۲۰ اسفند ۱۳۹۰

تب تنهايي

شهناز نيكوروان

مثل هميشه ، غروب آن روز هم هوا بسیار سرد بود.دخترک بشدت وحشت زده بود ، به نظرش می رسید از زیر آب صداهای عجیب وغریبی می آید .ترس از موجودات ناشناخته ي داستان های روستاییان و بزرگترهای فامیل ، از جن های رود سبزاب وحشت عجیبی به جانش انداخته بود. به حدی ترسیده بود که جرات تکان خوردن نداشت.احساس می کرد آن هایی که در زیر آب
مشغول مراسم عروسی هستند هر لحظه ممكن است او را با خود ببرند و معلوم نیست چه سرنوشتی در انتظارش باشد. احساس می کرد همه بدنش یخ زده و هر لحظه این مجسمه ي یخی در اعماق آب سقوط خواهد كرد. بعد از چند ثانیه صدای زنگوله ي گله گوسفندان که به ده بر می گشتند او را به حال خود بر گرداند. احساس امید واری کرد و به خود گفت كه شاید بتواند با گله به ده برگردد. اما تشت سنگین پر از لباس های خونی را باید می شست ."جواهر خانم" گفته بود: اگه نشوری و یا کثیف باشه با لباس ها پرتت می کنم داخل رودخانه تا غرق بشی .اما کناره های لغزان و گِلی رودخانه گویا این را درک نمی کرد. چون هر بار كه این کناره ها می ریخت و تشت لباس و دخترک لیز می خوردند ، او نمی توانست تشت سنگین را به آسانی بلند کند و هر دفعه یا لباس ها را آب با خود می برد و یا تشت را. حالا او کاملا خیس شده و به شدت می لرزید ؛ با دست های بی حس و لرزان سعی می کرد تشت را از آب بیرون بکشد و با خود فکر می کرد به قول "طوبی" و"محترم" : قبل از این که از ما بهتران مرا با خود ببرند باید لباس ها را بشورم و به ده برگردم. گرچه می دانست هیچ کس در خانه منتظرش نیست . "جواهر خانم" اصلا یادش نمانده که دخترک بی نوا کجاست ؛ حالا هم سرگرم دعا گرفتن برای هووی دخترش است. دو برادرش هم خیلی کوچکند اما مطمئن بود از این که او برنگردد غمگین خواهند شد و مادرش آن چنان از درد زایمان به خود می پیچد که ممکن است او را اصلا فراموش کرده باشد. ولی یادش می آيد وقتی "جواهر خانم" تشت لباس را روی سر دخترک گذاشت مادرش با درد به "جواهر خانم" گفت: گناه داره بچه است و نمی تونه ، هنوز پنج ساله اش نشده ، خودم فردا بهتر می شم و می شورم. اما "جواهر خانم" با عصبانیت گفت: تودست تنهایی. چیش بچه است ، 3-4 ساله دیگه باید شوهر کنه ، از حالا باید یاد بگیره. اما مادرش اینقدر از درد زایمان ضعیف شده بود که توان گفتگو نداشت .دخترک وقتی به پوست صورتی و چشمان بسته ي خواهری که یک روز بود به دنیا آمده را به خاطر می آورد در درونش احساس گرما می کرد از این که تنها نیست و یک خواهر دارد . با خودش عهد بست وقتی بزرگ شد نگذارد "جواهر خانم" تشت لباس روی سر خواهرش بگذارد.همین امید به او کمک کرد که به خانه برگردد . از شانس خوبش "جواهر خانم" مشغول نماز خواندن بود و متوجه برگشتنش نشد و گرنه از این که دیر آمده و خیس شده و لباس ها خوب شسته نشده بودند عصبانی می شد. آرام زیر لحاف مادرش مي خزید كه مادر احساس کرد یک تکه یخ به او چسبیده است. با عصبانیت پرسيد: خیسی ؟ او فراموش کرده بود که دختر بی نوا به كنار رودخانه رفته تا رخت و لباس بشويد.

دخترك از كنار مادر بلند شد ، لباسش را عوض کرد و گوشه ای کز کرد .هنوز از سرما می لرزید .آن شب خیلی شدید تب کرد و تا صبح هذیان گفت. در خواب می دید كه گله گوسفندان به طرفش حمله می کنند و می خواهند خواهر کوچکش را ببرند اما وقتی چشم هایش را باز می کرد خبری نبود احساس می کرد خیلی تشنه است اما موجودات زیر آب اجازه نمی دهند از آب رودخونه بنوشد و زبانش از تشنگی خشک شده است. هر لحظه "جواهر خانم" را می دید که می خواهد سرش را به زور زیر آب کرده و غرقش کند.این قدر این خواب ها و کابوس ها عذابش داد که بی هوش شد. وقتی چشمانش را باز کرد دید پدرش با درد بالای سرش نشسته و با غرغر می گوید: نباید این بچه دم غروب می رفت لب رودخونه ، شما که می دونید هر که بره جنی می شه. "جواهر خانم" می گفت: دادم براش دعا بنویسند خوب میشه. دخترک دوست داشت گرم شود اما نه با آتش منقل او گرمای آغوش مادر و پدرش مي خواست تا جن ها بدانند که پدر و مادر دارد و بترسند از پدرش. پدر و مادرش اما هرگز او را بغل نکردند. دخترك ساعت ها و روزها از تب سوخت تا رنج جزيي از وجودش شود و درد هنوز بچه بودنش التیام یابد.

هیچ نظری موجود نیست: