۲۹ اسفند ۱۳۹۱ ه‍.ش.

اعتصاب در جهنم

یاور 
صف طويلي از مردگان رو به سوي بهشت در حركت بودند . تنها يك مشكل در راه داشتند . مي بايد از روي آن پل معروف كه زرتشتي ها آنرا چند هزار سال قبل از اسلام چينود مي ناميدند و به قولي از مو باريكتر و از تيغ برنده تر است ، عبور كنند . آنهم از روي جهنم . تا در آن سو به بهشت وارد شوند . بعضي از مردگان در گوش هم پچ پچ ميكردند : وقتي از روي پل مي خواهي رد شوي زير پايتان را نگاه نكنيد تا از وحشت ديدن جهنم تعادلت را از دست ندهي. خيلي ها روي اين پل نمي توانند تعادل شان را حفظ كنند و سقوط غير قابل اجتناب مي شود . سقوط آزاد در ميان شعله هاي آتش و هياهوي دلهره آور و گنگ جهنم . ولي سلطون مراد كه داربست بند بود و سالها در ارتفاع بدون هيچ حفاظ ايمني با يك پا روي لوله داربست مي ايستاد و با پاي ديگرش لوله عمودي را مي گرفت تا سقوط نكند و با دستان آزاد شده اش تخته هاي چهار تراش سنگين را بالا مي كشيد و يا لوله هاي 6 متري دربست را در ارتفاعي بالاتر از سينه اش ، نصب ميكرد . از پل صراط نمي ترسيد و تصور ميكرد براحتي قادر به عبور از آن خواهد بود . از اين رو با اعتماد به نفس جلو مي رفت . از سوي ديگر تصور ميكرد چون تمام دوران زندگيش با كار و رنج لقمه اي بدور از آلودگيهاي دلالي و واسطه گري بدست آورده است و به كسي ستم نكرده و حقوق كسي را لگد مال ننموده ، بهشت رفتنش هيچ جاي ترديدي ندارد . ولي هميشه تصورات با واقعيتها در تضادند . هنگام عبور از روي پل سرنوشت ساز در زير پايش بدنهاي آش و لاش شده ي جهنمي ها را مي ديد و ديگهاي جوشان با مايعي متعفن و تيره رنگي كه سر آدمها گاهي با فريادي از آن بيرون مي آمد ، ولي ماموران نگهبان ديگها ، آنها را دوباره به درون مايع جوشان متعفن فرو مي كردند . براي يك لحظه از اين همه شقاوت بدنش به رعشه افتاد و اعتماد به نفس ش را بكلي از دست داد . زانويش لرزيد ، ديگر پاهايش به فرمانش نبود ، همه ي تلاشش براي حفظ تعادل بي نتيجه ماند . فرياد وحشت ش در گلو خفه شد چون به خوبي درك كرد كاري است بي فايده و احمقانه . به يك باره خود را در حال سقوط آزاد در ميان دود و آتش جهنم ديد در حين سقوط و گذر از طبقات جهنم شاهد شكنجه جهنميان بود . بعضي از جهنمي هاي قديمي كه از بس شكنجه شده بودند ديگر پوست كلفت شده بودند و نسبت به همه چيز بي تفاوت ، براي او كه بدون فرياد بدون وحشت سقوط مي كرد دست تكان مي دادند و برايش شكلك در مي آوردند . آخه اون اولين كسي بود كه بدون جيغ و داد و عربده و فرياد جهنم را پذيرا شده بود . قيافه گريس گريسي با لباس كار آبي چرك يك تكه ، از دور فرياد مي زد كه يك كارگر به جهنم وارد شده است . دستان پينه بسته اش در هواي داغ پيچ و تاب مي خورد ، عاقبت با سر وارد يك ديگ جوشان متعفن شد . تعفن و مايع جوشان همه وجودش را به آتش كشيد . نمي توانست حتي فرياد بزند . وحشت زده بسوي لبه هاي ديگ هجوم بود . ولي غول بدتركيب و درشت اندامي كه مامور شكنجه ي او بود با يك ميله ي گداخته دستانش را سوزاند . تازه خود ديگ از مايعش داغ تر بود . در حال خفگي تلاش كرد سرش را از مايع بيرون بياورد و نفسي بكشد . مامور مجازات الهي با ميله ي گداخته بر سرش كوبيد و او را به ته ديگ چسباند . مايع در حال جوش متعفن و چركين وارد دستگاه تنفس و گوارشش شد . همه ي وجودش از درون در حال متلاشي شدن بود . غول مامور مجازات با همان ميله كه مرتب در كوره گداخته اش مي كرد او را زير و رو مي كرد مثل اينكه مي خواست همه ي بدنش پخته شود . شكنجه تا بي هوشي ادامه داشت . وقتي جهنمي اعضايش متلاشي و از هم دريده مي شد .مامور نگهبان ديگ با همان ميله گداخته اعضاء متلاشي شده را از ديگ بيرون مي آورد و به كناري پرت مي كرد و مامور بازتوليد جهنمي را صدا مي كرد تا جسد را بازسازي و بازتوليد نمايد . و او را براي عمليات بعدي آماده كند . سلطان مراد در آن دنياي خاكي يك فعال كارگري بود ولي از بس به خاطر دفاع از حقوقش ، حقوقي قانوني كه در حاكميت بي اعتنا به قوانين هر روز بيشتر لگد مال مي شد .اعتراض كرده بود ، مرتب از كار اخراج مي شد و بلك ليست . همسرش مي ديد در زمان بيكاري پولي ندارند و زماني هم كه كاري گير مي آورد 5 الي 7 ماه بدون حقوق كار مي كرد و اولين حقوق را دريافت نكرده باز اخراج مي شد . از اين رو عطاي سلطان مراد را به لقايش بخشيد ، و طلاق گرفت . و رفت بدنبال سرنوشت مبهم مش . آنها يك فرزند پسر داشتند كه با پدربزرگ و مادربزرگ پدري زندگي ميكند . سلطان مراد پس از در هم ريختن كانون خانوادگيش تصميم گرفت مبارزه صنفي و چالش با پيمانكاران را رها كند تا حداقلي براي فرزندش تهيه كند . تا او از زندگي عقب نيفتد . زيرا در مملكتي زندگي مي كرد كه عمل كرد واقعي دست اندركاران تنها مشتي شعار براي جلب توجه مردم است بدون كاربردي كردن . و هر روز يكي از بندهاي قانون كار را براي تامين منافع سرما يه داران دلالان و واسطه هاي مالي بازار ، حذف مي كنند. و امكان تشكيل نهادهاي مردمي براي دفاع از حقوق شهروندي هم وجود خارجي نداشت . از اين رو يك فعال كارگري هميشه دچار بحران مالي تا مرز گرسنگي بود . توي ترك مبارزه صنفي بود ، كه باز گرفتار يك شركت بزرگ با كاري ميلياردي شد كه نگرش و مناسباتش با نيروي كار ، عميقا" درپيتي بود . 7 ماه بدون حقوق كاركرد و صدايش را خفه كرده بود . ولي شركت كه پشتوانه اش يكي از آقايان بسيار با نفوز و رانت خوار بود ، حتي يك اميد كاذب هم براي پرداخت حقوق كارگران نمي داد . ديگه از كوره در رفته بود ، مرتب با خودش چالش داشت ، تا تسليم باشد ، و سكوت كند . يك روز در زمان خوردن ناهار روي زمين و در ميان خاك و گرما و آلودگي در حالي كه عرق تنش با غذايش تركيبي شور و بد مزه ساخته بود كنترل ارادي بر اعتقاداتش را از دست داد و به قول كارگرها زد به سيم آخر و انتقاد با پرخاش گري و دعوت به اعتراض را در ميان كارگران مطرح كرد – مگه اين شركت با اين همه سرمايه و اين قرارداد ميلياردي ، 20 درصد پيش پرداخت را نگرفته ؟ پس چرا پول سالن غذا خوري كه در قراردادش قيد شده بالا كشيده ؟ و حالا ما بايد توي گرما و سرما روي زمين غذا به خوريم . هر ماه پول صورت وضعيتها يش را گرفته ولي حقوق ما را نمي ده . ما چون خر شديم آنها دارند بارمان مي كنند . چرا ساكت هستيد ؟ اگه دسته جمعي اعتراض كنيم ، اگه همه با هم و يك صدا باشيم ، پيمانكار كه نمي تونه همه را اخراج كنه . او به نيروي كار احتياج داره . كارگراي جديد تا به خواهند با كار آشنا ، بشن ، زمان بندي كار پيمانكار به پايان مي رسه و دچار خسارات سنگين مي شه . شما با هم يك قدرت هستيد و ... يك كارگر ميان سال به او نزديك شد : به بين همكار عزيز تو درست ميگي ولي اينجا پر از آدم فروشه ، همين حالا با موبايل خبر حرفهايت را به مدير رسانده اند ، حواست را جمع كن . يكي ديگه از همكاران – هي سلطان مراد ، بسه هيچي نگو ، اين شركت چند تا از اين ورزشكاراي هيكلي را استخدام كرده تا اگه كسي مثل تو نق بزنه ، آنقدر كتكش مي زنند به بهانه هاي ديگه ، تا خون بالا بياره . و خودش دمشو رو كولش بزاره و بره – مگه شهر هرته ، شكايت مي كنم – عمو دلت خوشه ، ها ، تو پول نداري شام شبت را تهيه كني پيمانكار با پول همه را مي خره و تو بازنده خواهي بود . سلطان مراد از روي ناچار و درماندگي چند فحش چارواداري نثار مدير پروژه كرد . يكي ديگه از كارگرها – مي دوني اين شركت مال كيه – نه – مال يك جوشكار بي سواد بنام .... كه با بند و بست با آقايان " از ما بهتران " و شريك كردن آنها در درآمد كار ، از يك پيمانكار جزء به يك شركت ميليادي تبديل شد ، پس ، صداتو ببر . چون چنين آدمي مار خورده كه افعي شده ، مثل آب خوردن سر تو را هم ميكنه زير آب . اين اعتراض به سادگي پايان نيافت ، وقتي سلطان مراد از لاي لوله هاي انبار شده بسوي محل كارش مي رفت متوجه شد از پس و پيش دو نفر راهش را بسته اند در حالي كه آستين هايشان را بالازده اند با ريشخند بسويش مي آيند . بسرعت به اطراف نگاه كرد و يك بريده لوله داربست زنگ زده را براي درگيري بدست گرفت . همين باعث مرگش شد چون آن افراد مجبور شدند براي ساكت كردنش از چوب استفاده كنند و با يك ضربه كه به سر سلطان مراد خورد براي هميشه ساكت شد . نيروي ضد شورش پيمانكار ، جسد را در گوشه اي زير داربست قرار دادند تا تصور شود سقوط كرده است . با كمي دست و دل بازي پيمانكار پرونده سلطان مراد كارگر داربست بند و فعال سابق كارگري براي هميشه بسته شد . بدتر از همه در درگاه الهي هم كم آورد و در پايين ترين طبقه ي جهنم " درك " ساكن شد . بهر حال مامور بازسازي يا بازتوليد ، سلطان مراد را روبراه كرد تا براي شكنجه هاي بعدي آماده شود . ديو شكنجه گر سلطان مراد ، در حال تيز كردن آتش ديگ او بود . با فوت هاي سنگين آتش را زنده مي كرد . در هنگام كار متوجه شد سلطان مراد در حال آوردن چوبهاي خشك براي اوست . ديو حيرت زده به او نگاه مي كرد و گفت : مي دوني كه اين ديگ براي مجازات توست ؟ - آره مي دونم – پس چرا كمك مي كني ؟ من از بچگي كار كرده ام ، ديگه عادتم شده بدون كاركردن بي حوصله مي شم . از بيكاري بدم مياد . ديو تا به حال چنين پديده اي نديده بود . با بهت زدگي او را نگاه مي كرد . سلطان مراد با خنده گفت : راستي آقا ديوه با اين همه گاز تو آن دنيا ، تو ايران ، چرا يك لوله گاز به جهنم نمي كشين تا اين همه زحمت براي آتش روشن كردن نكشيد . ديو با اخم ، توي كار ما دخالت نكن ، ما سنتي كار ميكنيم .- آخه من لوله كشي صنعتي هم ، كار كرده ام . به جاي پختن من ، براتون يك لوله گاز مي كشم ... ديو پشت گردن سلطان مراد را گرفت و او را انداخت توي ديگ ولي ديگ هنوز كاملا" گرم نشده بود سلطان مراد با خنده : هي غول شاخ شكسته ، آبش سرد ، آخه من سرمايي يم . ديو از تعجب داشت شاخهاي شكسته اش در مي آمد . كارگر به چشمان وق زده و مبهوت ديو خنديد و گفت : راستي به شما تو اين جهنم سختي كار هم ميدن ؟ ديو با تعجب پرسيد سختي كار چيه ؟ - تو نمي دوني ؟ اي بابا اينجا با اين همه گاز و آتيش و بوي گند و گنداب و شكنجه و ناله و بدنهاي تكه تكه بايد به شما سختي كار بدن ، حتما" قانون كارتان هم مثل قانون كار در كشور ما سر و دم بريده و اخته است . آره اين طوره ؟ ديو پاك كيج شده بود و نمي توانست درك كند سختي كار يا قانون كار چيه . مي خواست سئوال كند كه ديد اين فعال كارگري يك ريز براش مطالب تازه مطرح مي كند – به بينم ، نه كه جهنم را به بخش خصوصي دادن كه حق شما را ضايع مي كنند ، آره اين طوره ؟ ديو : براي سختي كار چه ميدن ؟ ما اينجا به هيچ چيز نياز نداريم . ما بايد 24 ساعته به جز زمان عبادت پاي اين ديگ ها و در ميان آتش و گنداب شما را شكنجه بدهيم . – من هم همينه ميگم سختي كار شامل حال شما مي شود . شما بايد جمع بشين و از رييس جهنم تقاضاي سختي كار بكنين . ديو : سختي كار ، چي مي تونه به ما بدن ، ما همه چي داريم – نه ندارين . شما به گنداب عادت كرده ايد زندگي نوع ديگري هم هست . شما آن نوع زندگي را نداريد . – چي رو ؟ - حداقل بابت سختي كار چند ساعتي استراحت در بهشت ، حور و ... جوي هاي شير و عسل و ... ديو آب از لب و لوچه اش سرازير شد . تصور بهشت و مزاياي نديدن اين جهنمي ها ، با بدنهاي خوني و تكه تكه شده . اين تصورات ديو را به شدت هيجان زده كرد . تداركات تيز كردن آتش را رها كرد و فعال كارگري را از ديگ بيرون آورد و با صدايي متفاوت و كمي لرزان پرسيد : راست ميگي ؟ اگه ما تقاضاي سختي كار بديم حالا اگر چند دقيقه هم شده ما را به بهشت راه مي دن ؟ - آره ولي شرط داره .- شرط آن چيه ؟ اتحاد بين همه ي ديوهاي جهنم ، بايد آنها را با سختي كارشان و حق استفاده از بهشت آگاه كرد – حق ، حق ما چيه ؟ - اي بابا شما كه از كارگراي نسل اولي ما هم عقب ترين . به بينم مگه جهنم هم از صندوق بين المللي پول وام گرفته كه سياست ها ضد ديوي را پياده كرده اند . ديو گيج و منگ به اين واژه هاي نا آشنا گوش مي داد .به بين شما در شرايط بسيار سخت گرما ، آتش بوهاي متعفن خون و چرك ناله و فرياد 24 ساعته كار مي كنيد . اين حق شماست كه گاهي اوقات استراحتي در جايي مثل بهشت داشته باشيد ولي طوري كه من مي بينم نئوليراليسم خانم تاچر پايش اينجا هم باز شده – خانم تاچر كيه ؟ توي جهنمه ؟ نمي دونم ولي شايد توي بهشته ، اگه رفتي آنجا پيدايش مي كني . – اوه پس او يك فرشته است – او يك انگليسي حتما" سر رئيس شما هم كلاه گذاشته و رفته توي بهشت . – ما همه اش بايد پاي ديگ باشيم هيچ اوقات فراغت نداريم كه بروم و به ديوهاي ديگه خبر بدم – درست مثل ما توي آن دنيا كه گرسنگي و بي چيزي همه اوقات فراغت ما را به كار ، براي لقمه اي نان تبديل كرده بود و هرگز نفهميديم ، كه انساني با حقوق و ارزشها بالا هستيم ، در روز مرگي كسب درآمد گم شديم . بهرحال بگذريم من به تو كمك ميكنيم ، تازه تو زمان عبادت مي تواني اطلاع رساني بكني – نميشه .بايد عبادت كرد – خاك بر سرت خيلي امتياز خوبي داري كه شكر گذار هم هستي ؟ وضعت كه از اين بدتر نمي تونه بشه ، مگر نه – آره . – گوش كن بايد يك سنديكا راه بيندازيد . با حيرت – چي ، سنديكا . و جرائت نداشت بپرسد سنديكا چيست . فعال كارگري كه واقعيتها را به خوبي مي شناخت . شروع كرد ساختار سنديكا و وظايف و كارهايي را كه مي تواند انجام دهد ، توضيح دادن . – اگه بفهمند – نبايد بفهمند ، بايد يك سنديكا زير زميني تشكيل دهيد وقتي با اتحاد روبرويشان ايستاديد ، نبايد هيئت رئيسه جهنم شما را بشناسند .به ديوهاي ديگه چه بگويم از سختي كارتان بگو و بعد از بهشت حرف بزن اين بهترين وسيله اتحاد اين ديوهاي شكنجه گر است – هي عمو كارگر ، اگه همه ي ديوها حرفهاي تو را بشنوند دنبال ما راه مي يفتند آنوقت چه كنيم؟ يك اعتصاب راه مي اندازيم و رئيس جهنم را تهديد مي كنيم كه اعتصاب را ادامه خواهيم داد ، نه نه اول يك تومار از درخواستهايمان را مي نويسيم و بعد تهديد به اعتصاب مي كنيم . آنها كه از اتحاد ما خبر ندارند . اول قبول نمي كنند ولي ما با اعتصاب جهنم را سرد مي كنيم و آنها را وادار به پذيرش خواستهايمان مي كنيم . ديو غرق گفتگو با فعال كارگري بود كه حس ششمش به او هشدار داد . جن ها ، جن هاي نامريي ممكن است در گزارش دادن اين وضعيت او باشند . به يك باره رنگ تيره اش تيره تر شد و فوري پشت گردن كارگر را گرفت و او را مقابل صورتش قرار داد و گفت : براي اينكه جن ها نمي توانند راز ما را بفهمند ، بايد تو را بجوشانم . و قبل از اينكه كارگر بتواند راه حلي پيشنهاد كند او را به درون ديگ انداخت و براي اينكه شكنجه نشود با يك ضربه خرد كننده او را متلاشي كرد و بدن آش و لاش او را با انبر سوزانش به بيرون ديگ ريخت . جن هاي نامريي يا همان " لباس شخصي ها در ميان انبوه جمعيت " گزارش دادند : ديو كارش را به خوبي انجام مي دهد .
پس از بازتوليد مجدد فعال كارگري ، ديو او را مامور روشن نگهداشتن آتش ديگ كرد و خود به سراغ ديوهاي ديگر رفت . حرارت بسيار بالا و بوهاي متعفن جهنم باعث مي شد ، جن ها به ندرت سري به آنجا بزنند . ولي بيشتر اوقات از خاصيت غيب شدن خود سوء استفاده مي كردند و به تماشاي خوش گذراني بهشتي ها مي رفتند . ديو هم شاگرد باهوشي از كار در آمد و همه ي آموزه هاي فعال كارگري را با دقت پياده مي كرد و بر خلاف شيوه ي فعال كارگري در دنياي خاكي، با زيركي يك سازمان زيرزميني در ميان ديوها ايجاد كرد و زماني كه از اتحاد و يك پارچگي و از آمادگي تشكيلاتش براي چالش و مبارزه اطمينان يافت . يك تومار از خواستهايشان را آماده ي فرستادن به نزد رئيس جهنم كرد . فعال كارگري با بررسي و نقد علمي شكستهايش ، راههاي پيروزي ديوها را به آنها يادآوري مي كرد . و از آنها مي خواست با گفتگوهاي اقناعي همه در انتخاب راه مبارزه شركت داشته باشند تا پراكندگي پيش نيايد . ديوها اين درسهايي را كه آنها را از روز مرگي نجات داده بود به خوبي فرا گرفتند و كاربردي كردند . بهمين دليل در روز اعلام شده براي اعتصاب ، از جهنم آتشي برنخاست . ديگها سرد بودند و از بوي گنداب و تعفن و شكنجه خبري نبود . خبر غير منتظره اعتصاب آنهم در جهنم همه را شوكه كرد . جهنمي ها زن و مرد وحشت و شكنجه را فراموش كردند و از فرصت بدست آمده نهايت بهره را بردند. لخت و عور با بدنهايي كتك خورده به رقص و پايكوبي پرداختند . كار عبور مردگان جديد از روي پل چينود ايراني يا همان صراط عبري – عربي متوقف گرديد . هياهو و صداي رقص و شادي از جهنم برنامه هاي عبادي دعاهاي كميل و توصل و جوشن كبير بهشتي ها را مختل كرد . آنها با حيرت و تعجب از روي ديوار بهشت سرك مي كشيدند تا خبري بدست آورند – چي شده كسي خبر ندارد ؟ - باز دوباره آخر زمان شده ؟ پچ پچ و شايعه در بهشت بازار داغي پيدا كرد . فعال كارگري شده بود ليدر ديوها و رهبر پنهان اعتصاب . مرتب به مشاورهاي ديوها مي انديشيد و گوش مي داد و از تجربه هايش براي آنها مي گفت . ديوها هم پس از هزاران سال كار يك نواخت انجام دادن و در شرايط نا به هنجار جهنم زندگي كردن به استقبال اين تغيير و تحول نو رفتند . و تجربه ايستادگي در مقابل قدرت را به جاي اطاعت و تسليم ، آنها را به وجد آورده بود . به طوري كه از جهنمي هاي رها شده از شكنجه هم شادتر بودند . در طبقه ي بالاتر از " درك " درست بالاي سر ديگ شكنجه فعال كارگري ، چند پيمانكار جهنمي شده دور هم جمع شده بودند و از اتفاقات غير منتظره جهنم و اعتصاب ديوها حرف مي زدند . پيمانكار اول: فكر كردم ديگه توي اين دنيا اسمي از اعتصاب و اين جور آشوب گري به گوشم نمي خوره ولي مثل اينكه اين دنيا هم دست از سرما بر نميدارند . پيمانكار دوم : اين اعتصاب به منافع ما ضرري نمي زنه . بگذار هر چه مي خواهند اعتصاب كنند در عوض ما كمتر عذاب مي كشيم . يكي از پيمانكاران گفتگوي فعال كارگري و ديو را شنيده بود – همه ي اين آتيش ها زير سر يك سنديكاليست است كه توي پايين ترين طبقه جهنم " درك " يك ديو را فريب داده است . پيمانكار اول : هر چه زودتر برويم دم درب ورودي جهنم و خبر اين خرابكاري را به ماموران حراست جهنم اطلاع بدهيم . چه ديدي ، شايد ما را عفو كنند و بفرستند به بهشت . پيمانكار دوم : بدبخت اينجا كه پارس جنوبي نيست ، كه بنام منطقه ي آزاد ، قانوني وجود نداشته باشد تا من و تو پدر كارگران را در بياوريم . اينجا قانون عرضه و تقاضاي كور بازار ديگه فايده اي نداره از ناتو و صندوق بين المللي پول و بانك جهاني هم خبري نيست . اگه اونجا سر اولاد پيغمبر را شيره ماليدي ، سر خدا را كه نمي توني . اينجا ديگه با يك ريش دانه برنجي و يك تسبيح بلند و مهر روي پيشاني نمي توني كاسبي كني ، اگه اين كار را بكنيد . همه امان را بيچاره مي كنيد ، - آره راست ميگه بگذاريد همين وضع ادامه پيدا كنه ، ما هم راحت گردش مي كنيم و عذابي هم در كار نيست . پيمانكار اول با حيرت رو كرد به دوستش و با ناباوري گفت : امير علي ، يعني اين تو هستي كه با اعتصاب بازي موافق شدي ؟! آره واقعا" موافقي ؟ - آره موافقم، آن موقع منافعمان آن گونه تامين مي شد و حالا درست بر عكس با اعتصاب . – آخه مرد حسابي يك عمله رئيس اعتصاب شده ، بايد ريشه ي اين ملعون را از بيخ و بن كند ، اگه جهنم را در اختيار بگيره پوست ما ها را مي كنه – پيمانكار سوم : اي بابا كي مي فهمه ما چه كاره ايم بايد به او كمك كنيم تا هميشه از اين اعتصابات در جهنم را بيفته تا ما هم كمي استراحت داشته باشيم ، و روي كرد به سوي بقيه همكارانش ، مگه نه ؟ - ولي اگه بفهمه ما پيمانكاريم ؛ به خاطر شكنجه شدن ما هم كه شده اعتصاب را بهم مي زنه .... تئوري پردازي دلالها ، خودشان را هم به سرسام دچار كرد .
آرامش و سردي جهنم چندان دوام نياورد . نيروهاي علني سركوب با گرزهاي آتشين بدست سوار بر اژدها هايي چند سر با غرش رعدآسا به جهنم و به اعتصابيون حمله كردند . از همه بدتر نيروهاي نامريي و آنهايي بودند كه خود را بصورت اعتصابيون در آورده بودند . و از هر سو بر سر اعتصابيون آتش گشودند . ديوهايي كه تا ديروز كارشان شكنجه اين و آن بود و بابت اين شغل چندش آور هيچ احساس بدي نداشتند خود طعمه شكنجه شدند . سركوب حساب شده و با برنامه دقيق همه ي اعتصابيون را تار و مار كرد . جهنمي ها از اينكه مي ديدند ، بدن شكنجه گرشان زير ضربات گرز تكه پاره مي شود . هورا مي كشيدند و از شادي برقص در آمده بودند . ولي سركوب خونين اعتصاب باعث گردش چرخ دندانه هاي جهنم نشد . ديوهاي تكه تكه شده ديگر قادر به كار نبودند . و جهنم هم چنان بدون سر وصدا و غلغل ديگها و نعره ي ديو ها ، آرام و سرد بود . مديريت جهنم پيامي به مقامات بهشت فرستاد مبني بر اين كه ، اگر ديوها را باز توليد نكنيد ، جهنم كارش را نمي تواند ادامه دهد و توي پرانتز اعلام كرده بود : در اين دنيا از نوع چيني و فيليپيني و كره اي آنها هم پيدا نمي شود كه با ديوهاي موجود جاي گزين كنيم. ( 1 )
فعال كارگري به ديگ متعفن ولي سرد خود تكيه داده بود و در حال بررسي شرايط جديد بود . او آن ميزان شناخت علمي داشت كه با هر شكست هر چند بزرگ از هم وا نرود . در بازنگري سير تحولات پس از شكست مي دانست بعضي از ديوها عقب نشيني مي كنند و بعضي هم به خاطر منافع فردي با سيستم قدرت همكاري مي كنند و به آدم فروشي به بخشيد به ديو فروشي خواهند پرداخت . برخي هم منفعل مي شوند و با خاطرات اين دوران كوتاه يك عمر را بسر خواهند برد . عده اي هم بيرون گود مي نشينند و با فرياد مي گويند : لنگش كن . مي ماند يك اقليت كه استوارند و معتقد به داد .آنها بيدي نيستند كه با شكستها سر خم كنند ، انعطاف دارند . ولي با ريشه و پايدارند . براي آنها بايد برنامه ريزي كرد . با تصورات و گردش انديشه سرش روي شانه اش لغزيد و به خواب رفت . در اين چرت كوتاه رويايي پارس جنوبي به سراغش آمد . گرما با انواع آلودگيها ، بي قانوني و حكومت مطلقه دلالها ( بخش خصوصي ) و مدير پروژه هاي پيمانكاري كه با كمك بند " ز " مصلحت نظام هر كدام يك حاكم شرع پروژه شده اند . اخراج مي كنند و نام ها را وارد ليست سياه مي كنند ( بلك ليست ) و كارگران را به خاك سياه مي نشاند . كابوس پارس جنوبي چنان وحشتي در او پديد آورد كه با فرياد از خواب پريد . كابوسي بدتر از واقعيت جهنم . با وحشت به اطراف نگاه كرد آهي از روي رضايت كشيد، وقتي ديد در پارس جنوبي نيست و به ديگ شكنجه اش در جهنم تكيه داده است .

1391/11/25

1-مانند استخدام كارگران چيني ،فيليپيني و كره اي در ايران در حالي كه كارگران ايراني بيكارند

هیچ نظری موجود نیست: