۲۵ خرداد ۱۳۹۱

عندليب باغ بي قرار

براي فريبرز رئيس دانا

علي يزداني

اي ناي پر خروش توده ي زحمت

داناي قصه هاي دل انگيز صبح كار

لكنت گرفته شهر

بي بانگ خوشنواي تو انگار

وقتي كه سفره هاي خالي مان شد درفش تو

وقتي كه مزد نسيه ي ما را زدي چو سنگ

بر شيشه هاي تيره ي سرمايه هاي هار

وقتي كه شهر را

پر كردي از چراغ و ديده شد پسِ آن شيشه هاي تار

دانستم اين كه تو را نيز

با استناد به "قانون"!

در بند مي كنند

اي عندليب باغ رهايي

در انتظار نغمه ي ديگر نشسته ايم

اين باغ

بي سرود شمايان

ميدانِ بازِ بانگ كلاغ است

در انتظار توست

پشت قفس باغِ بي قرار

۱ نظر:

ناشناس گفت...

با سپاس از یزدانی عزیز
شعر بسیار زیبا و اندوهناک و افشاگری است.
عمر شاعر دراز باد و امثالش بیشمار