۱ خرداد ۱۳۹۲

سرمایه­داریِ متأخر و دگردیسی در ارزشِ مصرف: شهر، الگوی خرید و ازخود بیگانگیِ کالاها

محمد خانی

در نظامِ سرمایه­داری متأخر، یعنی دورانی که ما اکنون در آن زندگی می­کنیم، تحولی بنیادین رخ داده است. ما امروزه در بسیاری از فضاهای مملو از تصاویر و خبرها، مثلِ اخبار و فیلم­های تلویزیونی، بولتن­ها، ویترین­های مغازه­ها، گفت و گوهای هر روزه در مدرسه، خیابان­ها، وسایلِ نقلیه­ی عمومی و در بسیاری از الگوهای رفتاری مثلِ پرسه زدن­ در بازارها، نشستنِ هر روزه جلوی تلویزیون، توجه ویژه و صحبت کردن در موردِ اجناسِ تازه به بازار آمده و خریدهای پی­درپی، همه و همه، فضایی را تجربه می­کنیم که در آن نوعی تغییرِ بنیادین چشم­گیر است و آن از خود بیگانه شدنِ کالاها است.
در دورانِ آغازینِ نظامِ سرمایه­داری، کالاها عمدتاً، خریداری می­شدند تا نیازی را برآورند، این ارزشِ مصرف کالاها را تشکیل می­داد. از این رو، یکی از وجوهِ کالا (ارزش­ ِمصرف) این بود که نیازی را برآورد، نیازی که با ماهیت و سرشتِ آن کالا، با کیفیتِ آن کالا در ارتباط بود (مارکس، 1379: 89). برای مثال، ارزشِ مصرفِ آب، با کیفیاتِ درونیِ آن و نیز با نیازی که ارضاء می­کرد، در ارتباط بود. به عبارت دیگر، "آب" به دلیلِ کیفیاتِ درونی خود می­توانست موجبِ رفعِ نیازِ تشنگی، کاهشِ دمای بدن، شست و شو و امثالهم شود، بنابراین، کسی که یک "بطری آب" می­خرید، به آن ارزشِ مصرف، چشم داشت و می­خواست نیازِ خود را برطرف کند، به این دلیل که رفعِ آن نیاز با کیفیاتِ درونیِ آن کالا پیوند داشت و به طورِ غیرمستقیم به کیفیاتِ درونیِ آن کالا توجه داشت. این ارزش­های مصرف (رفعِ تشنگی و امثالهم) همگی از سرشت و کیفیت آب بر می­آمدند. کالاهای دیگر نیز به همین منوال؛ "لباس" (ارزشِ مصرفِ لباس) برای پوشاندنِ بدن، بالا نگه­داشتنِ دمای بدن و زیبایی و "کفش" برای پوشاندنِ پا، حفظِ بهداشتِ پا، سهولت در راه رفتن و امثالهم و تلفن، برای برقراری ارتباط به کار می­رفت و مسلماً نیازهایی که آن کالاها بر می­آوردند با کیفیتِ درونی­شان پیوند داشت.
از این رو، هر چند در نظامِ سرمایه­داری، انسان از کار، فرایندِ تولید، و محصولِ کار خود بیگانه گشت (مارکس، 1377) و در فرایندِ کالاشدگیِ مفرط، بسیاری از ناکالاها، مثلِ کار، طبیعت و پول، نیز از سرشت­ِ درونی­شان تهی شدند و به کالا تبدیل شدند (مالجو، 1390)، ولی هنوز کالا، از خودبیگانه نگشته بود و ارزشِ مصرفِ آن، در پیوند با کیفیاتِ درونیِ آن بود.
امروزه بسیاری افرادی که در بازارها پرسه می­زنند و به دنبالِ کالاها می­گردند و در نهایت کالایی خریداری می­کنند، دیگر به دنبالِ ارزشِ مصرفی نیستند که با کیفیتِ درونی آن کالا پیوند داشته باشد، آن­ها اگر لباس می­خرند، اگر کفش می­خرند، اگر کیف، کلاه، موبایل، ماشین و امثالهم می­خرند، عمدتاً توجه ناچیزی به کیفیاتِ درونیِ آن دارند (اگر اصلاً چنین توجهی داشته باشند)، و عمدتاً به دنبالِ یک چیز و رفعِ یک نیاز هستند: آن­ها می­خواهند تمایزِ خود را از طبقات پایین­تر به نمایش بگذارند (بوردیو،1390: 355-436)، می­خواهند نشان دهند با آنانی که توانایی خرید این کالاها را ندارند، تفاوت دارند. از این رو می­توان گفت آن­ها همه یک ارزش مصرف را می­خرند: "هویت" و "تمایزِ طبقاتی". در این جا است که به قولِ جیمسون، «بازی انگاره­ها و سبک­ها ... شیوه­ی­ سخن­گوییِ افراد و نحوه­ی تولید و مصرفِ هنر توسطِ آنان را فرا می­گیرد» (آلن، 1389: 261). بدین نحو، بسیاری از کالاها، سوای کیفیاتِ متفاوت­شان، "یک" ارزشِ مصرف را برآورده می­سازند. در این وضعیت، این هویت­ها و تفاوت­ها هستند که خریداری می­شوند (نیل، در دستِ ترجمه) این برندها هستند که خریداری می­شوند، برندهایی که دیگر، ربطی به کیفیتِ ساختِ کارخانه­ی تولید کننده­ی آن ندارند، بلکه نشان­دهنده­ی هویتی هستند که در خود حمل می­کنند. هویتی که به فروش گذاشته شده است (کلاین، 2000). در این جا، اصولاً کالاها همچون حاد-واقعیتی که از هر نوع ارجاع به واقعیت جدا گشته (بوردیار، 1386: 86)، از خودبیگانه می­شوند، از ارزشِ مصرفِ مبتنی بر کیفیاتِ درونیِ خود جدا می­شوند و تنها بر یک چیز دلالت می­کنند، «منزلتِ [اجتماعی]، ...آن­ها بیش­ از آن که برای ارضای یک نیاز تولید شوند، برای دلالت یک منزلتِ [اجتماعی] تولید می­شوند» (لچت، 1383: 343). این گونه، ارزشِ مصرفِ کالا پیوند خود را از کیفیاتِ درونی و سرشتِ آن جدا می­سازد و تنها یک نیاز، یک خواست، یک نیازِ مصرف را برآورده می­سازند و آن هم نه به طورِ درونی، بلکه به مثابه­ی یک نشانه و با بِرند، با هویت بخشی و سبکِ زندگی­یی که در خود حمل می­کنند. بدین سان، کالاها، همه از خودشان، از سرشت­شان و از کیفیاتِ درونی­شان بیگانه می­شوند.
از سوی دیگر، این هویتِ خریداری شده، هویتی شکننده است. هویتی است که هر روز باید تکرار شود، باید نو شود، باید با خریدهای تازه جان بگیرد وگر نه فرسوده می­شود و از هم می­پاشد. افرادی که با خریدهای خود می­خواهند تفاوت خود را از دیگران، از طبقاتِ فرودستِ جامعه نشان دهند، در این تجدیدِ خریدِ هر روزه، پرسه­زدن­های هر روزه در بازار که به امری هر روزه تبدیل می­شود، به دنبالِ تازه کردنِ این هویت هستند. این خریدها، سویه­ی دیگری نیز دارد. این خریدِ هر روزه­ی کالا، خود نیازمندِ کار بیش­تر، یا استثمارِ بیش­تر نیروی کار هستند، از این رو، از سویی، موجب کاهشِ فراغت از کار، آموزش و بهداشتِ نیروی کار و از سوی دیگر، تثبیتِ نظامِ سرمایه­داری (به ویژه در دورانِ بحرانِ این نظام) و عبارتی دقیق­تر، تحکیمِ زنجیرهای بردگی می­شود. این نو به نو کردنِ هویت، به نوعی سبکِ رفتاری دامن می­زند. نوعی سبکِ زندگی که با این ماهیتِ تغییر یافته­ی ارزشِ مصرفِ کالا پیوند دارد، یعنی پرسه زدنِ هر روزه در بازارها و خریدِ هر روزه­ی کالاها به مثابه­ی هویت. این روند از سوی دیگر، با حجمِ عظیمی از تبلیغاتی پیوند دارد که در فیلم­ها، تصاویر و اخبار (در فیلم­های تلویزیونی، بولتن­ها، ویترین­های مغازه­ها، گفت و گوهای هر روزه در مدرسه، خیابان، وسایلِ نقلیه­ی عمومی) به ترویج و تشویقِ این سبکِ رفتاریِ از خودبیگانه شده­ می­پردازد.
اما بُعد دردناکِ این تغییر، هژمونیک شدنِ آن است. شاید امروزه دیگر، نزدِ بسیاری از مردم بسیار طبیعی به نظر آید که طبقاتِ بالا، تفاوت و تمایز خود را در خریدها و انواعِ کالاهای مصرفی از جمله کالاها و رفتارهای فرهنگی خود، مثلِ خریدِ کتاب­ها و موسیقی­ها خاص، رفتن به تئاتر، کافه­نشینی­ها، ذائقه­های غذایی، سبکِ غذا خوردن، طرزِ ادایِ کلمات (غالباً با جلوی دهان و لب­ها) و حتا با حرکاتِ بدن (به ویژه دست­ها، کردن و صورت) یا مکانِ زندگی در شهرهایی که کالبدی طبقاتی دارند، (مثلاً در شمالِ شهر) به نمایش بگذارند و دردناک­تر این که، با هژمونیک شدنِ این روند، افرادِ طبقه­ی متوسطِ و نیز فرودستِ جامعه می­کوشند، با ایجادِ کاستی در زمانِ فراغت­ از کار و کیفیتِ زندگیِ خود، در هزینه‌های آموزشی و تربیتیِ فرزندانِ خود، در کیفیتِ مسکن یا بهداشتِ خود و با کارِ شبانه­روزی و خریدهای پی­درپی، از این رقابت عقب نمانند. این روند، برایِ آنان، جز استثمارِ و بردگیِ مضاعف، فرسایشِ مداومِ نیروی کار و تکریمِ زنجیرهای بردگی، چیزی به ارمغان نمی­آورد.

منابع:
- آلن، گراهام (1389)، بینامتنیت، ترجمه­ی پیام یزدانجو، چاپ سوم، نشر مرکز.
- بوردیو، پی­یر (1390)، تمایز، ترجمه­ی حسن چاوشیان، تهران: نشر ثالث.
- بوردیار، ژان (1386)، در بوردیار و [دیگران] (1386)، سرگشتگیِ نشانه­ها، ترجمه­ی مانی حقیقی، چاپ چهارم، تهران: نشر مرکز (ص. 85-101).
- لچت، جان (1383)، پنجاه متفکرِ بزرگ معاصر، از ساختارگرایی تا پسامدرنیته، ترجمه­ی محسن حکیمی، چاپ سوم، تهران: انتشارات خجسته.
- مارکس، کارل (1377)، گروندریسه، مبانی نقد اقتصاد سیاسی، ترجمه­ی باقر پرهام و احمد تدین، جلد اول، چاپ دوم، تهران: نشر آگه.
- مارکس، کارل (1379)، سرمایه، ترجمه­ی ایرج اسکندری، چاپ دوم، تهران: انتشارات فردوس.
- مالجو، محمد (1390)، سمینارِ بررسیِ اقتصادی-اجتماعیِ جنبشِ وال­استریت، انجمنِ جامعه­شناسی ایران، در: (http://www.isa.org.ir).
- نیل، ویلیام (در دستِ ترجمه)، برنامه­ریزیِ شهری و هویتِ فرهنگی، ترجمه­ی محمدِ خانی، در:
Nill, William (2004), Urban Planning and Cultural Identity, London: Routledge, p: 8
- Klein, Naomi (2000), No Logo, London: HarperCollins.






هیچ نظری موجود نیست: