۲۰ اسفند ۱۳۹۰

سه نما از زندگي زنان

هاله صفرزاده

باعجله سوار اتوبوس شدم. باران تند تند مي باريد. هوا كمي لطيف شده بود. بعد ازماه ها ناپاكي هوا بالاخره اين بارندگي كمي هواي تميز را هم نصيب ما كرد. خانمي همراه من سوار شد:
- باران لعنتي . ول كن هم نيست.
برگشتم نگاهش كردم. حداكثر سي ساله به نظر مي رسيد.
- همه از آمدن باران خوشحالند. مي گويند حداقل مي شود كمي نفس كشيد.
- همه سواره اند و ما پياده! ديشب تا صبح نخوابيدم. تا صبح روي بچه هايم پلاستيك كشيدم تا از باران خيس نشوند. سقف مان چكه مي كند.
نگراني و اضطرب در چشمانش موج مي زد. عجله داشت. تند تند حرف مي زد .علي رغم خستگي زياد انگار نيرويي قوي او را هدايت مي كرد تا حركت كند. ادامه داد:
- توي اين باران صاحبخانه تصميم گرفته ما را از خانه بيرون كند. دو ميليون پول پيش داده بودم. همه را به بهانه ي اجاره هاي عقب افتاده بالا كشيده يك ريال هم به من نداده. اتاقش را به كس ديگر اجاره داده. مي خواهد وسايلم را توي كوچه بريزد.
از صبح دنبال اين بوده كه پول تهيه كند تا بتواند اتاقي ديگر اجاره كند. مثل اينكه موفق شده بود اندكي قرض بگيرد. حالا به دنبال آشنايي مي رفت تا بيايد و با صاحبخانه صحبت كند بلكه بتواند بخشي از پول پيشش را هم پس بگيرد. آشنايي ايراني و مرد. مرد خودش گذاشته و رفته. نمي داند كجا. با چند بچه تنها و بيكار مانده ، با كارت ترددي كه چند ماه ديگر فرصت اقامتش در ايران تمام مي شود. خانمي كه كنار ما ايستاده بودگفت: خوب برگرديد به كشورتان. مي گويند آنجا وضع خوب شده؟
- خيلي چيزها مي گويند. هر روز بدتر از ديروز مي شود. مگر جنگ خوبي هم براي كسي دارد؟ يك زن تنها با چند تا بچه، آن هم در افغانستان، چه بايد بكنم؟
به ايستگاه كه رسيديم پياده شد. آنقدر با عجله راه مي رفت كه به فاصله يك چشم بر هم زدن او را در ميان جمعيت گم كردم و تنها اين پرسشها در ذهنم باقي ماند: چه بر سرش خواهد آمد؟ آيا سقف خانه جديدش هم چكه مي كند؟ چند نفر شبيه او در اين شهر بزرگ و بي درو پيكر زندگي مي كنند؟

***

واگن خانم هاي مترو خيلي شلوغ بود. به زور سوار شديم. اوج ساعت شلوغي بود. خانم هاي دستفروش در اين شلوغي كارشان را مي كردند. به زور از ميان مسافران راهي باز مي كردند و وسايل شان را تبليغ مي كردند.
- لواشك ترش و خوشمزه دارم . خانم ها بخرين
- ساق هاي توكركي گرم. براي اين فصل خيلي خوبه.
- دونات تازه و خوشمزه،
اين دستفروش در ايستگاه پياده مي شد و ديگري سوار مي شد. خانمي با زحمت سوار شد. عصايي به دست داشت. قدي بلند داشت. براي همراهم از خانمي مي گفتم كه شب تا صبح نخوابيده و پلاستيك روي فرزندانش كشيده، حرف هاي ما را شنيد و گفت :
- اينها كه غريبه اند. ما كه مال اين مملكتيم وضع مان بدتر از اين است. رفته بودم كميته امداد. مي خواهم يك وام خوداشتغالي بگيرم. از من چك هم مي خواهند. سفته داده ام. جواز كسب هم براي ضمانت گذاشته ام. ولي چند ماه است مرا سر مي دوانند براي چك . آخر يكي نيست ازشان بپرسد كه من چكم كجا بود؟
- چقدر مي خواهند بدهند؟
- هفت ميليون. هفت هشت ماه است دنبالش هستم. هنوز دستم به هيچ جا بند نشده. اين مترويي ها كمك مي كنند و هر بار به من بليطي مي دهند تا بتوانم بروم و پيگير كارم شوم. وگرنه پول رفت و آمد را هم ندارم.
- شوهرت كجاست؟
- شوهرم سرطان پوست دارد. مثل جزام مي ماند. نمي تواند كار كند. چند سال قبل براي درمان او كليه ام را فروختم. به انجمن بيماران كليوي . پول اضافه نگرفتم. يك ميليون تومان گرفتم.
- خانمي پرسيد: كسي به شما كمك نمي كند. خيري...
- نگذاشت حرفش تمام شود:
- هر چه مي كشيم از اين خيرين است! بعد از اين كه شوهرم مريض شد فرمانداري خيري را معرفي كرد. براي مان خانه اي اجاره كرد و مرتب به ما سر مي زد. كليد خانه را هم داشت. يك روز كه شوهرم را به بيمارستان برده بودم آمده بود و به دخترم تجاوز كرد. دختر 16 ساله ام را مجبور شديم صيغه اش كنيم. صيغه ي يك ساله تا بتواند بچه اش را سقط كند. از آن به بعد مرتب به خانه ي ما مي آمد و بعد از مدتي هر چند وقت يك بار خانمي را هم همراه خود مي آورد و توقع داشت ما پذيرايي شان هم بكنيم. از خير خانه و كمك هر چه خير است گذشتيم. مي خواستم چشمم را اهدا كنم. نشد.
- چرا؟
- تا حالا نشنيده بودم كه چشم را هم مي شود فروخت؟
- چرا مي شود. اما مثل كليه نيست كه پولش را اول بدهند. گفتند قرنيه را پيوند مي زنند. اگر پيوند گرفت وطرف دلش خواست به تو پولي مي دهد. توي كشورهاي خارج يك قرنيه 60-70 ميليون است ولي اينجا اينطوري است. ديدم اينجوري نمي شود. بي خيالش شدم و حالا دنبال اين وام خوداشتغالي هستم.
- پس الان چطوري زندگي مي كنيد؟
- با پول يارانه ها.
- 9نفريم ولي پول 5 نفر را مي گيريم.مادرم نابيناست پيش ماست. برادرم او را از خانه اش بيرون كرد. نميتوانستم بگذارم در خيابان بماند. پسرم زندان است زن و دوتا بچه اش پيش ما هستند .خودم و شوهرم و بچه ها. پسركوچكم سوءتغذيه شديد دارد. پاهايش ايراد پيدا كرده نمي تواند درست راه برود. ماه هاست كه رنگ گوشت را نديده ايم...
به مقصد رسيده بود. در حين پياده شدن گفت: حالا بااين پا كلي هم بايد پياده بروم. او هم در شلوغي ايستگاه مترو گم شد و من از خود پرسيدم: ‌آيا اين چيزهايي كه شنيدم واقعيت دارد؟ پس كو آن رفاهي كه بعد از هدفمند شدن يارانه ها قرار بود نصيب مردم شود؟

***

راننده تاكسي بود. هواي باراني خلقش را تنگ كرده بود. تنهايي اش در اين هياهوي شهر كلافه اش كرده بود. به محض اين كه سوار شدم شروع به صحبت كرد. از باران و اين كه خيابان ها و ترافيك دراين روزهاي باراني چقدر وحشتناك هستند.
نمي دانيد در اين تاكسي چه حكايت هايي ازمردم اين شهر مي شنوم. گاهي آنقدر عجيبند كه خودم هم باورشان نمي كنم. همين ديروز، رفته بودم دروازه غار گاز بزنم. آخه خانوم جايگاه گاز تاكسي ها آنجاست. گاز زدم و حوصله كار هم نداشتم. مي خواستم برگردم خانه كه پسركي زبر و زرنگ سوار بر دوچرخه نزديك شد و پرسيد دربست مي روي؟
در خواستش در اين خيابان برايم عجيب بود. اين محله و دربستي؟ كنجكاو شدم و جواب مثبت دادم. پرسيد :چند؟ كمي چانه زديم. وارد بود. بالاخره در مقابل اصرار من از سه هزار توماني كه خودش پيشنهاد داده بود به 5هزار تومان من راضي شد و اشاره كرد دنبالم بيا:
- مادرم مريض است نمي تواند تا اينجا بيايد.
از چند كوچه و پس كوچه رد شديم. جلوي كوچه اي باريك اشاره كرد نگه دارم. داخل كوچه شد. كمي بعد با زني ميانسال به طرف ماشين برگشت. همراهشان صندلي چرخ دار زنگ زده اي بود كه عمرش راكرده بود. به زحمت آن را با خود مي آوردند. به كمكشان رفتم و صندلي را در صندوق عقب جا دادم. سوار شدند. گفتند مي خواهند به يكي ازخيابان هاي مركزي و شلوغ شهر بروند. هنوز ماجرا برايم روشن نبود. شروع كردم به صحبت و سوال كردن. بعد از چند سوال مادر نگران پرسيد براي چه اينقدر سوال مي كنيد. وقتي برايش توضيح دادم كه من خودم هم در اين محله به دنيا آمده ام و از همين مردم هستم خيالش راحت شد و ماجرايش را توضيح داد. از صحبت هاي پسر و مادرش اين ها را فهميدم :
شغل آنها گدايي است و اين صندلي ابزار كار آنهاست. درخانه اي زندگي مي كنند كه اجاره اش را بايد هر شب بپردازند. شبي 12 هزار تومان. اگر اين پول را نپردازند صاحب خانه كليد اتاق را به آنها نمي دهد. روزي حدود ده هزار تومان هم بابت تاكسي دربستي مي دهند. پدر و همسري هم در كار نيست. رفته است . كجا؟ معلوم نيست. روزي يكي دو ساعتي بيشتر كار نمي كنند.
در حيني كه حرف مي زد پسرش را هم گريم مي كرد. شال سبزي به سرش بست و ... وقتي به مقصد رسيديم كمك كردم صندلي را از صندوق عقب بردارند. صندلي خراب شد. بخش هايي از آن شكست. مادر به هم ريخت. مي گفت: حالا بدون اين صندلي چه كار كنم ابزار كار ماست. بدون آن هيچ كار و درآمدي نخواهيم داشت.
آچار آوردم صندلي چرخدار را سرهم كردم. مادر از ديدن آن لبخندي زد و از من خواست كه ابوالفضلش را بغل كنم و روي صندلي بنشانم. گفتم:
- نمي توانم كمرم درد مي كند. من كه مي دانم همه اش فيلم است . بهتر است ابوالفضل خودش بيايد و روي صندلي بنشيند.
مادر با سر مغازه دار روبرو را نشان داد و گفت: اگر بفهمد كارمان خراب مي شود. به طرف ابوالفضل رفتم و گفتم:
- من تظاهر مي كنم تو را بغل ميكنم ولي خودت بايد راه بيايي.
مادر صندلي چرخدار را به حركت درآورد و شروع كرد : كمك كنيد پسرم سرطان دارد نمي تواند راه برود....
راننده ادامه داد: خانم مي بيني مجبور شدم وارد نمايش شان شوم. آخه مگه مي شد كار ديگري كرد. با خودم فكر مي كردم آيا راه ديگري براي گذران زندگي دارند؟ چاره اي جز كمك به آنها نداشتم. از موقعي كه يارانه ها را حذف كرده اند، با اين همه گراني كمرشكن، از اين قبيل چيزها زياد مي بينيم.اينم شغل ماست ديگر.
آنقدر از شنيدن اين حرفها تكان خورده بودم كه نتوانستم پاسخي برايش داشته باشم. اين زن را با دو زن ديگري كه امروز با زندگي شان آشنا شده بودم مقايسه كردم. چه شباهتي ميان زندگي آنان وجود دارد. هر سه مادرند، هر سه سرپرست خانواده و در مقابل هر سه شان غول فقر و بيكاري قد علم كرده و گرد بدبختي و بيچارگي را بر سرشان مي ريزد و فرزنداني كه نمي توان آينده خوبي برايشان تصوركرد؟؟؟
كاش مي شد در اين شهر پرهياهو فرياد برآورم: چرا؟

آبان 1390

هیچ نظری موجود نیست: