۶ فروردین ۱۳۹۲ ه‍.ش.

پاتوق

صمد شعبانی

دير گاهي است ....
روز لميده است كنج ملال
انتظار مي چلاندم در خويش
واز تو خبري نيست
دود از شادروان اضطراب بيرون ميزند
تيره وغمناك
كسي مي رود از در باز
هراسان به نا كجا
كساني مي آيند خميده پشت، با بوي تابوت
همچنان كه دود حلقه حلقه تا سقف
پنهان در هوا
پشت جام بلند شيشه
درخت ديرينه سال از توطئه آسمان و ابر مي گويد و برگ ريز
روبرو بر تير چراغ برق
كلاغ حق پرواز در شاخسار را به باد مي دهد
و اوج را مي نگرد
بر سطح ملموس ميز در وحشت چشم
بشقاب از كلمات سياسي سياه است
بيان از حقيقت عاري
و سياست آري
بحث روز است در گستره نگاه
فضا آكنده است از حرف
بوي خلاء و طعم كج خلقي
زنان رنگ باخته و لحظات بي خنده وراج
باز هم خبري نيست
چشم مي چرخد
در حجاب سايه خويش
ميز روبرو، مشكوك است
بغل دستي بي پروا
و تردست
در بي نهليت بي رنگي از آستينش كبوتر هوا مي دهد .
به صندلي خالي مي نگرم به سفارشي كه به درازا كشيد
هواي محله كرده بودي و خانه اي كه ديگر از آن ما نيست
به گاه رفتن با خود خالي و در گير بودي
در من اما ترديد را كشته بودي
دست و دلم مي لرزد در آنات هراس
دلم مي خواست از تو چيزي بنويسم كه بماند اينجا
مداد به زير افتاد با هزار نجواي خفته در گلو
درون تابوت طفلكي به جهان آمد
(اشك و عسل)
من طنين شكسته كودكي ام را بر فراز تاريكناي باور خويش ديدم
خبر ، خميده قامت از كنار ميز ملال گذشت
تا پيش خوان چندش و پچ پچ
فنجان واژ گون ، سرود مقاومت سر دا د
و نام زني بيوه از كافه تنگ به خيابان بي‌حوصله پا نهاد .

هیچ نظری موجود نیست: