۱۸ اسفند ۱۳۹۰ ه‍.ش.

گفت وگو با...

محمد غزنويان

این یادداشت به همه ي كساني تقدیم می شود كه تلاش بی وقفه اي برای گفت وگو با کارگران و آموزش با ستمدیگان دارند.

برای این که بتوان نگاهی متفاوت به حواشی زندگی انداخت، باید قدری از آن فاصله گرفت. این اتفاق اغلب برای ما می افتد، ولی به سرعت و چنان که گویی فکری شیطانی به ذهنمان خطور کرده، با تکان دادن سر، لحظه درنگ را به گوشه ای در پس ذهن پرتاب می کنیم. ما اغلب از مواجهه با این فاصله گذاری می هراسیم. برای این که می پنداریم، فاصله به قیمت انزوا تمام می شود. برای ما بهتر است که زندگی را همین جور که هست پذیرا باشیم. اما وقتی تنها دقایقی در این حفظ فاصله درنگ کنیم، محل زندگی مان را، شهرمان را، هم چون توده ي در هم و برهمی از بزرگراه ها و گذرهای اصلی و فرعی در می یابیم. خطوطی از آسفالت و آهن که ، سرش به استراحت گاه و انتهایش به محل کار وصل است.

این فرایند وحدت گرایانه در رابطه با شکل پرولتریزه شده زندگی شهری شکلی حادتر به خود می گیرد. پرولتاریا در مسیرهای شهری راه نمی روند، بلکه با یک راهبرد کلان اقتصادی به محل کار برده می شوند و بازگردانده می شوند. آن ها تنها زمانی پیچیدگی های شهر را می بینند که در اثر بروز هر گونه اشکالی، از محل کار اخراج می شوند. و در جست وجوی کار تازه، به راه های نرفته و جاده های ندیده سرک می کشند. ( یکی از ابعاد متافیزیکی بیمه بیکاری هم همین است! این که او برای مدتی فکر به بیراهه رفتن را از سرش بیرون کند.) بنابراین، و در صورت وجود داشتن یک مکانیزم تسهیل گرانه برای تفکر پرولتاریا می توان متوقع بود که آن ها در لحظات فاصله گیری با شهر و کار، لحظه ای را هم به درنگ اختصاص دهند.

شهر برای پرولتاریا، مثل بازی مار و پله است. پرولتاریا برای رسیدن به محل کار، برای فروختن نیروی کار خویش، از روی مارها می پرد. و وقتی تاس اش عدد شش را نشان بدهد وام بلند مدت خرید خودرو به او تعلق می گیرد تا زودتر به محل کارش برسد. بزرگراه برای او، نه شاهکار مهندسی بل نردبانی است که او را چند دقیقه زودتر به محل کار می رساند. و بيكاري و اخراج مي تواند براي او، برسازنده لحظه ي درنگ باشد. لحظه ای که مطلقاً متفاوت تجربه می شود، اگر چه به ظن قوی ترس از تجربه متفاوت، مانع از ایفای نقش در شکل گیری آگاهی طبقاتی می گردد. چنانچه این تجربه ممکن است ،از لحظات پرسه زدن او در بازارهای مکاره شهر، در روزهای بیکاری ومواجهه با مسئله اخراج از محل، از کار و ... حاصل شود.( به گفته بالزاک: "قدم زدن اتلاف وقت است. پرسه زدن نفس زندگی است.")

از طرف اغلب، اما پدیده اجتماعی بیکاری و اخراج کارگران از موضعی دلسوزانه و یا از زاویه ای عمیقا انتزاعی نگریسته شده است. در واقع در هر دو سویه، فرودستان شهری همچون ابژه های خنثی و بی تاثیری قلمداد می شوند که در انتظار معجزه نشسته اند. در واقع، یا باید به تهی دستان کمک شود و یا باید کنترل و رهبری گردند. در حالی که آن ها پیش از هر چیز فقط به کمی زمان تسهیل شده برای درنگ نیاز دارند تا خود، نخستین بارقه های سرگردانی و ازخود بیگانگی خود را دریابند. و آن چه می تواند نقش زبان این رویکرد تسهیل گرانه را ایفا کند، نه شکلی حرفه ای و آکادمیک از ایدئولوژی، بلکه بهره گیری از گفتمان طبقاتی است. گفتمان طبقاتی، به دقت می تواند مرز میان مصاحبه شونده و مصاحبه کننده را در نوردیده و به تعبیر فریره " آموزش به" را به " آموزش با" متحول نماید.

از طرفی ایفای نقش کاربردی این گفتمان نیز تنها زمانی قرین نتیجه خواهد بود که زبان توصیفی پرولتاریا به درستی درک شود. در واقع باید با این پیش فرض آغاز کرد که با یک لوح خام برای اشباع کردن اش از واژگان ایدئولوژیک و نظری مواجه نیستیم، بلکه با شخصیتی منفرد از یک طبقه مواجهیم که از قضا اصیل ترین عناصر تحلیل را در اختیارمان قرار می دهد.

اما بر خلاف این، از سوی نظریه پردازان گفتمان طبقاتی در ایران، کمتر اهتمامی به "آموزش با" تهی دستان و کارگران عادی انجام می گیرد. در واقع به جز برخی تلاش های فردی و درسنامه ای، و برخی کوشش های جریانات چریکی، تلاش هماهنگ و نظام مندی در جهت ایضاح نسبت کار توده ای و سازمانی انجام نمی شود و در نهایت نیز ما می مانیم و پرخاش به راستگرایان نوع دوستی که به درماندگان کمک مالی می کنند یا بر سر کودکان کار دست نوازش می کشند. (تاکید دارم که تهی دستان به گفته " آصف بیات" ممکن است از سر" ضرورت بقا" به این نوع کنش های خیرمآبانه روی خوش نیز نشان بدهند و یا حتی در مواقعی برای " نجات خود" با نیروهای امنیتی نیز همکاری کنند اما این ابداً توجیه مناسبی برای کم کاری و "خشت خام" پنداشتن فرودستان نیست. ) وقتی با عمق و دقت به حرف های یک کارگر فصلی گوش کنیم، فارغ از آن که نتیجه حرفهایش، به حمایت از دولت پوپولیستی بینجامد یا خیر، در می یابیم که توانسته با همان لحظات درنگ، تصویری واقعی از جایگاه خود در جامعه و حتی سایر طبقات ترسیم کند و به ما بگوید که در لحظات بحران، چگونه از یک سرمایه اجتماعی یا شبکه فعال اطرافیان برای ایفای نقش اجتماعی خود استفاده کرده است. این تصویر اگر چه صرفا توصیفی و عاری از منطقی تحلیلی باشد اما بنیادی ترین ماده برازنده تحلیل کنشگر اجتماعی است.

این دریافت آن ها به قدری جدی هم هست که آن ها پیش خود نه صرفا در رابطه با مساله کار و طبقات بلکه در رابطه با مسايلی همچون جنسیت نیز دارای برخی وجوه استنباطی هستند. دقیقا همین نادیده گرفتن یا کم گرفتن، چنین استنباط هایی است که ما را از اهمیت روبنا غافل می کند و تنها وقتی که آن ها درگیر یک پروژه آزار جنسی یا قتل می شوند قدری پیرامون آن تامل می کنیم!

***

چندی پیش با کارگری ساختمانی با نام ملک محمد صحبتی انجام دادم و سعی نمودم جهت بحث را کمی از مسائل مستقیما در رابطه با کار دور کنم و مثلا به مفاهیمی مانند سبک زندگی و دیدگاه جنسیتی او بپردازم؛

ملک محمد که متولد غزنه است و از سال ۷۴ در ایران تقریباً همه کاری انجام داده، درآمدش را برای خانواده اش در کویته پاکستان می فرستد. یکی از مشاغلی که او تجربه کرده، عضویت در یک تیم خدماتی در پروژه های سینمایی بوده است. وقتی که او گفت؛ در محل کارش بازیگرانی مانند تهرانی و پرستویی و فروتن و حاتمی را ملاقات کرده، و با توجه به این که پیشتر هم از داشتن دو فرزند دختر و یک پسر خبر داده بود، مشتاق شدم بدانم او در مورد زنانی که بیرون از خانه کار می کنند، چگونه فکر می کنند. ملک محمد اما معتقد بود وقتی مرد می تواند پول به اندازه کافی دربیاورد، دیگر نیازی به کار بیرون از خانه زنان نیست.

ذکر این نکته اهمیت دارد که ملک محمد خط کشی دقیقی با طالبان داشت و می گفت؛ با برقع مخالف است و حتی زنان فامیلش چادر هم به سر نمی کنند. همسر ملک محمد را والدین اش انتخاب کرده اند و او نیز پسندیده است و او را با مهریه ای بالغ بر ۶۰۰۰روپیه پاکستان به منزل آورده است. او کار طاقت فرسای ساختمانی انجام می دهد و درآمدش را برای این زن و سه فرزندش می فرستد و آرزو دارد که " بچه ها به دانشگاه بروند."

وقتی این را می شنوم از او می پرسم آیا این آرزو شامل حال دخترانت هم می شود؟ می گوید: بله.

اما وقتی می گویم که اگر بفهمی در دانشگاه دوست پسر دارند باز هم اجازه می دهی؟ کمی درنگ می کند و می گوید: " نمی گذاریم به آن جا برسد". ملک محمد اگر بفهمد دخترش دارای دوست پسر است او را شوهر می دهد. او معتقد است دختر که به سن بلوغ رسید باید ازدواج کند. ولی درک ملک محمد از بلوغ نیز لزوما بلوغ جسمی نیست و آن را تا ۱۸ سالگی بالا می برد. جالب است که او نیز مانند بسیاری از متشرعین، زنان را دارای نقص عقل و ابتلای به ساده لوحی می داند. ملک محمد، دوست دارد پسرش بیاید ایران و تحصیل کند ،نه کارگری. با نوعی تساهل می گوید: " البته به خودش بستگی دارد. من کار می کنم و همه چیز را برایش آماده می کنم. تصمیم درس خواندن یا کارگری با خودش است." اما او ابدا چنین حقی برای دخترانش قائل نیست و می گوید: " باید تا حد نیاز درس بخوانند و بعد شوهر بروند."

با این همه مهم است که او با "چند زنی" به شدت مخالفت می کند. و می گوید: " آدم هایی که عیاش اند این کار را می کنند. یا پول دارند یا از زن شان راضی نیستند. یا حتی بچه دار نمی شوند." و خودش قیدی را اضافه می کند که:" اگر زنم حامله نمی شد شاید می رفتم با کسی دیگر ازدواج می کردم. بدون بچه که نمی شود."

نقطه عطف حرف های محمد جایی بود که از او درباره حقوق برابر زن و مرد سوال کردم و او با اقتدار جواب داد:

" نمی شود که هم دموکراسی را خواست، هم اسلام را. دموکراسی خیلی خوبی ها دارد برای مردم. اما برای ما که مسلمانیم خوب نیست. به نظر من کسی كه دنبال دموکراسی است باید برود جای دیگری زندگی کند. کشور شما که به حقوق مساوی اعتقاد ندارد خب ما هم اعتقاد نداریم. بنابراین این جا راحت تر می توانیم کار و زندگی کنیم."

دقت می کنید؟! هر یک از ما هر روز پیاده یا با خودرو، از کنار صدها از این ملک محمدها عبور می کنیم. خیلی فرق نمی گذاریم بین آن ها که هر روز سر چهارراه ها با کیسه و ماله تجمع کرده اند با درخت هایی که هر روز در همان مسیر برایمان تکرار می شوند. اما می بینید که یکی از آن ها که حتی قادر نیست اسمش را درست برای من روی کاغذ بنویسد، چقدر در باره زندگی حرف دارد و حتی چقدر ایده دارد که حاضر است برای آن ها از کشوری به کشوری دیگر برود و تازه آن کشور را نیز به تناسب عقاید مذهبی خود درک کند.

جالب آن که پسر عموی همین ملک محمد ( مسعود) دقیقا مخالف او فکر می کرد و می خواست کار کند تا روزی برود اروپا و " عشق و حال کند." و جالب تر آن که هر دوی آن ها می گویند با این که فرصت کار در یک کارخانه بزرگ را در اطراف تهران داشته اند، اما در خود ندیده اند که بتوانند به قوانین کارخانه تن بدهند.

" من نمی توانم یک ماه صبر کنم که حقوق بدهند. ما افغانی هستیم، بهانه پیدا کند، اخراج می کند. الان کارمان سخت تر است، اما کارمان را بلد شده ایم و هر جا بخواهیم کار می کنیم."

مشکلات ما برای تحلیل پدیده های اجتماعی (و آن گونه که ستون اجتماعی رسانه ها علاقمندند، - آسیب های اجتماعی)، چفت و بست کردن نظریه و به زور گنجاندن رویدادها و علل آن ها در یک قالب تئوریک از پیش حاضر و آماده شده است.

دانش زیستن یا به تعبیری " سیاست زیست" و عوارض عقیدتی و مذهبی آن، برای ملک محمد در لحظات بحرانی، جنگ، آوارگی، بی خانمانی، پشت مرز نشینی، چانه زنی با قاچاقچی انسان، یا حتی در مواجهه با هدیه تهرانی حاصل شده است. او به خوبی این دردها را لمس کرده و آرزو می کند فرزندش این دردها را نچشد. و در دانشگاه تحصیل کند. چیزی که او و همسر و دخترانش نیاز دارند کمی گفت وگوست.

هیچ نظری موجود نیست: