و تبهکاران جنایت خود را به نمایش همگانی می­گذارند، گزارش­هایی که چاشنی همیشگی­اش خشم و هیجان لازم است. این مسأله نشان‌دهنده این است که وحشت تبدیل به امر عادی شده است و فاجعه هر لحظه و در هر مکانی می­تواند رخ دهد پس چرا در اینجا رخ ندهد؟ تولید وحشت به مثابه هیجان، از کارکردهای شبکه‌های خبری است.
9- وحشت تصاویر اگر کسی را به تروریست تبدیل نکند دست کم به تماشاگر ترور تبدیل می­کند و بدین گونه ما در هر لحظه در معرض اتهام هستیم چرا که شاهد جنایتی بودیم و کاری صورت ندادیم. فاجعه این است که همین تلویزیون برای بسیاری از خانه‌ها تبدیل به مرجعی اخلاقی می­شود. لابه‌لای سریال­های جنایی و گزارش­های جنایات و کشتارها، آن تراکت پیام های سرمایه­گذاری است و تبلیغات اوراق بهادار همراه با چاشنی اوقات شرعی به افق تهران که آدمی را به ملکوت برمی‌کشند و سپس پایین می‌اندازند. انگار صدای اذان و تصاویر ملکوتی در حکم کاثارسیسی[2] ست که بناست نفس آدمی را با شنیدن حکایات جذاب کشتارهای جمعی تزکیه کند. امروزه به واسطه ارتشی از تصاویر لاشه­ های مثله شده می­توانیم سوریه را تصور کنیم، این همان کاری است که سال هاست در حق فلسطین انجام می­دهیم. آیا کارکرد تاثیر اخبار بر اذهان چیزی به غیر از نوعی تزکیه و تهذیب نفس است؟ نفسی که قرار است از رهگذر سریال های آبکی حقوق بشر را مصرف کند و عذاب وجدان را تولید.
10- ظاهرا جهان هیچ گاه خالی از نفرت نبوده است ولی حال نفرت در همه مسائل اجتماعی بدل به عمل عمده سیاسی شده است. مسأله این است که این نفرت نهاد یا طبقه خاص را آماج و مسئول قرار نداده است نه دولت، نه بورژوازی و نه حتی قدرت­های خارجی را. از این رو در همه تار و پود زندگی روزمره رسوخ کرده و در همه جا سایه انداخته و نامنتظرترین و وهم آمیزترین شکل­ها را به خود گرفته است، چندان که سرانجام، هر کس از هر کس نفرت پیدا کرده خاصه از همسایه اش. این نفرت تبدیل به آن چیزی شده که زمانی «ماکس شلر» نام«کین‌توزی [3]» بدان نهاده بود.
«چیزی که لمپن و اوباش امروز را از اوباش دوران های گذشته متمایز می سازد از خودگذشتگی او و بی­اعتنایی­اش به جان و آسایش خود است. از خودگذشتگی نه به مفهوم فضیلت بلکه به این معنا که هیچ چیز نیست که هستی­اش به تو پیوند خورده باشد و در هر زمان و مکان یکی می­تواند جای تو را پر کند...این از خودگم­گشدگی عمیق، این بی­اعتنایی تمسخرآمیز یا ملالت آمیز که توده در قبال جان خود دارد، کاملا غیر منتظره است. اینان از اساس به زوال عقل سلیم و قدرت تشخیص مبتلا شده­اند و به همان اندازه از اساس به از کارافتادگی غریزه بنیادین صیانت نفس.»[4]
11- مبارز و فدایی دیروز با انتخاب آگاهانه از زندگی می­گسلید و مبارزه­اش او را به تمامی به تار و پود هستی­اش وصل می­کرد. این سرزنده­ترین افراد با ربط دادن هر پدیده­ای به خویشتن، تاریخ را وارد زندگی می­کردند و زندگی­شان همچون رویدادی ثبت شده در تاریخ. مبارزه برای او در عین زندگی و زندگی­کردن شیوه­ای از مبارزه بود. برای بنیادگرا، جهادگر و اوباش امروزی، خشونت تحت هیچ نظام اخلاقی توجیه نمی شود. ازخودگذشتگی چریک دیروز جایش را به از خودگمگشدگی اوباش امروزی داده است. این چریک های درگیر در سوریه با آن که مدعی­اند که در راه آزادی مردم سوریه می­جنگند، ظاهرا عیبی در سلاخی آنان نمی­بینند. تبانی و همکاری با عاملین قدرت­های غربی و دول کفار، برایشان عار نیست و به چشمشان بدیهی می­آید. چگونه است که بنیادگرایی، افراد زنده را تبدیل به بمب های متحرک می کند. «ایالات متحده هم پیمان عراق است. عراق متحد ایران و ایران مدافع رژیم سوریه است که ایالات متحده قصد سرنگونی آن را دارد. ایالات متحده هم چنین هم پیمان قطر است که از حماس حمایت مالی می­کند. متحد دیگر امریکا عربستان سعودی است که تامین کننده نیازهای مالی سلفیست هاست، یعنی همان کسانی که از لحاظ فکری جهادگرایانی را تغذیه می­کنند که هدفشان کشتن امریکائی هاست»[5] برای این مبارزین راه آزادی، برای مدافعان دخالت های بشردوستانه، چیزی بی ارزش تر از سرنوشت هم­کیشان، هم وطنان یا هم زبانان خود نیست، عیبی در کار نمی­بینند اگر که خانه اینان را بر سرشان خراب کنند یا با بمب به هوا بفرستند و یا از دم تیغ بگذرانند.
آیا این بنیادگرایی بیشتر واکنشی نوظهور به فشار های مدرنیزاسیون نیست؟ سرچشمه همه اریکه­داران کشورهای اسلامی همان غربی است که سودای مبارزه با آن را در سر دارند و با این حال حسرت دستاوردهای مرگبارش را می­خورند: حسرت بمب اتم، موشک و کارخانه­ی تسلیحات شیمیایی­اش. آن همه فرقه، گروه و شبه نظامی بنیادگرا بیش از هر چیز در فکر به دارآویختن هم کیشان خود هستند. آیا در اینجا با اعتقاد و ایمان طرف هستیم یا نسخه برگردان آن؟
مسلم است که بازار جهانی، از زمانی که دیگر از هیأت رویای آینده خارج و به واقعیتی جهانی تبدیل شده، هر ساله برندگانی اندک تر و بازندگانی پرشمارتر تولید می کند. از سویی گروه گروه کشور وارد چرخه داد و ستد جهانی می شود و از سوی دیگر جمعیت پرشماری که پیوسته بر شمارشان افزوده می شود در مسابقه بر سر رقابت و رده بندی از پای در می آید. آیا می توان گفت که خشونت جمعی سازمان یافته در خاورمیانه چیزی جز واکنش یأس آلود بازندگان در قبال اوضاع سیاه اقتصادی ناشی از سیاست های نولیبرالی است؟ هر جا که جنگی برپا شده و زمینی سوخته برجای مانده ردپای سرمایه به عینه قابل مشاهده است ولی نگون بختی آن است که فرجام متصور شده در مارکسیسم تیره­ و تار گشته و پرولتاریای منطقه حتی به ذهنشان هم خطور نمی کند در زیر سایه پرچمی گرد هم آیند و بالعکس در کار نابود کردن خویشند.
12- عاملان جنگ­های داخلی امروز به هیچ آیین، راه­پیمایی یا لباس هم­شکل نیازی ندارند و نیز به هیچ برنامه بشارت یا میثاقی. حتی می­توانند براحتی از رهبر هم چشم بپوشند. صرف نفرت برایشان کافی است. نسل­کشی دارد اتفاق می­افتد بی­آنکه یهودی وجود داشته باشد. پاکسازی ها دارد انجام می­شود بی­آنکه نیازی به ضد انقلاب باشد. کافی است که کسی طرفدار تیم دیگری باشد، به زبان دیگری تکلم کند، هر تفاوت می تواند تبدیل به خطری مرگبار شود
ویرانگری برای سیستم تبدیل شده است به خودویرانگری که نه اساسی دارد و نه پایه ای. آه وناله برای از دست رفتن فرصت­های شغلی می­تواند ویرانه­ای را برجای گذارد که به مانند زمین سوخته جای مطمئنی شود برای سرمایه گذاری.
فیلم هارمونی­های «ورک مایستر بلاتار » اثر «بلاتار» را به خاطر آورید. همه‌چیز تنها برای این برپا شده است که خرد شود، ویران گردد و تنها عمل اخلاقی که امکان انجام آن باقی ست، عدم دخالت در این انهدام است. نظاره‌گری نیز کنشی نیست که سوژه را پی بریزد، بسازد و به میانه حادثه رها کند. مرگِ سوژه نه با بی­عملی که با تماشاگری صرف، روی می­دهد. این خود مثله گری، این خود ویرانگری نه پیامدی ناگزیر بلکه خود، هدف اصلی شده است.
13- در جنگ­های داخلی همواره بازندگان به روی بازندگان شلیک می­کنند. حقیقت یک جنگ در پایان آن نهفته است و پایان این جنگ­ها را تنها مردگان دیده‌اند.
این جنگ‌ها، خواست نظام سرمایه‌داری است که با پیروزی هر طرف، سرزمین سوخته برای آن‌ها به ارمغان می‌آورد و سرزمین سوخته تنها به کام سرمایه‌گذاری‌های جدید و غارت منابع به‌کار می‌آید. این نظام با به راه انداختن این ستیزه‌گری‌ها که از طرفی القاعده را تقویت می‌کند و از سوی دیگر مزدوران نئولیبرالی را در هیأت آزادی‌خواهان جا می‌زند، بازار فروش تسلیحات نظامی‌اش را فراهم می‌آورد. همچنین تولید چنین فضاهای جنگ‌زده، امنیتی شدن فضاهای زندگی و محیط‌های کار و فعالیت و دامن‌زدن بدان به واسطه‌ی رسانه‌های تحت منطق سرمایه، وضعیتی را حاکم می‌سازد که در چنین وضعیتی، بازستاندن حقوق زحمت‌کشان و کارگران استثمارشده با دشواری‌های زیادی مواجه می‌گردد. فضاهای امنیتی شده در جامعه جایی برای مبارزات و فعالیت‌های دموکراتیک که از رهگذر آن مطالبات به‌حق کارگران فراهم شدنی است باقی نگذاشته و جا برای چنین فعالیت‌هایی تنگ‌تر از پیش می‌شود.
در چنین شرایطی کارگران و زحمت‌کشان تنها یک راه دارند و آن هم اتحاد هرچه بیشتر صفوف خود با ایجاد اجتماعات، تشکل‌ها و پاگیری جنبش‌های خود به همراه منسجم‌تر شدن هر چه بیشتر نیروهای آگاه و روشنفکران ارگانیک، که بتوانند با چنین منطق بی‌منطقی و با جنگ‌طلبی‌ها و کشتارهای بی‌نتیجه مقابله کرده و حاکمیت اجتماعی را به صاحبان اصلی آن بازگردانند.

* منبع اصلی این یادداشت کتاب «درستایش بی‌سوادی» به قلم نویسنده‌ی آلمانی «هانس ماگنوس انسنس‌برگر» و به ترجمه «محمود حدادی» است که توسط نشر ماهی در سال ۱۳۹۱ چاپ شد. این نوشته با استفاده وایده‌گیری از این کتاب نگاشته شده است.














[1] مشهورترین رمان نویسنده انگلیسی دانیل دِفو در سال ۱۷۱۹ است. قهرمان داستان، که نام او بر این رمان نهاده شده، زندگی مرفه خود در بریتانیا را برای مسافرت در دریاها رها می‌کند. پس از اینکه از یک کشتی شکسته جان سالم به در می‌برد، ۲۸ سال را در یک جزیره و اغلب به تنهایی به گذران زندگی می‌پردازد تا آنکه زندگی یک بومی وحشی آن جزیره را نجات داده و نام «جمعه» بر وی می‌نهد. این دو مرد سرانجام آن جزیره را به مقصد بریتانیا ترک می‌کنند. به نظر بسیاری، این زمان سرآغاز مواجهه‌ی غرب و شرق در شکب استعماری‌اش را بیان کرده است و اولین رمان برآمده از گفتمان استعماری جهان است. کارل مارکس، جزیره رابینسون کروزوئه را چون «مدل اقتصاد مدرن فردگرای جامعه بورژوازی» تحلیل می‌کند و معتقد است قهرمان کتاب، «نماد بورژوازی» در نخستین دوره سرمایه‌داری و نماد استعمارگرانی است که در جستجوی مواد اولیه، بازار و نیروی کار ارزان، بخش مهمی از جهان را فتح کرده‌اند و با صدور مناسبات اقتصادی اجتماعی خود، این مناطق را به مستعمره خود تبدیل می‌کنند. در رمان مشاهده می‌شود که رابینسون کروزوئه جزیره را به سبک استعمارگران بریتانیایی فتح کرده و به تملک خود در می‌آورد. در آن خانه و قلعه و سلاح می‌سازد، یکی از بومیان را نجات می‌دهد، او را نامگذاری می‌کند، مفهوم پول و مبادله را به او یاد می‌دهد، او را به خدمت می‌گیرد و بر او فرمان می‌راند. به این ترتیب رابینسون کروزوئه طبیعت را به ابزار و کالا و آدمیان را به نیروی کار بدل می‌کند.


[2] روان‌پالایی، تزکیه و تهذیب نفس. اصطلاحی که ارسطو در تعریف تراژدی به‌کار می‌برد


[3] ressentiment


[4] هانا آرنت، وضع بشر، ترجمه مسعود علیا، نشر ققنوس


[5] This is not a revolution », The New York Review of Books, 8 novembre 2012 نقل از لوموند دیپلماتیک فارسی

هیچ نظری موجود نیست: