۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۰ ه‍.ش.

مديريت صنعتي در ساختارهاي واپس گرا و جايگاه نيروي كار ماهر در اين نظام‌ها

ناصر آغاجري
کانون مدافعان حقوق کارگر- ویژه نامه روز جهانی کارگر 1390- در صنايع بزرگ توليدي به‌خصوص توليد كالايي، مديريت صنعتي نقش سازنده‌اي در سرعت بخشيدن به روند كار براي رسيدن به زمان‌بندي قرارداد دارند. همچنين است در پيش‌گيري از هدر رفتن نيروي كار كارگر، ايجاد شرايط مناسب توليد براي رسيدن به حداقل ضايعات انرژي و مواد خام، پايين آوردن نرخ استهلاك ماشين‌آلات و ابزار كار، همراه با ايجاد توازن و هماهنگي بين مديريت و كارگران صنعتي و ماهر براي رسيدن به حداكثر توليد با كيفيت قابل رقابت در بازار؛ زيرا بدون عامل نيروي كار،‌ ابزار و مواد خام و سرمايه، اشيايي مرده بيش نيستند.
عامل عمده و اساسي توليد نعمات مادي، نيروي كار است كه ساختارهاي فكري واپس‌گرا، ناتوان از درك اين واقعيت علمي هستند. از سوي ديگر، دولت‌هاي عقب‌رانده شده‌ي ديكتاتور زده، دقيقا همين عامل حياتي را با سياست‌هاي اقتصادي- اجتماعي در هم مي‌شكنند و جامعه را از اين سرمايه ملي محروم مي‌كنند. براي رسيدن به اين مرتبه از مديريت صنعتي، مي‌بايد سيستم مديريتي علمي- صنعتي آموزش داده شود و چنين آموزش‌ديده‌هايي به كار گرفته شوند، نه پسر خاله‌هايي با نگرش‌هاي چند هزار سال پيش از نظام سرمايه‌داري. سرمایه داران، همان گونه كه براي حفظ و بقاي ماشين‌آلات، كارگران فني را مامور نگهداري و رسيدگي به نيازهاي فني آن مي‌كنند، مي‌بايد بخشي از درآمدي را كه نيروي كار توليد مي‌كند، صرف خدمات ضروري به او بنمايند.

درك نيازهاي ضروري كارگر براي بازتوليد نيروي كارش كه خواست‌هايي انساني است،‌ وظيفه‌ي يك مدير صنعتي است. نظام اقتصادي- صنعتي ای كه نتواند اين واقعيت‌هاي عملي را درك كند، با شرايط نابه‌هنجاري روبرو خواهد شد كه بدون استثنا، براي پروژه و صنعت زيان‌بار خواهد بود که اغلب اوقات، زيان و صدمات غيرقابل جبراني به بار مي‌آورد. دوباره‌كاري‌ها، ضايعات بيش از حد در مواد خام و توليدات ناقص با كيفيت پايين، مرتبا چنين مديران ايلياتي را به چالش اقتصادي- فني مي‌كشاند.

مديريت صنعتي در كشورهاي پيشرفته صنعتي، قبل از تك قطبي شدن جهان، از شيوه‌هاي علمي و مدرن براي اداره كارخانه و برخورد با نيروي كار بهره مي‌برد، كارگران را آموزش فني مي‌داد و حقوقش را در حد يك زندگي با رفاه همراه با اوقات فراغت، تامين مي‌نمود. از اين رو، در دولت رفاه، توليدات كالايي بيشتر، ارزان‌تر، با ضايعات بسيار كمتر و هر ماه با كيفيتي بالاتر، به جامعه و بازار عرضه مي‌شد. چنين شرايطي، درآمد سرمايه‌دار يا كارفرما را بالا مي‌برد و به سرمايه‌دار، امكان رقابت با سرمايه‌داران ديگر را در بازار مي‌داد. در سوئد، آلمان، ژاپن و اكثر كشورهاي اروپايي، چنين نگرشي متداول بود. ولي در كشورهاي عقب‌رانده شده و ساختارهاي واپس گرا، شرايط بسيار متفاوت است. مديريت اجتماعي- صنعتي در اين ساختارهاي حكومتي، اكثرا از وابستگان مستقيم يا پنهان به امپرياليست‌ها هستند، ولي براي عوام‌فريبي ژست ضد‌ امپرياليستي مي‌گيرند.

سرشت نگرش‌ها و جهان‌بيني آنها، با معيارها و ارزش‌هاي فئوداليسم قرون وسطايي در آميخته است. از اين رو، با باورهاي مراد و مريدي به پديده‌هاي صنعتي علمي مي‌نگرند. اين نگرش عقب مانده، به صورت يك ارزش اجتماعي در همه‌ي نهادها و به‌خصوص در پروژه‌هاي صنعتي، پذيرفته شده است. برآيند اين پذيرش مديريتي در صنايع ايجاد مي‌كند (به خصوص در صنايع سنگين) كه ناآگاهانه ضد صنعت، ضد استاندارد و ضد علم است. این مدیران، افرادي بيگانه از صنعت و توليد و دانش (اگر چه مدارك دانشگاه‌هاي جهان سوم را هم يدك مي‌كشند) هستند. بدين جهت، هر دانسته‌ي مدرن و علمي را وارداتي مي‌دانند و داراي آن ضريب هوشي هم نيستند كه درك كنند وقتي كشوري داراي صنعتي نيست، الزاما بايد آن تكنولوژي و دانش را وارد كند و ياد بگيرد،. والا بايد به اقتصاد طبيعي و گوسفند ‌چراني بسنده كند.

با اين جهان‌بيني واپس‌گراست كه مي‌بينيم كارگر ماهر و نيروي كار كارشناس، از نظر آنها همان رعيت‌ها و يا بردگاني هستند كه مي‌بايد ماه‌ها كار كنند و دم نزنند و دستمزدي دريافت نكنند و تا مرحله جان كندن، توليد نمايند. بر اساس باورهاي فئودالي دوران ساسانيان، به خصوص شاهان پس از انوشيروان، ”سگ را بايد خواهنده نان نگه داشت تا مطيع و فرمان‌بردار بماند“ (در اينجا منظور از سگ، مردم است. به شاهنامه فردوسي، چاپ مسكو، دوره‌ي ساسانيان، شاهان پس از انوشيروان، مراجعه شود) امروزه همين سياست ضدبشري، نعل به نعل، در محيط كارگاه‌ها و پروژه‌هاي ما اجرا مي‌شود. چشم بانك جهاني و صندوق بين‌المللي پول روشن، كه اقتصاد ما را بدون جنگ، به چنگ آوردند: با تعديل ساختاري، با خصوصي‌سازي و حذف قوانين كار (بند ز و معافيت كارگاه‌هاي زير ده نفر از قانون كار) و قراردادهاي سفيد بين نيروي كار و بخش خصوصي.

اگر چه همه‌ي اين كشورهاي واپس‌گرا، عضو رسمي سازمان ملل هستند و مقاوله‌نامه‌هاي اين سازمان در زمينه‌ي كار و حقوق كارگر و حقوق بشر را امضا كرده‌اند، ولي چون کارگران براي تحقق اين عهدنامه‌ها، قدرت اجرايي ندارند، هيچ دولت مستبدي خود را گرفتار اين قيد و بندهاي انساني نمي‌كند. در حقيقت، اين مقاوله‌نامه‌ها اسنادي بدون پشتوانه‌ي اجرايي،‌ بدون سرشت و درون‌مايه‌اي از واقعيت هستند؛ تنها يك ژست بشردوستانه‌ي سرمايه‌داري اند در مقابل دوربين رسانه‌ها، آن هم در حالي كه در پشت پرده‌ي اين ظاهرسازي‌ها، گرز گران سركوب و همدستي با ديكتاتورها را، به نام جدايي اقتصاد از سياست، پنهان كرده‌اند.

در اين شرايط، بيشترين صدمات به آن بخش حياتي جامعه وارد مي‌شود كه توليد نعمات مادي را در دست دارد، يعني به كارگر صنعتي و نيروي كار فني. چنين نيروي كاري، با توجه به شرايط جهني موجود (جهاني شدن به سبك نئوليبراليسم) در هيچ جا نمي‌تواند شخصيت فردي خود را بروز دهد. او بايد يك هنرپيشه‌ي برجسته باشد. او در كارگاه، آن گونه بايد باشد كه مديريت پدر سالارانه فئودالي (که دوره دانشگاه‌هاي كشورهاي عقب رانده شده را ديده است) مي‌پسندد و خواهان آن است. اين تكنوكرات‌ها كه اكثرا منشا قبیله سالاری دارند، خرافه و اجنه را با تكنيك و كالا تركيب مي‌كنند و فراورده‌شان، جمع اضداد ستيزنده و بي‌كيفيت است. از سوي ديگر، مناسبات اين تكنوكرات‌ها با نيروي كار، تنها در اين چارچوب مي‌گنجد: تهديد به اخراج، عدم پرداخت حقوق، پرخاش و تحقير، كار پرشتاب و طولاني، بدون توجه به ايمني كار و كارگر و بي‌توجه به خدماتي كه طبق قرارداد با كارفرما، مي‌بايست به نيروي كار ارائه شود. در اين شرايط نيروي كار مي‌بايد داراي آن ميزان انعطاف باشد كه به هر رنگي در آيد و يا خطر اخراج و بيكاري را به جان بخرد. اگر مدير يا تكنوكرات محترم، كه حالا براي سركوب كارگران در پروژه، يكي دو سهم از سرمايه هم به دست آورده، از روستاهاي رشت باشد، نيروي كار او، علاوه بر توانايي‌هاي فني، بايد از گوساله‌چراني در جنگل هم اطلاعاتي داشته باشد؛ و اگر مدير يك لر بختياري باشد، اطلاعات از ييلاق و قشلاق و گوسفند چراني به يك ضرورت تبديل مي‌شود. ولي اگر تكنوكرات ما عرب باشد، نيروي كار ما حتما اخراج مي‌شود، زيرا بايد حتما عرب باشد، والا نمي‌تواند در پروژه كار كند. كردها و بلوچ‌ها و بقیه لرها‌ي، كمتر مديري در پروژه دارند، از اين رو بايد سخت‌تر كار كنند و كمتر حقوق بگيرند. همه‌ي مديران و تكنوكرات‌هايي كه افکار کهنه فئودالي دارند و بند ناف بينش خرافي‌شان را نبريده‌اند و به وابستگي به اين نگرش عقب مانده و كاست گرا افتخار مي‌كنند، با وحشيانه‌ترين شيوه، همه كارگران حتا هم ولایتی هاي خود را استثمار مي‌كنند.

در اين نابهنجاري‌هاي موجود، كه از راس به سوي قاعده جاري است، نيروي كار مي‌بايد علاوه بر رنج عدم دريافت دست مزدش و تحمل سختي كار صنعتي- پروژه اي، بدون استاندارهاي ايمني و با خطرات مرگ بارش، مي‌بايد مرتب با خودش چالش داشته باشد تا بتواند چنان هنرپيشه‌اي ماهر بشود كه از اومي خواهند باشد و نه خودش، و سرشت و درون‌مايه‌ي شخصيتش را به فراموش‌خانه‌ي چنين مناسباتي بسپارد. سختي تلاش كار اجرايي و كار ذهني- فني همراه با چالش‌هاي فشارهاي رواني خود دگرسازي، به شدت او را فرسوده می نماید.

اينك 23 روز كاري 12 ساعته به پايان رسيده و روزي 12 ساعت كار هنرپيشگي و استرس‌هاي ناشي از اين مناسبات ناسالم، بايد طي اين يك هفته تخليه شود تا نيروي كارش بازتوليد شود. از سوي ديگر، همين كه از اتوبوس پياده می شود و به خانه می رسد، همسر كه او هم 23 روز يك تنه و 24 ساعته، با هزران مشكل خانواده دست و پنجه نرم كرده است، خسته و فرسوده، با ديدن همسر، احساس خوش ‌آيندي به او دست مي‌دهد و قصد دارد بخشي از بار اين رنج‌هاي فرساينده را، به دوش يار زندگي اش بيندازد. هر دو حق دارند. ولي نابهنجاري‌هاي تحميل يك مناسبات متروكه و خرافي، حقوق هر دو را پايمال كرده و آنها، عامل عمده و اصلي را نمي‌بيند و به جان هم مي‌افتند.

همسر رسيده از پروژه، كه خود را از ماسك‌هاي اجباري ريا رها كرده، خسته و كوفته، مي‌خواهد با استراحت بار استرس‌ها را زمين بگذارد، ولي با كوهي از مشكلات خانوادگي، مالي، آموزشي، اجاره خانه، قسط و خواست‌ها و نيازهاي كودكان و بي‌پولي، (به علت حقوق‌هاي دريافت نشده) برخورد مي‌كند. برخوردي كه برآيندش در هم شكستن و فرياد است. از كوره به در مي‌رود. روان خسته‌ي او ديگر سرريز كرده و تحملش به صفر رسيده است. متقابلا همين وضعيت در همسرش وجود دارد.

فشارهاي اقتصادي- اجتماعي و خستگي روحي ناشي از آنها، باعث گرديده كه هر دو، تنها مشكلات فردي خود را ببينند. هر دو واخورده مي‌شوند و جهنم آغاز مي‌شود. برخورد اين دو يار زندگي، مانند برخورد ابرهايي با بارهاي مخالف، ايجاد انفجار صوتي و برق گرفتگي مي‌كند كه عشق و مهر و دوستي را مي‌سوزاند و زندگي كودكان را به افسردگي مي‌كشاند. اگر كارگر پروژه، داراي دانش و خرد علمي باشد، قبل از رسيدن به خانه، لباس و ماسك بازيگري ديگري به تن مي‌كند! او تنها در تنهايي‌هاي سفرهايش مي‌تواند خودش باشد.

با رسيدن به خانه، همه‌ي نيروي مغزش را به كار مي‌گيرد، تمركز مي‌كند تا بتواند يك بازي ديگر آغاز كند. با ديدن خانواده، خود را شاد و سرحال نشان مي‌دهد و تلاش مي‌كند بخشي از بار خانه را به دوش بكشد. ولي پس از پايان يك هفته مرخصي، خسته‌تر و افسرده تر به پروژه بر مي‌گردد و چه سريع، چنين روان‌هاي خسته‌اي به دامان اعتياد مي‌افتند.

چند سده مبارزات كارگران جهان، از اروپا تا امريكا و آسيا، سرمايه داري را وادار كرد بپذيرند كه كارگر يك برده يا رعيت نيست. انساني است داراي حقوق اجتماعی- اقتصادي و مدني و نيازمند اوقات فراغتي است كه بتواند نيروي كار تحليل رفته‌اش را بازتوليد نمايد. از اين رو، زمان كار نيروي كار به حداكثر 8 ساعت در روز رسيد. ولي در قرن بيست و يكم، نئوليبراليسم همه‌ي ارزش‌هاي كسب شده‌ي كارگران را درهم كوبيده است، به طوري كه حتا در امريكا، كار پروژه‌اي به 12 ساعت برگشته، والا كارگر بايد گرسنگي را تحمل كند. مترسك سازمان ملل هم، بدون توجه به درون مايه ضد بشري نئوليبراليسم و نفي چنين عملكردهايي، ژستي بشردوستانه مي‌گيرد و از همه‌ي كشورهاي صنعتي و دولت‌هاي واپسگراي مستبد مي‌خواهد، مقاوله نامه‌هاي حقوق كارگران و حقوق بشر را امضا نمايند. ولي دم خروس دروغ و ريا از زير بغل دبير اول آن، بيرون زده است!! سازمان ملل اگر واقعا معتقد به اين مقاوله نامه‌هاست، چرا متخلفين از آن را، از سازمان ملل اخراج نمي‌كند؟! اخراج كه نمي كند هيچ، هر سال هم به ديكتاتورها اجازه سخنراني در اجلاس سالانه‌‌اش را مي‌دهد.

روزانه 12 ساعت كار براي پروژه‌هاي بزرگ نفتي و غيرنفتي، به يك امر غيرقابل اجتناب تبديل شده است؛ آن هم در بيابان‌ها و به دور از خانواده و تمدن بشري. 23 الي 24 و يا 25 روز، يك كارگر ماهر بايد در پروژه كار كند و بعد براي 5 الي 6 و يا حداكثر 7 روز (براي مهندسان) به مرخصي پيش خانواده‌ برود. آن هم بدون تعطيلي هفتگي كه دو روز آن براي رفت و برگشت هدر مي‌رود.

وضعيت كارگران غيرماهر بسيار فاجعه بارتر است. قبل از استخدام و بدون عقد قرارداد و يا با يك امضا و يك قرارداد سفيد، اعلام مي‌شود: كارگر ساده مرخصي ندارد. اين دسته از كارگران پس از سه الي 4 ماه كار بدون وقفه، چند روزي به خانه مي‌روند، آن هم با هزينه‌ي خودشان. يعني چند روز مرخصي از حقوق آنها كسر مي‌شود.

اين است آن دم خروسي كه كميسيون‌هاي كار سازمان ملل، نمي‌خواهند ببينند! چون از نظر ليبراليسم و نئوليبراليسم، ”اقتصاد از سياست جداست“.

دم خروس، از جاي ديگري هم بيرون زده است: وقتی يك نيروي كار پروژه‌اي، پس از 30 سال كاركرد، مي‌خواهد بازنشسته شود، که البته با توجه به روزي 12 ساعت كار (كه روزانه 4 ساعت اضافه كاري كه مي‌بايد 40 درصد بيشتر به كارگر پرداخت گردد ولی پرداخت نمي‌شود) سنوات کارکرد، به بالاي 50 سال مي‌رسد. نيروي كار بيكار شده براي پيدا كردن كار جديد، ماه‌ها و گاهي يكي دوسال، به بيكاري كشيده مي‌شود. اين مدت بيكاري، جزو كاركرد محسوب نمي‌شود و از بيمه بيكاري هم تنها يك بار مي‌توان استفاده كرد. از اين رو اين نيروي كار، اكثرا بيشتر از 40 سال در پروژه استخوان خرد مي‌كند تا به بازنشستگي برسد.

چنانچه يك آمار دقيق از كارگران پروژه‌اي گرفته شود، خواهيم ديد آنها به ندرت به بازنشستگي رسیده اند. كارگران پروژه‌اي، قبل از پر كردن 30 سال كاركرد، يا در حوادث جاده‌اي بين خانه و پروژه از بين رفته‌اند، يا در محيط كار، از داربست سقوط كرده‌اند، يا دچار برق‌گرفتگي شده‌اند و يا در اثر استرس‌هاي محيط كار و آلودگي‌هاي زيان‌بار آن، سكته كرده و از ميان رفته‌اند. به ندرت يك كارگر پروژه‌اي با اين شرايط كار غيرانساني بتواند از مزاياي بازنشستگي، بهره‌اي ببرد.

مديراني كه در روياي سهيم شدن در سود پروژه هستند، شاهد عيني اين واقعيت‌هاي بيان شده در محيط كار هستند، ولي منافع اقتصادي‌شان در سوي طبقه‌ي سرمايه‌داران و حاكميت جاري است و دم نمي‌زنند. آنهايي هم كه به سهمي از سود پروژه رسيده‌اند، كاسه‌ي داغ‌تر از آش شده‌اند و به پيروي از مديريت اجتماعي، برنامه‌هاي ضد انساني و ضد كارگري صندوق بين‌المللي پول را پي مي‌گيرند و اكثرا از آن هم فراتر مي‌روند. وقتي هفت ماه به كارگران يك پروژه حقوق پرداخت نگردد، چه معنايي مي‌تواند داشته باشد؟ پنج ماه عدم پرداخت حقوق، امر طبيعي نظام شده است (مانند 12 ساعت كار روزانه).

زمان‌بندي كار در پروژه هميشه پرشتاب، فشرده و تحت فشار شديدي از طرف كارفرماست. علمي‌ترين شيوه تقسيم كار شبانه‌روزي، تقسيم 24 ساعته به سه نوبت كاري 8 ساعته كار است، كه هر نوبت توسط يك گروه كار، انجام مي‌شود. روز كار و عصر كار و شب كار، كه در يك گردش منطقي، يك تقسيم كار به نسبت عادلانه را به وجود مي‌آورد. اين شيوه باعث بالا رفتن كيفيت و سرعت كار مي‌شود و زمان كار و ضايعات توليد و مواد اوليه به حداقل ممكن مي‌رسد.

هم اکنون و در شرايط موجود، پروژه‌ها با همان يك گروه كار، كار را ادامه مي‌دهند و در عوض، ساعات كار را از 8 ساعت به 12 ساعت مي‌رسانند و پس از 12 ساعت هم، اضافه كاري اجباري اعلام مي‌كنند و اگر كارگر به دليل خستگي نتواند اضافه كاري انجام دهد، كارش را از دست مي‌دهد.

برآيند اين شيوه‌ي بيگاري قرون وسطايي، پايين آمدن جدي كيفيت كار و طولاني شدن كار به دليل دوباره كاري‌هاي ناشي از خستگي و اشتباه نيروي كار، بالا رفتن هزينه‌ي توليد به دليل ضايعات بيش از اندازه معمول و واقعي در توليد و مواد خام و ابزار كار است كه در نهايت، يك كارخانه با چند برابر هزينه‌ي واقعي توليد و كيفيتي پايين‌تر از حد استانداردهاي جهاني، ساخته مي‌شود.

وقتي تنها از يك زاويه اين مناسبات را بررسي كنيم، آنچه را مي‌بينيم كه در اين متن درباره‌ي تكنوكرات‌ها گفته شده است. اين بدترين نوع نقد خواهد بود، اگر عميق‌‌تر به اين شرايط عيني نگاه نكنيم و نبینیم که در جامعه‌اي كه هر روزه بخش بيشتري از نيروي كار، به جاي اشتغال، كار خود را از دست مي‌دهند، بيكاري نرخ بسيار بالايي دارد و اكثر دانش آموختگان دانشگاه‌ها و كارگران ماهر، يا خانه‌نشين و سربار پدر و مادرند، يا سيگار فروش و مسافركش شده‌اند و يا با مدرك مهندسي كشاورزي، به عنوان كارگر ساده، گاري دستي را هدايت مي‌كنند. زماني كه عدم امنیت شغلي، چون بختك گلوي این دانش آموختگان را مي‌فشارد، براي داشتن يك درآمد، حاضرند خود را به هر شكلي در آورند.

مهندساني كه منشا آنها از قاعده‌ي جامعه است، اختيار و آزادي خود را براي يك كار شرافتمندانه از دست مي‌دهند. آنها مي‌پذيرند براي تداوم اشتغال در محيط كار، به يك مهره‌ي بي‌اراده در سيستم واپس‌گرا در صنعت تبديل شوند، زيرا براي زنده ماندن، براي حداقل‌هاي يك زندگي محقر، بايد پول داشت. از اين رو، علاوه بر تغييرات اجباري در ظاهر خود، مي‌بايد تظاهر به نگرشي كنند كه مديريت كلان جامعه از او مي‌خواهد، لذا در توليد و كار و مناسبات با نيروي كار، اولويت را به باور افرادي بايد بدهند كه اجنه و ديو را در تكنولوژي در آميخته‌اند. چنانچه نخواهند نوع نگرش سيستم را پياده كنند، به راحتي حذف مي‌شوند. مسلما در يك شرايط كار با مناسبات انساني، اين تكنوكرات‌ها به با ارزش‌ترين نيروي خلاق توليد صنعتي تبديل مي‌شوند. اين مناسبات دلالي مسلط در اقتصاد كشور است كه كوركورانه سياست‌هاي اقتصادي امپرياليست‌ها را به واسطه‌گري بانك جهاني در ايران پياده مي‌كند و جامعه را آلوده به فساد مي‌كند. دلال‌هاي سنتي كه مرده ريگ بازرگانان برده فروش ماقبل قرون وسطا هستند.
14 فروردين 1390- اراك

هیچ نظری موجود نیست: