۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۰ ه‍.ش.

اخراجي‌ها

ع. يزداني

نمایشنامه- پرده‌ي اول
شخصيت‌ها: رجب، حبيب، مينا و زهره
صحنه: محوطه‌ي پذيرايي خانه‌اي كارگري و خانه‌ي حبيب و مينا

حبيب و رجب هر كدام در گوشه‌اي كز كرده و در فكرند. مينا ليواني آب و بسته‌اي قرص براي حبيب و استكاني چاي براي رجب مي‌آورد.

حبيب: اين اطلاعيه‌ي ضرر كارخونه، روي بُرد جلوي در ورودي و جابه جايي تو مديريت و فروش قالب‌ها به بهونه‌هاي مختلف براي اينه كه كار كارخونه رو يه سره كنن. اين جور كه بوش مي آيد تعطيلي كارخونه حتميه، كارخونه رو به بخش خصوصي فروختن و همه چي تموم شده. آسه آسه اخراج كارگرا رو هم شروع مي‌كنن. امروز به بهونه‌ي كم شدن ظرفيت توليد ، فردا هم... حالا اگه فردا نشه، پس فردا، نشد هفته‌ي بعد. اما در هر حال اخراج كارگرا هم حتميه . شك نكن اينايي كه اين جا رو با وام‌هاي كلون بانكي به يك سوم قيمت واقعيش خريدن، اين كاره نيستن. تازه من يه چيزايي شنيدم كه...

مينا: بيخود خودخوري نكن، حبيب. لازم باشه خُب منم مي‌رم...

حبيب: نخير لازم نكرده تو هم كار كني. مي‌خواي بري كلفتي حاجي جبار بي نامو...

مينا: از الان حرص نخور. حالا شايد اصلا تو رو اخراج نكردن. آخر سر هم، مگه اونايي كه اخراج شدن از گرسنگي مردن؟ بالاخره يه جوري ميشه ديگه. از عزيز آقا كه كمتر نيستي. مسافركشي مي‌كني.

حبيب: تو هم حرفايي مي‌زني ها، من كه تو اين سن و سال نمي‌تونم مثل عزيز آقا مسافركشي كنم. تازه با كدوم پول ماشين بخرم؟

رجب: حالا فرض كن پول هم گيرت اومد و ماشين هم خريدي. مگه شهر به اين كوچيكي چقدر جمعيت داره كه اين همه مسافركش لازم داشته باشه؟ حبيب آقا. تو كه تنها نيستي. هزار و هفتصد هشصد نفر تو اين كارخونه كار مي‌كنن. به جاي اين كه كاسه‌ي چه كنم، چه كنم دست بگيري و ننه من غريبم بازي در بياري، يه كم فكر كن. دست كم بذار با هم فكرمونو يه كاسه كنيم و به يه نتيجه برسيم.

حبيب: اي بابا يه بار با تو فكرمونو رو هم ريختيم سر از زندون در آورديم...

مينا: چطور وقت تعريف از او روزها از شجاعت خودت مي‌گي؟ حالا يه دفعه داداش من...

رجب: مينا جان وقتي خودم هستم لازم نيست تو... خب پس اگه واقعا اين طوري فكر مي‌كني، راه مقابلش هم بود. مي‌تونستي بري توي بسيج و كلي برو بيا پيدا كني. تو هم بشي يكي از اون دويست نفري كه تو كارخونه راس راس راه مي‌رن و از همه بيشتر امتياز مي‌گيرن و كسي هم نمي‌تونه بهشون بگه...

حبيب: نه رجب خان ديگه كارم به اون جاها كشيده نشده كه...

رجب: خب پس برنامه بذار مثل قديما اين جمعه رو بريم كوه. اون جا توي دل طبيعت بهتر مي‌تونيم فكر كنيم. چن تا از اين كارگرا رو هم كه اهل فكرن بگو بيان با هم بريم ببينيم چه كار بايد كرد.

مينا: داداش كي برمي‌گردي عسلويه؟

رجب: چطور؟

مينا: تو رو خدا داداش يه كارم اون جا براي حبيب پيدا كن. اگه اين جوري كه اخراجش كنن، سكته مي‌كنه و...

حبيب: از شرش خلاص مي‌شي

مينا: ببين من چي مي گم،‌ اون وقت...

رجب: اون جا هم وضع بهتر از جاهاي ديگه نيست. اين جا اقلا پيش هميد. حالا اگه لازم شد...

حبيب: رد خور نداره كه اخراج ِهمه تو برنامه شونه. اگه امكان كار هست...

رجب: باشه من مي سپرم اما شما نبايد اين كارخونه رو به آسوني از دست بديد. اون شاه قرمساق اين كارخونه رو،‌ رو زمين‌هاي پدراي ما راه انداخت كه صدامون در نياد. اين كارخونه مال مردم اينجاست. مال كسي نيست كه بخواد بفروشه...

حبيب: حالا كه دارن مي‌فروشن.

رجب: وقتي يه دزدي به خونه‌ي آدم مي‌زنه، اگه تو خونه باشي و صدات در نياد اسمش بي‌غيرتيه...

حبيب: پس چرا بعد از اخراج خودت، يقه‌ي دزد رو نگرفتي كه بي‌غيرتي نشه؟

رجب: اون موقع قرار فروش و تعطيلي كارخونه نبود كه جلوشو بگيرم. بحث دعواي شخصي من و مدير كارخونه بود. اما الان بحث اقتصاد اين شهره. اگه اين كارخونه تعطيل بشه، همه‌ي شهر ول معطلن. دكون‌داراي اينجا بيچاره‌تر از كارگرا مي‌شن. الان اگه جنس نسيه به شما مي دن، مي‌دونن كه اين ماه نتوني قرضتو بدي، دو ماه ديگه، نه سه ماه ديگه كه حقوق گرفتي، پولشو برمي‌گردوني. اما اگه كسي اين جا كار نداشته باشه كه اميدي به حقوق باشه، همه بايد كاسه و كوزه هاشونو جمع كنن. اين شهر با اين كارخونه نفس مي كشه.

حبيب: دولت داره مطابق قانون كارخونه رو مي‌فروشه. منم اگه داد بزنم، فقط زودتر از بقيه اخراج مي شم. البته اگه...

رجب: اولا چون مطابق قانون، حق‌كشي مي‌كنن، كارشون موجه نمي‌شه. بعد هم كي گفته هر قانوني بايد اجرا بشه؟ بعدش هم طبق اصل 44 قانون، كه سر و تهش كردن، دارن اين كارخونه ها رو واگذار مي كنن به بخش خصوصي. درحالي كه اصل 43 همين قانون رو حتا ازش صحبت هم نمي‌كنن. مي‌بيني كه خود حضرات هم قبول دارن كه مي شه بعضي از قانون‌ها رو اجرا نكرد. غير از اون حبيب آقا، برادر من، من نمي‌گم داد بزن كه زودتر اخراج بشي. مي گم بايد فكر كرد و راه حلي پيدا كرد.. شايد، شايد اگه نشه جلوي فروش كارخونه رو گرفت بايد...

حبيب: بايد چي كار كنيم؟ كارخونه رو آتيش بزنيم؟

رجب: چرا كارخونه رو آتيش بزني؟ براي آتيش زدن، چيزاي زيادي هست. وقتي بشه جوراي ديگه حرفتو بزني، چرا محل كارتو از بين ببري؟ آخر سر هم اگه هيچ كاري موثر واقع نشد، دست كم مي شه با بقيه كارگرا صحبت كنيد و همين قانون كار و تعهدات بيمه رو مرور كنيد و از حق و حقوق خودتون براي تسويه حساب، خبر داشته باشين تا نتونن با چندر غاز همه‌ي حق و حقوق تون رو سمبل كنن.

حبيب: تسويه رو هم كامل بگيريم مي‌شه خرج چند ماه. بعدش چه خاكي تو سرمون بريزيم؟

رجب: اگه بقيه هم مثل تو اين قدر نااميد شده باشن، واقعا هيچ كاري نمي‌شه كرد. اما اگه هنوز اميدي بين بقيه باشه، مي‌شه روي راه حل‌هاي زيادي فكر كرد.

مينا: اگه فروش كارخونه و تعطيلي و اخراج كارگرا جدي باشه، من با زن هاي بقيه كارگرا مي‌تونيم بريم دم كارخونه بشينيم و ...

رجب: باريكلا. راه افتادي!

مينا: شوخي نمي‌كنم داداش. من با خيلي از خانوما دوستم. خب اگه لازم باشه...

رجب: منم جدي گفتم. خب اين يه راه حل عالي از طرف خونواده هاس.

حبيب: لابد انتظار داري اونا هم بگن چون خانوماي محترم تشريف آوردن اينجا، از برنامه هامون صرف نظر مي‌كنيم و...

مينا: حبيب چرا هميشه ما زن‌ها رو به هيچ مي‌گيري؟

حبيب: من به هيچ نمي‌گيرم. اونايي كه زورشو دارن، به هيچ مي‌گيرن.

رجب: (با خنده) مينا چه كار كردي كه رفيقم، زورش بهت نمي‌رسه كه به هيچت بگيره؟

حبيب: يعني تو واقعا از زنت نمي‌ترسي؟

رجب: (با خنده) حالا كه اين جا نيست با شجاعت اعلام مي‌كنم كه نه... حالا از اين حرف‌ها بگذريم. راه حل‌هاي زيادي وجود داره كه مي‌تونيم به خواسته‌هامون برسيم.

پايان پرده ي اول- ادامه دارد

هیچ نظری موجود نیست: