۱۱ اسفند ۱۳۹۱ ه‍.ش.

برشي از زندگي يك فرهنگي


پويان

حالا وقتشه
دختر كوچكش را توي بغلش جابجا كرد و گفت : پسرت باهات حرف داره.
معلم بود ناهار خورده بود و داشت لباس مي پوشيد كه بره مسافركشي . چكارم داري ؟
اسباب بازي مي خوام .
مگه نداري ؟
همشون خرابن .
با لبخندي كه فقط توي چشماش بود گفت : ولي اون ماشينت سالمه .
پسر نگاهي به فولكس قرمز انداخت . چرخهايش كنده شده بود، شيشه هايش كامل در آمده بود بجاي چراغ هايش فقط دوتا حفره بود .
از روز اول هم دوستش نداشت و يه ماشين مسابقه اي كنترلي را نشان كرده بود ولي اين را برايش خريده بودند . يادش آمد توي مغازه اسباب بازي فروشي باباش به مامانش مي گفت : اين يكي رو ديگه نميتونه خراب كنه ضخامت ورقش دو ميليمتره . تا نگاهش از روي بدنه فولكس كنده شد باباش توي راهرو كه پشتش به او بود و داشت از در خارج ميشد گفت : هر وقت اين ماشينت خراب شد برات مي خرم .
همانطور كه از پشت ، شانه هاي پدرش را نگاه مي كرد احساس كرد كاسه سرش پر از بتن شده و همينطور حجمش داره افزايش پيدا مي كنه .
خواهر بزرگترش كه داشت با ما‍ژيك هاي مرتب چيده شده اش نقاشي مي كرد با جست و خيز آمد طرفش و گفت : برات خريدن ؟ براي اين كه منفجر نشه رفت توي اتاق و خودشو فرو كرد يه جايي بين رختخواب هاي چيده شده و كارتن ها ، زانوهاش رو بغل كرد و زل زد به كارتن روبرويي .
***
حياط پر بود از آفتاب آفتاب گرما گرما . مادرش و خواهرش توي اتاق ، خواب بودن . مي دانست موقع رفتن به حياط بايد زود در هال را ببنده و گرنه با هجوم غرش كولر گازي ها به داخل مامانش مي فهمه كه رفته تو حياط .
***
خودش را بخواب زده بود و به صداي ورود ماشين ، بسته شدن در آهني ، انداختن چفت هاش ، قفل كردن در ماشين ، مكث ، در آوردن كفش ها و انداختن آن ها توي سايه ديوار و صداي باز شدن در حال گوش مي داد.
تا وارد شد كشيده صدا زد : مهين .چشم هايش را بيشتر فشار داد .صداي مامان باباشو توي راهرو مي شنيد .اين چيه ؟ ماشين فرهاده؟ با ماشين رفتي روش ؟
فولكس قرمز رنگ تقريبا" به ورق صاف تبديل شده بود.
نه بابا اينو با يه چيزي كوبيدن صافش كردن . چشمش به جعبه ابزار افتاد كه درش باز بود . چكش هم سر جاش نيست .
پسرك تكاني خورد و با خودش فكر كرد نبايد چكش را پرت ميكرد وسط علف ها توي باغچه . تازه متوجه شد كتفش چقدر درد مي كنه انگار يه نفر به قصد كندن صد بار تكونش داده باشه .
دو تا شون به سمت اتاق رفتن سه تا بچه هاشون خواب بودن . مادر گفت : اگه برا اون گرفتي براي دوتاي ديگه هم بايد بگيري .
28/11/1391

هیچ نظری موجود نیست: