۱۸ اسفند ۱۳۹۰

مبادله

شهناز نيكوروان

كانون مدافعان حقوق كارگر – چشمانش چون شب ، سیاه و براق بود ، موهایش مشکی و نازک و نرم بود و غم نهفته ي درونش گواه آرزوهاي دست نيافتني اش بود كه چون خاري به جانش خلیده بود.

در خانواده ای روستایی و بسیار فقیر بدنیا آمد. پدرش بيكار و وامانده بود اما مادرش زن زحمتکشی بود که با کار در مزارع و خانه ي خان ها شکم بچه هایش را سیر می کرد. دختر بزرگ خانواده بود، ساکت و آرام و زیبا مثل همه کودکان، اما غمگین. همیشه از نگاه های بقال ده وحشت داشت اما با خود می گفت: او مثل پدر بزرگم است و من نباید از او بترسم.
یک شب متوجه شد پدر و مادرش جر و بحث دارند . مادرش خیلی غمگین است اما پدر می گوید:

- مجبورم من قسم خوردم . دست حضرت عباس سپردمش. اون وضعش خوبه و پول داره. زنش بچه دار نمی شه و بچه می خواد.

– اما اون پیره ، پنجاه سال بیشتر داره .

– ما هم به اون بدهکاریم ؛ پولش رومی خواد.

– اين طفل معصوم بچه است هیچی نمی فهمه .

– قول داده زنش در حقش مادری بکنه و تا 13 سالش نشده بهش دست نمی زنه.

– من قبول نمی کنم . خانه خراب، عقل نداری! مردم بهمون می خندن مرد!

پدر حرف هاي مادر را قبول نمی کرد. او می گفت:

- یه بار دیگه وقتی خواهرم خیلی کوچک بود شاید 11 ساله قولش را به مرد سن بالایی که زن داشت دادم و دست حضرت عباس سپردم و می خواستم زیر قولم بزنم که مار نیشم زد. دیگه حاضر نیستم زیر قسمم بزنم.

اما مادر شیون و زاری کرد و از خانه به قهر رفت ، اما بی فایده بود. دخترک هر روز شاهد مشاجره پدر و مادرش بود. بقال دیگر به آن ها جنس نسیه نمی داد چون چوب خط شان پر شده بود. اما پدر سیگار می کشید و به سیگار نیاز داشت. زن را كتك مي زد. دامنه تحریم بقال بیشتر شده بود. طلبش را می خواست وگرنه حق خود مي دانست كه به جاي طلبش دختر سیاه چشم معصوم را بردارد. هم برای تولید نسلش که زن پیرش نازا بود و هم برايشان یک عروسک سرگرم کننده بود كه براي دوران پیری به بهای چند کیلو قند و شکر، خرما ، سیگار و.....بدست مي آورد.

روزهای عجیبی بود دخترک دیگر حتی جرات نداشت بیرون برود نگاه های بقال پیر یک لحظه او را آرام نمی گذاشت حالا با در خواست رسمی شده جسارتش هم بیشتر شده و با چشم خریدار او را ورانداز می کرد:

- حیف یه کم لاغره، اما خب خونه ي من همه چیز هست می خوره چاق می شه ، این مشکلی نیست. گاهی به وجدان خود جواب مي داد:

- من سنت دینم را به جا میارم دختر نه ساله بالغه و باید بره خونه بخت .

بالاخره پول بر همه چیز چیره شد نه فرارها و اشک های دختر نگون بخت جواب داد و نه کتک هایی که مادر بینوایش خورد مرهمی به دردش شد. او باید به خانه بخت می رفت تا هم شکمش سیر شود و هم بدهی های خانواده تسويه شود. پدرش هم به سوگندش عمل کرده و بار مسئولیت زندگی را که تا کنون بر دوش زنش بود بخشی را به دوش دخترش منتقل کند.

- پیرمرد خانه ای در شهر دارد و مرد با دین وایمانی است، پس این یعنی تصمیم درست.

هوو با لباس سفید و خلعت و نقل آمد و مراسم خصوصی برگزار شد؛ چون داماد می دانست اهل ده او را مسخره می کنند پس عروسی لازم نبود و می شد فقط با دو دست لباس و یك شام عروسی گرفت .چه روزهایی بر این دخترک تازه به سن تکلیف رسیده گذشت. او دوست داشت خاک بازی کند ،مهره بازی کند و گاهی با خواهر وهمبازی هایش با پارچه عروسک درست کنند اما حالا به عنوان بانوی خانه باید می رفت تا فرزندی به دنیا بیاورد تا به مردانگی مردش کسی شک نکند. گرچه مرد به پدر دخترک قول داده كه تا 13 سالگی به او دست نزند تا بزرگ شود و پاکی و ناپاکی را تشخیص بدهد .

صبح وقتی صدای در دروازه با هراس کوبیده شد مادر دخترك دانست كه کودکش را خطری تهدید کرده است. هراسان خود را به بالین او رساند. دخترك را غرق در خون در چاله ای نشانده بودند . صورت زرد و رنگ پریده ي کودک پر از درد بود. گاهی بیهوش مي شد و گاهی به هوش می آمد؛ مادر در حالی که به سر و سینه خود می زد ؛ می گفت:

- چه بلایی سرش آوردی، مگه قول ندادی که تا بچه است بهش دست نزنی .

پیرمرد در حالی که ظاهرا شرمنده و پشیمان بود می گفت:

- من مقصر نیستم. تقصیر زنم بود. اون از من خواست.

دکتر و درمانی نبود، اما گویا زن پیرمرد از داروي گیاهی چیزهایی می دانست. خون هر لحظه بیشتر می شد و دخترک بی نوا به تکه پارچه ي زرد رنگی می ماند ، به نفس نفس افتاده بود و معلوم نبود كه چند ساعت او را به این منوال در خون خود در گودال نشانده اند، تا صبح شود. معلوم نیست چرا او را درگودال نشانده بودند.

فقط خون بود، خون. بعد از ساعت ها بالاخره خون ریزی بند آمد ؛ اما قلب مانند تكه گوشت آويزاني بودكه با هر حركت دخترك، خود را به در و دیوار سينه می کوبید و می خواست از این تن بی جان بگریزد. این بازی های قلب اینقدر ادامه یافت تا جان شیرین دخترک را در آغازين سال های عمرش به پايان رساند و دفتر عمر کوتاه و درد بارش بسته شد. *

----

* درخبرها آمده است كه ازدواج کودکان در چهار سال اخير ازرشد ۴۵ درصدی برخوردار بوده است:

"در حالی که طبق قانون، ازدواج کودکان ممنوع است اما ميزان اين نوع ازدواج‌‌ها نسبت به تمام ازدواج‌ها در ايران از سال ۸۵ تا ۸۹ رشدی ۴۵ درصدی داشته است. يک عضو انجمن حمايت از حقوق كودكان در گفت‌وگو با ايسنا از ازدواج حدود ۴۳ هزار دختر زير ۱۵ سال در سال گذشته خبر داد.

در حالی که طبق قانون، ازدواج کودکان ممنوع است اما ميزان اين نوع ازدواج‌‌ها نسبت به تمام ازدواج‌ها در ايران از سال ۸۵ تا ۸۹ رشدی ۴۵ درصدی داشته است. به گفته او، بر اساس آمار سازمان ثبت احوال در سال ۸۵ ميزان ازدواج دختران زير ۱۵ سال نسبت به تمام ازدواج‌ها ۳.۲ درصد بود كه در سال ۸۹ با افزايش ۴۵ درصدی به ۴.۹ درصد رسيده است.

ازدواج زير سن قانونی بر خلاف پيمان‌نامه بين‌المللی حقوق کودک است. اين پيمان نامه، سن زير ۱۸ سال را «سن کودکی» تعريف کرده است که در آن بستن هرگونه قرارداد با کودک ممنوع است. از نظر حقوقي، ازدواج هم نوعی قرارداد است که ميان زن و مرد بالغ بسته مي‌شود و با کودکان زير سن قانونی نمي‌توان چنين قراردادی بست.

تا سال85 ،نهصد و پنجاه هزار كودک ازدواج كرده در ايران وجود داشته كه حدود ۹۰۰ هزار نفر از آنها دختر و ۷۰ هزار نفر از اين تعداد ۱۰ تا ۱۴ ساله بودند و حدود ۲۵ هزار كودک مطلقه در ايران وجود داشته كه اغلب آنها بين ۱۰ تا ۱۴ ساله و پسر بودند.

در دی ماه، مدير کل ثبت احوال استان هرمزگان از ثبت سه ازدواج‌ دختران زير ۱۰ سال در شهرستان ميناب، بندرلنگه و بندرعباس خبر داده بود. شهريور ماه نيز، او گفته بود که طی ۱۰ ماه گذشته، بيش از ۵۳۰ ازدواج زير ۱۰ و ۱۴ سال تنها در اين استان ثبت شده است. فقر اقتصادي، فقر اجتماعی و فرهنگی به ويژه در شهرهای كوچك‌تر و نقاط حاشيه‌ای از عواملی است که به گفته اين کارشناس به رشد ازدواج کودکان منجر شده است و طلاق و خشونت‌های اجتماعی نيز از جمله تبعات آن است. از طرف ديگر، ازدواج کودکان گاهی مرگ را برای آن‌ها به دنبال دارد. بارداری زودرس يکی از نتايج ازدواج در کودکی است. بسياری از دختربچه‌ها در بستر زايمان مي‌ميرند. به اين خاطر که هنوز از نظر بدنی کودک هستند و قادر به زايمان نيستند. نوزادان اين مادران هم اغلب مي‌ميرند. مادران نوبالغ از بيماري‌های دستگاه ادراری و تناسلی رنج مي‌برند. پارگی مثانه، بواسير و عفونت مزمن مجرای زايمان باعث از دست رفتن سلامت آن‌ها مي‌شود." (8 اسفند 1390 – ايسنا)

هیچ نظری موجود نیست: