۵ فروردین ۱۳۹۲

وقتي جانت به لبت می‌رسد

شهناز نیکوران
 بوی چربی سوخته و جیغ‌های زن جوان هر شب تا صبح کابوسی شده بود و رهایم نمی‌کرد. هر روز از مادرم می‌پرسیدم:
- چرا؟ واقعاً چرا آن كار را كرد؟
و مادرم بيشتر وقت‌ها در پاسخ می‌گفت:
- وقتی جانت به لبت می‌رسد و کسی نیست بهش پناه ببری چاره‌ای نداری. مجبور می شی . . .
سال‌های پایان‌ناپذیر دهه‌ی 60 بود. لحظه‌ای آرام و قرار نداشتم. جنگ، مدارس را تعطیل کرده بود و دوستان و همکلاسی‌هایم یا در گوشه‌ی زندان بودند و یا زیر آوار کشته می‌شدند. عده‌ای هم دربه‌در شدند و معلوم نشد کجا رفتند. درهرصورت رویای مدرسه که تنها جای سرگرمی و تفریح ما بچه‌های سرزمین داغ و تفت زده جنوب بود، دود شده بود و درد تنهایی وبی خبری از همه‌ی دوستان هم به همراه آن رفته بود به هوا.
آن روز دل‌تنگی، مثل اجل معلق گریبانم را گرفته بود. اکثر بازارهاي شهر تعطیل بودند و بیشتر مردم بازار و خیابان را سربازان و نظامیانی تشکیل می‌دادند که يا به جبهه‌های جنگ جنوب می‌رفتند یا براي مرخصی و خرید به شهر می‌آمدند. وقتي نمی‌دانستی بمب و موشک کی قرار است فروبریزد، بيرون رفتن ِاز خانه با این انبوه نیروهای نظامی دردسر بزرگی شده بود و خانواده‌ها اجازه نمی‌دادند بچه‌ها خيلي راحت از خانه بزنند بيرون. حتماً باید همراه يك بزرگ‌تر باشي و دلیلي منطقی هم براي بيرون رفتن داشته باشي تا مثلاً بتواني اجازه‌ی بازار رفتن بگيري. تنها کتاب‌فروشی شهر را هم حزب‌اللهی‌ها قبل از جنگ آتش زده بودند و حتي امکان تهیه یک کتاب نداشتیم، آن وقت با آن شرایط روحی، زندگي با30 نفر در چهار اتاق كوچك وقتي هر كدامشان با مشکلی دست‌به‌گریبان بودند چه دليل منطقي براي ادامه‌ی آن وضعيت برايم باقي می‌گذاشت؟ اينكه کسی به آدم بگوید نگران نباش این وضع موقتی است دوباره زندگی به روال عادی بر می‌گردد برايم شده بود يك آرزوي بزرگ. اما هیچ‌کس آن‌قدر امید نداشت که جسارت بیان این جمله‌ی ساده را به ما نوجوانان و کودکان آن جمع بدهد. بارها از خود می‌پرسیدم:
- تا کی؟ کی دوباره به مدرسه میریم؟ کی دوباره می تونیم برای آینده نقشه بکشیم؟ من تازه اول دبیرستانم. قرار بود امسال روپوش اجباري نباشد قرار بود هر که هرچه دوست داره بپوشه اما حالا به خاطر شرایط نظامی، بابام مي گه چادر سر كنم. من که چادر زدن بلد نیستم می گه مانتو و شلوار و روسری بپوش و چادر هم روي همه‌ی اين‌ها بُكن سرت كه دیگه هيچ جایت بیرون نباشه.
راست می‌گفت. با آن سر و وضع شبيه کلاغی می‌شدم که لانه‌اش را گم کرده. هر چند، بیرون وتوی خانه هم همه سیاه‌پوش بودند و کسی به چشم نمی‌آمد که لباسش کمی بوی امید بدهد.
من اما آن روز دلم می‌خواست به جایی پناه ببرم و از این فکر و خیال و ناامیدی رها شوم. صبح از خاله‌ام خواستم باهم برویم بیرون، قبول کرد و به راه افتادیم. یك چهارراه كه از محله‌مان دور شدیم صدای جیغ دل‌خراشی ما را متوجه آن سوي خیابان کرد و خاله‌ام فرياد زد:
- نگاه نکن!
اما من ناخودآگاه برگشتم سمتي كه صداي جيغ از آن جا می‌آمد و در جا میخکوب شدم.
انسانی شعله‌ور دور خودش می‌چرخید و ضجه می‌زد. با چشمان از حدقه بیرون زده، مات و مبهوت موجودي که روبروي زن و مردی كه تماشايش می‌کردند می‌سوخت، به طرف منزلشان دویدم اما آن‌ها در را بستند بدون اینکه کمکی به او بکنند. فقط جیغ بود و بوی گوشت و چربی انساني كه در حال سوخته‌شدن بود. مستأصل به عقب برگشتم. بعد از نمی‌دانم چند دقیقه در باز شد و شبح سوخته را درحالی‌که لخت بود و اندامش نشان می‌داد زن است، از خانه‌ي مزبور بيرون آوردند درحالی‌که آن زن و مرد او را همراهی می‌کردند. چادر نخی سفیدی بر سرش انداخته بودند و در همان حال گوشت و پوست زن بیچاره می‌ریخت. او را از خیابان عبور دادند و سوار ماشین کردند. آن قدر فاصله نزدیک بود که از دیدن صحنه و بوی سوختگی سرم گیج رفت. تعادلم را از دست دادم و روی آسفالت نشستم. فكر کردم آن‌ها يا باید صبر می‌کردند تا آتش به وظیفه‌اش عمل کند چون نمی‌توانستند خاموشش کنند و یا لااقل ماشین را آن طرف خیابان ببرند تا کمتر زجر بکشد. بعد از چند دقیقه پریشان به خانه برگشتیم و هراسان سراغ مادرم رفتم. وقتی پیدایش کردم با وحشت گفتم:
- مادر سر چهارراه جلویی یه خانم خودشو آتیش زده بود.
مادرم با تردید پرسید:
- خونه سومی سمت راستی؟
گفتم:
- آره می‌شناسی؟
گفت:
- کیه که نشناسه؟ احتمالاً عروس لوطی فرج بوده.
اين لقبش بود. در شهر ما به مردمی لوطی می‌گفتند که از شهرها و يا از استان‌های دورتر می‌آمدند و به علت نداشتن شغل مطرب می‌شدند و در عروسی، نامزدی يا مراسم ديگر ساز محلی می‌زدند. مادرم بعد از مكثي گفت:
-این عروس سومشونه که خودشو آتیش می‌زنه. نمی دونم چرا دختر بهشون میدن.
پرسیدم:
- میدونی چرا خودشونو آتیش مي زنن؟
گفت:
- پسرشون سنی نداره 20 سالش نمیشه ولی در عجبم که چه بلایی سر زناش میاره که خودکشی می‌کنند! بچه است. اصلاً نمی دونم چرا دوباره بهش زن می‌دن!
پرسیدم:
- -مادر چرا؟ چرا طلاق نگرفت؟ چرا نرفت خونه ي پدرش زندگی کنه؟
مادرم گفت:
-تو چه می‌دانی دختر. شوهرش باید طلاقش بده که نمی‌ده و زن بدبخت هم که کاری نمی تونه بکنه. در ضمن چه جوری بره خونه پدرش وقتي اونا قبولش نمی‌کنند؟ تو فکر می‌کنی خانواده‌اش نمی‌دونند؟ می دونند! ولی بد می دونند دخترشون طلاق بگیره. در ضمن کی خرجشو بده، اون‌ها خودشون هزار بدبختی دارند. بعضی وقت‌ها آدم چاره‌ای جز مرگ نداره چون هیچ پناهی نداره و مرگ رو تنها راه ممکن می دونه.
مادرم ندانسته آب پاکی را روي دستم ریخته بود. یعنی من هم به عنوان یک زن باید کاملاً مطیع و جورکش باشم؟ تازه معلوم نبود جنگ كي تمام می‌شد و مدارس باز می‌شدند. با خودم گفتم اگر درس نخوانم و برای خودم شغلی نداشته باشم طبیعتاً آینده‌ام بهتر از بقیه دختر و زن‌هایی که می‌شناسم نمی‌شود .
از آن به بعد هم، هر روز و شب با کابوس آن زن ناامید و مأیوس، درگیر بودم وقتی شنیدم مرده نمی‌دانستم خوشحال باشم یا ناراحت. از طرفی او زندگی‌اش را باخته بود و از طرفی وقتی زندگی این‌قدر برایش سخت بوده خوب ادامه‌ی دوباره‌ی آن چه لطفی می‌توانست داشته باشد برای زنی که جز مرگ به راه حل دیگری امید ندارد آن هم وقتي كه کابوس شعله‌های آتش رهایش نکنند و طعنه و کنایه‌ی اطرافیان به گوشت‌های اضافه و هزار و یک عارضه‌ی ناشی از سوختگی، زندگی را غیرقابل‌تحمل تر کرده باشد. علاوه بر همه‌ی این‌ها، براي خود من، کابوس دیگر مادرم بود که لحظه‌ای رهايم نمی‌کرد. هرگاه با پدرم بگومگو داشتند وحشت می‌کردم و مدام دنبال مادرم راه می‌افتادم و به خودم می‌گفتم:
- نکنه مادرم مستأصل بشه و . . .
وقت‌هایی كه می‌گفت:
- گاهی انسان مستأصل میشه.
- اين جمله را كه می‌گفت حالت خاصي داشت
تن صدايش جوري بود انگار قبلاً او هم دچار این استیصال شده است و کاملاً یک زن ِسوخته را درك می‌کند.

هیچ نظری موجود نیست: