۱۵ خرداد ۱۳۸۹

بوم‌شناسي و گذار از سرمايه‌‌داری به سوسياليسم

ترجمه: علیرضا اخوان
جان بلامي فوستر – John Bellamy Foster
مانتلی ریوییو – Monthly Review
November 2008, Volume 60, Number 6

گذار از سرمايه‌داري به سوسياليسم دشوارترين مبحث سوسياليسم چه در تئوري و چه در عمل است. افزودن موضوع بوم‌شناسي به اين مبحث ممكن است اين مسئله بغرنج را پيچيده‌تر از آنچه كه هست نشان دهد. اما براي رد اين نظر بايد بگويم كه ارتباط انسان با طبيعت در بطن موضوع گذار به سوسياليسم قرار دارد. براي شناخت  بهتر محدوديتهاي سرمايه‌داري، علل شكست تجارب اوليه سوسياليسم و روند كلي تلاشهايي كه در جهت تحقق رشد انساني مساوات‌طلبانه و پايدار انجام مي‌گيرد، بررسي ارتباط اين موضوعها با مسائل زيست‌محيطي امري ضروري است. 

بحثي كه من در اين مقاله ارائه مي‌كنم سه بخش است. نخست آنكه درك ارتباط نزديك ماركسيسم كلاسيك با تجزيه و تحليل مسائل زيست‌محيطي بسيار حائز اهميت است. بوم‌شناسي برخلاف آنچه ادعا  مي‌كنند هيچگونه عدم سنخيتي با سوسياليسم ندارد و يكي از مؤلفه‌هاي اصلي اين مكتب فكري از آغاز شكل‌گيري آن به رغم نارسائيهاي زيست  محيطي پرشمار جوامع مشابه شوروي در دوره‌هاي بعدي بوده است. دوم آنكه بحران اكولوژيكي كه اكنون در جهان با آن روبرو شده‌ايم ريشه عميقي در «بيگانگي از دنيا» كه از انباشت سرمايه ناشي مي‌گردد دارد و رد آن را مي‌توان در خاستگاه تاريخي نظام سرمايه‌داري جستجو كرد. سوم آنكه گذار از سرمايه‌داري به سوسياليسم در واقع تلاشي در جهت تحقق رشد پايدار انساني است كه جوامع پيراموني جهان سرمايه‌داري تا كنون در اهتمام به آن پيشگام بوده‌اند.

ماركسيسم كلاسيك و بوم‌شناسي (اکولوژی - Ecology)
پژوهش‌هاي انجام شده در دو دهه گذشته نشان مي‌دهد كه بين ماركسيسم كلاسيك و بوم‌شناسي ارتباطي مستحكم وجود داشته است. از ديدگاه ماركس دگرگوني رابطه انسان با زمين يكي از شروط اساسي گذار از دوره فئوداليسم به سرمايه‌داري بود و به همين ترتيب بايد گفت كه او تنظيم منطقي رابطه انسان با طبيعت را يكي از شروط اساسي گذار از سرمايه‌داري به سوسياليسم مي‌دانست.
ماركس و انگلس در خصوص مشكلات زيست محيطي ناشي از سرمايه‌داري و در كل جامعه طبقاتي و نياز به غلبه بر آنها در زمان استقرار در سوسياليسم مطالب مبسوطي را به رشته نگارش درآورده‌اند. از آن جمله مباحثاتي درباره بحران خاك در قرن نوزدهم است كه ماركس را بر آن داشت تا تئوري خود را در زمينه گسست ارتباطي طبيعت و جامعه ارائه كند.
وي تحقيقات دانشمند آلماني «يوستوس فون ليبيگ- Justus Von Liebig » را پايه و اساس تجزيه و تحليل خود قرار داد و در آن به اين نكته اشاره كرد كه سرمايه‌داران مواد مغذي خاك و نيتروژن، فسفر و پتاسيم) را استخراج و اين مواد را به شهرهايي صدها و هزاران مايل دورتر منتقل مي‌كنند. اين مواد مغذي در نهايت موجب آلودگي آب و هوا و لطمه ديدن تندرستي كارگران مي‌شوند. اين گسست در چرخه ارتباط بين طبيعت و جامعه ماركس را بر آن داشت كه خواستار بازگرداندن پايداري زيست‌محيطي كره زمين جهت بهره‌گيري نسلهاي آينده از آن گردد.
بر همين اساس ماركس و انگلس مشكلات اكولوژيك عمده جامعه بشري را به ترتيب زير برشمردند: تبعيض بين شهر و روستا، تخريب خاك، آلودگي صنعتي، توسعه نامنظم شهرها ، لطمه ديدن سلامت كارگران و از كار افتادگي آنها،‌تغذيه نامناسب، سلب حق مالكيت دهقانان بر زمينهاي خود، فقر و انزواي روستائيان، تخريب جنگلها، جاري شدن سيل بر اثر فعاليتهاي بشر، گسترش بيابانها، كمبود آب، تغييرات اقليمي منطقه‌اي، اتلاف منابع طبيعي (از جمله زغال سنگ)، لزوم حفاظت از منابع انرژي، انحطاط تدريجي و محتوم جامعه، لزوم بازيافت پسماندهاي صنعتي، ارتباط متقبل گونه‌ها و محيط زيست آنها، مشكلات ناشي از افزايش بيش از حد جمعيت، عوامل پديد آورنده قحطي و موضوع كاربرد منطقي دانش و فن‌آوري.
شناخت اين دو از مشكلات زيست محيطي جامعه انساني از ديدگاه ماترياليستي ژرف‌بينانه‌اي به طبيعت كه بخش مهمي از انديشه‌هاي ماركس را تشكيل مي‌داد برخاسته بود.
وي چنين مي‌نويسد: بشر براي ادامه حيات خود به طبيعت وابسته است. به عبارت ديگر طبيعت حكم بدن او را دارد و آ‌دمي براي بقاي خود بايد با آ‌ن ارتباطي مداوم داشته باشد. معناي اين گفته كه حيات جسماني و ذهني بشر به طبيعت پيوند خورده آن است كه طبيعت با اجزاي دروني خود ارتباط دارد چرا كه انسان بخشي از طبيعت است.
ماركس با مخالفت مستقيم با سرمايه‌داري اعلام داشت كه زمين در مالكيت هيچ فرد، ملت يا گروه خاصي قرار ندرد و متعلق به نسلهاي بعدي است و لذا بايد با مديريتي مناسب از آن محافظت كرد.
ديگر ماركسيستهاي متقدم نيز با پيروي از او در برخي از تجزيه و تحليلهاي خود به مسائل زيست‌محيطي توجه‌ كردند و با يك ديدگاه  ماترياليستي و ديالكتيكي كلي به بررسي طبيعت پراختند. ويليام موريس، اگوست يبل، كارل كائوتسكي، دزالوگزامبورگ و نيكلاي بوخارين همگي از نظراتي كه ماركس درباره بوم‌شناسي داشت استفاده كردند. يك سوسياليست اوكرايني به نام برگئي پودولينسكي در تلاشهاي نخستين خود براي تبيين اصول علم اقتصاد بوم‌شناسي تا حد زيادي از آثار ماركس و انگلس الهام گرفته بود. لنين نيز بر اهميت بازيافت مواد مغذي خاك تأكيد و از حفاظت از طبيعت و اجراي آزمايشهاي پيشگامانه‌اي در زمينه بوم‌شناسي اجتماعي (علم مطالعه برهم كنش (متقابل - Interaction) جمعيت در يك محيط‌زيست طبيعي خاص) پشتيباني مي‌كرد. اين سياستها در دهه 1920 و اوائل دهه 1930 در شوروي به پيدايش نظرياتي در زمينه علم تحولات نيرو در زيست بوم‌ها و ديناميك تغذيه ( پايه و اساس دانش مدرن تجزيه و تحليل زيست بومها) انجاميد كه شايد در آن زمان پيشرفته‌ترين نظريات ارائه شده در جهان بود.  اين جو انقلابي و علمي همچنين زمينه را براي پيدايش تئوري زيست كره (از وي . آي.ورنادسكي v.I.Vernadsky)، تئوري منشأ حيات از (اي.اي.اپارين A.I.Oparin) و كشف منابع ژني گياهان زراعي جهان توسط ان.اي و اويلوف (N.i.vavilov) فراهم آورد. در غرب و به ويژه در انگلستان دانشمندان برجسته مانند جي.بي.اس هالدين (J.B.S.Haldane)، جي.دي.برنال (j.d.vernal)، هايمن لوي ( Hyman levy )، لانسلوت هاگبن (Lancelot Hogloen) و جوزن نيدهام (Joseph needham) كه در دهه 1930 تحت تأثير انديشه‌هاي ماركس قرار گرفته بودند گام‌هاي نخست را براي کنكاش در اصول ديالكتيك حاكم بر طبيعت برداشتند. حتي مي‌‌توان گفت كه دانش بوم‌شناسي كاملاً ريشه در آثار انديشمندان چپ‌گرا (سوسياليستها، سوسيال دموكرات‌ها و آنارشيستها) دارد.
البته پيداست كه نمي‌توان گفت بوم شناسي در كانون توجه همه شخصيت‌هاي بنام سوسياليست يا هر آنچه كه در سير تحول اين مكتب فكري رخ داده بوده است. در شوروي شكل افراطي از موج توليدگرايي كه وجه مشخصه مدرنيته در اوائل قرن بيستم بود ماركسيستم را در كام خود فرو برد و در نتيجه آن بسياري از زيست‌بومهاي اين كشور به نابودي كشانده شد. با ظهور نظام استاليني اكثر طرحهاي پيشگامانه بوم‌شناسي شوروي به محاق رفت (و برخي از ماركسيستهاي متقدم آن مانند بوخارين (Bukharin) و واويلوف (Vavilov) كه به مسائل زيست‌محيطي توجه داشتند كشته شدند).
همزمان با اين تحولات مخالفت شديد ماركسيستهاي كشورهاي غربي با علوم طبيعي كه ناشي از نفي همه‌جانبه اصول پوزيتيويسم بود و آنان را بر آن داشت كه هر گونه تلاش براي تبيين اصول ديالكتيكي حاكم بر طبيعت را كنار بنهند و در نتيجه ارتباط اين مكتب فكري با بوم‌شناسي بسيار كمرنگ شد. با اين حال مكتب فرانكفورت در انتقادات خود از علم از غلبه انسان بر طبيعت سخن به ميان مي‌آورد.
اگر امروزه باز هم اعتقاد بر آن است كه يك رابطه ديالكتيك متقابل بين سوسياليسم و بوم‌شناسي وجود دارد دليل آن پيدايش تناقضات زيست‌محيطي در سرمايه‌داري و علاوه بر آن نقدهاي دروني سوسياليسم است. 

بيگانگي از دنيا در سرمايه‌داري
كليد شناخت رابطه سرمايه‌داري با محيط‌زيست در بررسي خاستگاه تاريخي آن يعني گذار از فئوداليسم به سرمايه‌داري نهفت هاست. اين انتقال كه روندي بسيار پيچيده داشته و در طي چند قرن حادث شد و بررسي كامل آن از حوصله اين مقال خارج است. در اينجا تنها به چند عامل مؤثر در اين زمينه مي‌پردازم. طبقه بورژوازي در دوران حاكميت اقتصاد فئودالي به وجود آمد و خاستگاه اصلي اين قشر همانگونه كه از نام آن پيداست * مراكز شهري و تجاري بود. اما آنچه باعث شد كه جامعه بورژوازي كاملاً شكل يك سيستم را به خود بگيرد،‌دگرگوني انقلابي روشهاي فئودالي توليد و جايگزيني آن با روابط توليدي سرمايه‌داري بود. به سبب آنكه فئوداليسم اصولاً به زمين وابستگي داشت تحولات بالا به معناي دگرگوني رابطه كارگران با زمين به عنوان ابزار توليد بود.
از اين رو سرمايه‌داري براي رشد خود نياز به تعريف رابطه‌اي جديد با طبيعت داشت كه باعث قطع ارتباط مستقيم نيروي كار با ابزار توليد يعني زمين و سلب تمامي حقوق عامه مردم از آنان شود. نمونه كلاسيك انقلاب صنعتي در انگلستان به وقوع پيوست. در اين كشور در فاصله قرون پانزدهم و هجدهم ميلادي حركتي انجام شد كه طي آ‌ن با سلب مالكيت دهقانان بر زمينهاي خود آنان را از املاكشان بيرون راندند. در دوران حاكميت استعمار و امپرياليسم دگرگوني بيرحمانه‌تري در مناطق دور از مركز يا بيروني اقتصاد جهاني سرمايه‌داري رخ داد كه در نتيجه آن طي آنچه ماركس در «دور كردن جمعيت بومي از ريشه‌هاي خود و به بردگي كشاندن و دفن آنان در معادن» مي‌ناميد روابط توليدي بشر با طبيعت به تمامي از هم گسست. اين كار ظالمانه‌ترين شكل سلب مالكيت ازمردم در تمام طول تاريخ بشر بود.
پيامد اين تغيير و تحولات آن بود كه روستائيان با از دست دادن شغل خود گروه گروه به شهرها كوچ كردند و طبقه جديد كارگران را در اين مراكز پديد آوردند. آنان در شهرها خود را با سرمايه‌هايي روبرو ديدند كه از طريق دزدي سازمان يافته به روي هم انباشت شده و آنچه را كه ماركس «صنايع مدرن» مي‌ناميد به‌وجود آورده بود.  همزمان با اين تحولات اشكال مختلفي از بردگي و آنچه ما اكنون كار پرخطر مي‌ناميم برنواحي پيراموني متحمل شد و همواره در اين مناطق بهره‌كشي امپرياليستي در ظالمانه‌ترين شكل آن بر توارث (بازتوليد) اجتماعي غلبه داشت. مازاد آنچه به زور از انواعي پيراموني اخذ مي‌شد، در مراكز اقتصاد جهاني فرآيند صنعتي‌سازي را تغذيه مي‌كرد.
آنچه چرخ اين نظام جديد را به حركت درمي‌آورد انباشت پيوسته سرمايه بود و اين كار به نحوي انجام مي‌گرفت كه پس از پايان هر چرخه بلافاصله چرخه ديگري آغاز مي‌شد. در نتيجه انسانها دچار از هم گسستگي و بيگانگي روزافزون مي‌شدند و ارتباط بشريت با طبيعت در سراسر جهان هر روز شكل مخرب‌تري به خود مي‌گرفت. جوزف نيدهام معتقد بود كه «غلبه بر طبيعت» در دوران حاكميت سرمايه‌داري به «غلبه بر انسانيت» مبدل گشت و «فن‌آوري بكار رفته براي چيرگي بر طبيعت يك تغيير و تحول كيفي را در ساز و كارهاي استيلاي اجتماعي» پديد آورد.
بدون شك بايد گفت كه اكنون در تمام نقاط كره زمين فرايند ديالكتيكي استيلا و تخريب به سرعت به سوي مهارناپذير شدن پيش مي‌رود. ازديدگاه اقتصادي نابرابري سراسري بين كشورهاي مركزي و پيراموني نظام جهاني و همراه با آن نابرابري طبقاتي، درهر يك از ممالك كاپيتاليستي رفته‌رفته افزايش پيدا مي‌كند. از نقطه نظر زيست‌محيطي نيز بايد گفت كه گرمايش افسار گسيخته‌ جهاني در حال ايجاد تغيير و تحولاتي بنيادين در آب و هوا و سيستمهايي است كه حيات در سرتاسر اين سياره براي بقاء به آنها اتكاء دارد.
براي بررسي اين مسأله زيست محيطي لازم است كه مضموم «بيگانگي از دنيا» را كه"هانا آرنت"در كتاب خود با عنوان «وضعيت بشر» مطرح ساخت مورد توجه قرار دهيم. از نظر او بيگانگي از زمين‌ در زمان حيات كريستف كلمب، گاليله و لوتر آغاز شد. گاليله با گرفتن تلسكوپ خود به سوي آسمان ابناء بشر را به مخلوقاتي كيهاني بدل كرد كه ديگر موجوداتي زميني نبودند. ارشميدس زماني چنين گفت:  "يك جا براي ايستادن و يك اهرم كه به اندازه كافي بلند باشد به من بدهيد تا كره زمين را به حركت درآورم." بشر نيز كوشيد با بهره‌گيري از اصول و قواعد كيهاني به يك نقطه مناسب دست پيدا كند تا جهان را به حركت درآورد اما بيگانگي از دنيا هزينه هنگفتي بود كه اين تلاش به همراه داشت. بشر ديگر دنيا را مستقيماً با حواس پنجگانه خود درك نمي‌كرد و وحدت او با طبيعت كه مانند اتحاد بين دولت- شهرهاي يونان باستان قوي و مستحكم بود از ميان رفت.
آرنت به اين نكته توجه داشت كه ماركس از هنگام نگارش آثار نخستين خود كاملاً از موضوع بيگانگي انسان از دنيا آگاه بوده است. وي اعتقاد داشت كه بشر با خريد و فروش عناصري از طبيعت نظير چوب آنها را به دارائي خصوصي و كالايي بين‌المللي تبديل و با اين كار خود جهان را «طبيعت‌زدايي» مي كند.
ماركس عنوان داشت كه بر اثر اين صورت ابتدايي از انباشت ثروت بيگانگي از دنيا خود را به شكل بيگانگي از زمين نشان داد.
اما به عقيده آرنت ماركس تصميم گرفت كه به جاي بيگانگي از دنيا بر موضوع از خود بيگانگي كارگران تأكيد ورزد. آرنت در مقابل چنين نتيجه‌گيري برخلاف تصور ماركس بيگانگي از دنيا نشانه بارز عصر مدرن بوده است نه از خود بيگانگي انسانها.
وي در ادامه چنين مي‌نويسد: انباشت ثروت منوط به گسترش بيگانگي از دنيا است. اين امر تنها زماني امكان دارد كه جهان و وابستگي بشر به آن قرباني شود. انباشت ثروت در عصر حاضر توان و ويرانگري انسان را بسيار افزايش داده است به نحوي كه ما قادريم تمامي اشكال حيات در روي كره زمين را نابود كنيم و شايد هم روزي بتوانيم حتي خود كره زمين را به نابودي بكشانيم....
آرنت براي مسأله دشواري كه مطرح ساخته بود هيچ پاسخ قاطعي نداشت. وي گرچه بيگانگي ازدنيا را به انباشت ثروت و تخريب نظام‌مند ناشي از آن ارتباط مي‌داد، مسبب آن را نه سرمايه‌داري در معناي دقيق كلمه بلكه رشد علوم و فنون و مدرنيته مي‌دانست.
از ديد او بيگانگي از دنيا نشانه پيروزي animal laborans , homo faber بود. وي با برداشت نادرست خود از موضوع خوانندگانش را به تفكر درباره شكوه از دست رفته اتحاددولت- شهرهاي يونان باستان فرانمي‌خواند در حاليكه ماركس خواهان حركت به سوي جامعه‌اي جديد بود كه اعضاي آن با طبيعت ارتباطي مستحكم برقرار كنند. از نظر آرنت بيگانگي از دنيا يك تراژدي يوناني بود كه در سطح سياره گسترده شده است.
بدون ترديد اكنون نشانه‌هاي بارز بيگانگي از دنيا در همه جا به چشم مي‌خورد. آخرين اطلاعات علمي جمع‌آوري شده نشان مي‌دهد كه در نخستين سالهاي قرن بيست و يكمن حجم گاز دي اكسيد كربن حاصل از مصرف سوختهاي فسيلي افزايشي ناگهاني را در سطح جهان داشته و آهنگ رشد آ‌ن از آنچه كميته بين‌المللي تغييرات اقليمي در اواخر دهه 1990 در بدبينانه‌ترين حالت پيش‌بيني كرده بود فراتر رفته است. مضاف بر آن در هر دهه حجم ميانگين گاز دي اكسيد كربن انباشته شده در جو كره زمين درسرتاسر جهان به صورت تصاعدي افزايش پيدا كرده است . در چند كشور صنعتي نوظهور مانند چين سرعت انتشار گازهاي آلوده كننده هوا بشترين مقدار را داشته اما در هيچ نقطه‌اي از جهان در حال حاضر برنامه‌اي را براي حذف منابع انرژي حاوي كربن در دست اجرا ندارند. تمامي زيست بومهاي كره زمين رو به زوال دارند و كمبود آب در حال افزايش است و به علاوه هر روز بيشتر از روز پيش احتمال دارد كه دولتها بر سر تصاحب منابع انرژي با يكديگر وارد جنگ شوند.
تأثير گرمايش جهاني ساخته دست بشر را در ده مقوله مختلف زيست‌محيطي رديابي كرده‌اند كه عبارتند از: دماي سطح كره زمين، رطوبت، بخار آب موجود در بالاي سطح اقيانوسها، فشار هوا، نزولات جوي، وقوع آتش‌سوزي طبيعي، تغيير گونه‌هاي گياهي و جانوري، هرزروي آب، دماي سطوح فوقاني جو و گرماي محبوس در اقيانوسهاي جهان، اگر تغييري بنيادين در مسير گرمايش جهاني به‌وجود نيايد هزينه‌اي كه بايد بپردازيم به قهقرا  رفتن جبران‌ناپذير تمدن بشري و حيات روي كره زمين و رسيدن تخريب اقتصادي و زيست‌محيطي به حد نهايي خود خواهد بود.»

سوسياليسم و رشد پايدار انساني
چگونه مي‌توان با اين مشكل كه به جرأت مي‌گوئيم بزرگترين چالش تمدن بشري تا به ا مروز بوده است مقابله كرد؛ براي يافتن پاسخي درست به اين پرسش و در عين حال اجتناب از استدلال ناصحيح آرنت درباره بيگانگي از دنيا بايد طرحي انقلابي را براساس رشد پايدار انساني تبيين كنيم كه راه‌حلي براي مقابله با از خود بيگانگي طبقه كارگر و نيز بيگانگي از دنيا (طبيعت) را دربرداشته باشد. اين ارنستو چه گوارا بود كه در كتاب خود به نام «انسان و سوسياليسم در كوبا» نوشت كه مهم‌ترين مسأله در ساختن سوسياليسم رشد انساني است نه اقتصادي.
براي تكميل نظر وي بايد اين نكته را اضافه كنيم كه با توجه به عقايد ماركس موضوع اصلي رشد پايدار انساني و برقراري ارتباط بشر با طبيعت با انجام دادن فعاليتهاي انسان طبيعت‌گرايانه است. در غالب موارد گذار به سوسياليسم را تنها با توسعه ابزار توليد مرتبط دانسته و توجهي به مسأله رشد روابط و نيازهاي اجتماعي انسان نداشته‌اند. نظامي كه بر شوروي حاكم شد برنامه‌ريزي دولتي را بدون در نظر گرفتن احتياجات حقيقي انسان به سوي توليد هر چه بيشتر هدايت كه در نتيجه اين كار يك ساختار طبقاتي جديد در اين كشور شكل گرفت. تقسيم نيروي كار كه سرمايه‌داري ابداع كننده آن بود در شوروي نيز اعمال و براي افزايش بهره‌وري گسترش داده شد.
در چنين جامعه‌اي بنا به گفته چه‌گوارا وجه مشخصه دوران بناي سوسياليسم از بين رفتن فرد فرد انسانها براي برآورده شدن اهداف حكومت است.
امروزه سوسياليسم انقلابي امريكاي لاتين نيروي خود را از شناخت ژرف بينانه اشتباهات (و نيز موفقيتهاي معدود) شوروي مي‌گيرد. بخشي از اين شناخت از درك مسأله‌اي كه چه‌گوارا از آن سخن گفته بود حاصل شده است: نياز به دستيابي به انسانيت سوسياليستي. به علاوه اصول بوليواري اعلام شده توسط چاوز ريشه‌هايي عميق در مكتبي از سوسياليسم دارد كه پيش از ماركس مطرح بوده است. سيمون رودريگوئز كه معلم بوليوار بوده در سال 1847 چنين مي‌نويسد: «تقسيم‌ نيروي كار در خط توليد تنها موجب تبديل كارگران به موجوداتي تهي از احساسات انساني مي‌شود. اگر براي ساختن ناخن‌گيرهايي ارزان و مرغوب لازم است كه كارگران را به دستگاه تبديل كنيم همان بهتر كه ناخنهاي خود را با دندان بگيريم.»
ما اصول اعلامي بوليوار را بدين دليل تحسين مي‌كنيم كه او سرسختانه بر اين موضوع كه برابري ما در همه قوانين است پافشاري داشت.
رشد مساوات‌طلبانه و جهاني انساني از اصول بنياديني بود كه ماركس نيز بدان اعتقاد داشت. از نظر او ايجاد جامعه‌اي متشكل از نيروي كار همبسته (Associated producers) به غلبه قطعي بر از خودبيگانگي انسان منجر مي‌شد. هدف آن بود كه رشد انساني چندوجهي تحقق يابد. همانگونه كه تاريخ در كليت خود چيزي جز تغيير پيوسته طبيعت انسان نيست، ادراكات پنج‌گانه آدمي نيز در گذر تاريخ متكامل مي‌گردد. لذا به نظر مي‌رسد كه برقراري سوسياليسم به رهايي كامل حواس و ظرفيتهاي احساسي بشر و رشد همه جانبه آنها بيانجامد.
ماركس چنين مي‌نويسد: «كمونيسم به عنوان مرحله آخر ناتوراليسم همسان با اومانيسم است و به عنوان مرحله آخر، اوما نيسم برابر با ناتوراليسم.»
اين آرمان‌گرايي انقلابي با بهره‌كشي و زندگي ماشيني امروزين تناقصي بس آشكار دارد. ما خود را با دوره‌اي از توسعه امپرياليستي روبرو مي‌بينيم كه شايد خطرناك‌ترين آن در تمام طول تاريخ باشد. حيات روي كره زمين آنگونه كه ما مي‌شناسيم ممكن است به دو شكل نابود شود. يكي نابودي آني طي يك جنگ هسته‌اي جهاني است و ديگري نابودي پس از چند نسل بر اثر تغييرات اقليمي و ديگر فجايع زيست‌محيطي. با حاكم شدن جوي از ناامني جهاني كه نيرومندترين كشور دنيا پيوسته بر آتش آن مي‌دمد، جنگ‌افزارهاي هسته‌هاي روز به روز گسترش بيشتري پيدا مي‌كنند. در حال حاضر جنگي خونين در خاورميانه بر سر اعمال كنترل ژئوپولتيكي بر منابع نفتي جهان جريان دارد و از سوي ديگر با انتشار گازهاي كربني حاصل از مصرف سوختهاي فسيلي و ساير فعاليهاي صنعتي در جو زمين گرماي جهان رو به افزايش است.سوختهاي زيستي كه امروز جايگزين عمده منابع نفتي رو به زوال دنيا معرفي مي‌َشوند تنها موجب گسترش گرسنگي در سطح جهان مي‌گردند.
شركتهاي بزرگ چندمليتي منابع آبي دنيا را رفته رفته به انحصار خود درمي‌آورند. در همه جا نيازهاي انساني مورد بي‌توجهي قرار مي‌گيرند. اين كار يا به شكل محروميت شديد بخش اعظمي از جمعيت جهان نمود مي‌يابد و يا در كشورهاي ثروتمند به شكل ازخود بيگانگي پردامنه‌اي ظاهرمي‌شود كه نه تنها نيروي كار را دربرمي‌گيرد بلكه مصرف مديريت شده كالاها را نيز به مردم تحميل مي‌كند تا آ‌نان در تمام عمر خود به توليدات كارخانه‌ها وابستگي داشته باشند. بدين ترتيب زندگي با فرو رفتن در گردابي از نيازهاي ساختگي كه با احتياجات واقعي انساني فاصله گرفته‌اند هر روز بيش از پيش قدر و قيمت خود را از دست مي‌دهد.
توجه به تمامي اين مسائل ديدگاه ما درباره گذار از سرمايه‌داري به سوسياليسم را كم‌كم تغيير مي‌‌دهد. همواره گفته‌اند كه هدف سوسياليسم لغو روابط استثمارگرايانه سرمايه‌داري و نابودي نابسامانيهاي اجتماعي پرشماري است كه از اين روابط ناشي مي‌شوند. لازمه تحقق اين هدف الغاي مالكيت خصوصي بر ابزار توليد، برقراري مساوات فراگير، جايگزيني نيروهاي ناپيداي بازار با برنامه‌ريزي نيروي كار همبسته با توجه به نيازهاي حقيقي اجتماعي انسان و حتي‌الامكان حذف تبعيض‌هاي ناروايي مانند تبعيض بين شهرنشينان و روستائيان، تبعيض بين كار فكري و يدي و تبعيضات نژادي و جنسيتي است. اما گذار به سوسياليسم مسائلي فراتر از اين موضوعات را دربرمي‌گيرد. اين كار تنها با شكلي از كنشگري انقلابي كه انسانها را به افرادي انقلابي تبديل كند امكان‌پذير است.
اين هدف نيز تنها در صورتي محقق مي‌شود كه ما ارتباط با طبيعت و به همراه آن روابط انساني و اجتماعي خود را دگرگون و بر بيگانگي از دنيا و از خود بيگانگي غلبه كنيم. ماركس مانند هگل علاقه داشت كه اين سخن مشهور از ترنس (Terence) را نقل قول كند: «هيچ چيز انساني براي من بيگانه نيست.» اين جمله را بايد بدين صورت كامل كنيم: «هيچ چيز زميني براي من بيگانه نيست.»
كارشناسان صاحب نظر محيط‌زيست راه‌حل مشكلات بوم‌شناختي را منحصراً در سه راهبرد مكانيكي زير جستجو مي‌كنند:
1-   بهر‌ه‌گيري از فن‌آوريهاي پيشرفته
2-   گسترش دامنه نفوذ بازار آزاد بر تمام عناصر طبيعت
3- ايجاد مناطق حفاظت شده كه درحقيقت جزايري كوچك در دنيايي آلوده به استثمار و تخريب زيستگاه‌هاي طبيعي هستند. 

در مقابل آنان گروه كوچكي از متخصصان «بوم‌شناسي انساني» منتقد قرار دارند كه به لزوم دگرگوني در روابط اجتماعي بنيادين ما پي برده‌اند. برخي از بهترين اكولوژيستها كه بيش از همه دغدغه مشكلات زيست محيطي را دارند در جستجوي الگوهايي عيني از تغييرات مورد نظر خود توجهشان را به مناطقي معطوف كرده‌اند كه در آنها هم به حفظ محيط زيست و هم به سوسياليسم (به معناي اتكاء بر برنامه‌ريزي سوسياليستي به جاي نيروهاي بازار آزاد) گرايش وجود دارد. شماري از كارشناسان متعهد به محيط‌زيست نظير بيل مك كيبن كه به جهت نگارش كتاب «پايان طبيعت» مشهور شده است، کوبا، ‌شهرهاي كوري تيبا و پورتو الگره در برزيل و ايالت كرالا در هندوستان را نمونه‌هايي برجسته از دگرگونيهاي بوم‌ شناختي معرفي كرده‌اند.
در ساليان اخير ونزوئلا نيز در راستاي تحقق رشد انساني پايدار مازاد درآمد نفتي خود را براي اعمال تغييرات مورد نظر در جامعه صرف كرده و از اين طريق بستر لازم را جهت سازگاري توليدات خود با محيط زيست فراهم آورده است. با آنكه در آنچه «سوسياليسم نفتي» ونزوئلا خوانده شده تناقضاتي به‌چشم مي خورد، اختصاص مازاد درآمد حاصل از فروش نفت به تلاشهاي لازم براي ايجاد دگرگونيهاي بنيادين در جامعه به جاي استفاده از آن براي دميدن در آتش «نفرين نفت» اين كشور را نمونه‌اي منحصر به فرد ساخته است.
البته در مركز نظام سرمايه‌داري نيز جنبش‌هاي زيست محيطي نيرومندي فعاليت مي‌كنند كه مي‌توان به آنها تا اندازه‌اي اميد بست. اما اين نهادها با نهضتهاي پرقدرت سوسياليستي رابطه‌اي ندارند و در يك فضاي انقلابي حركت نمي‌كنند. به علاوه احساس نياز به تطابق با نظام ثروت اندوز حاكم آنها را بيش از پيش دچار محدوديت ساخته و در نتيجه تكاپوي آنها براي محافظت از محيط زيست به ميزان چشم‌گيري تضعيف شده است. لذا اكنون جنبش‌هاي انقلابي فعال در زمينه مسائل زيست‌محيطي و اجتماعي را كه از لحاظ تاريخي نيروهايي مهم هستند، عمدتاً مي‌توان در نواحي پيراموني نظام سرمايه‌داري و كشورهايي يافت كه ارتباط آنها با اين سيستم ضعيف يا قطع شده است.
در اينجا من تنها به تعدادي از اين تغييرات بوم‌شناختي راديكال كه در برخي از كشورهاي جنوب رخ داده است، اشاره مي‌كنم. در كوبا به واسطه اجراي برنامه‌اي كه آن را سازگاري كوبا با طبيعت مي‌خوانند رشد انساني مد نظر چه گوارا مفهومي جديد پيدا كرده است . اين مفهوم تازه در انقلابي‌ترين آزمايشهايي كه تا كنون در زمينه بوم‌شناسي كشاورزي در جهان انجام شده و نيز در تغييرات مربوط به بهداشت ، علوم و آموزش خود را نشان مي‌دهد. به گفته مك كيبن كوبا آنچه را كه شايد بزرگترين مدل عملي  زراعت نيمه پايدار باشد در خاك خود پياده كرده كه بسيار كمتر از طرحهاي مشابه در ساير كشورهاي جهان به نفت، مواد شيميايي و جابجايي مقادير عظيمي از مواد غذايي متكي است .... كوبا هزاران باغ شهري دارد كه بيش از دويست نمونه از آنها تنها در هاوانا احداث شده است. در واقع براساس آنچه «صندوق حيات وحش جهاني» ذكر كرده كوبا به لحاظ داشتن شاخص رشد انساني بزرگتر از 8/0 تنها كشوري در سراسر دنيا است كه در اين زمينه به اين رتبه بالا دست يافته و در ضمن تأثير سرانه بر محيط زيست از حد ميانگين جهاني آن كمتر است.
اين دگرگوني زيست‌محيطي برخلاف آنچه غالباً ادعا مي‌كنند تنها واكنشي از سر اجبار در دوره زماني پس از فروپاشي شوروي نبوده بلكه عميقاً از انقلاب كوبا ريشه گرفته است. در دهه 1970 كارلوس رافائل رود ريگوئز يكي از بنيانگذاران بوم‌شناسي كوبا بحثي را در ارتباط با رشد و توسعه يكپارچه مطرح ساخت كه به گفته بوم‌شناسي به نام ريچارد لونيز بستر لازم را براي رشد هماهنگ اقتصاد و ارتباط اجتماعي بشر با طبيعت فراهم آورد. در پي اين دوره در دهه 1980 تفكرات زيست‌محيطي در كوبا كم‌كم به بار نشست. به گفته لونيز بوم‌شناساني كه در جریان رشد و توسعه علمي و اجتماعي كوبا به اين رشته روي آورده بودند، در دوره زماني پس از فروپاشي شوروي كساني را كه به حكم ضرورت به بوم‌شناسي علاقه‌مند شده بودند، در طرحهاي زيست‌محيطي اين كشور به كار گرفتند و باعث آن شدند كه بسياري از اين افراد به بوم‌شناسي اعتقادي راسخ پيدا كنند.
در دوران زمام‌داري چاوز با گسترش محافل بوليواري، شوراهاي محلي و افزايش كنترل كارگران بر كارخانه‌ها نه تنها روابط اجتماعي انقلابي و مترقي جديدي بر ونزوئلا حاكم گشته بلكه طرحهاي نوآورانه بسيار مهمي در اين كشور در خصوص آنچه «استوان مزاروش» (Istvan Meszaros) حسابداري سوسياليستي زمان توليد و مبادله كالا خوانده به اجرا گذارده شده است.
در برنامه جديد «بديل بوليواري براي قاره آمريكا» تأكيد بر «مبادله اشتراكي» و به سخن ديگر مبادله فعاليت به جاي مبادله پول است. دراين طرح به جاي آنكه اجازه دهند بازار اولويتهاي اقتصاد را معين سازد به گونه‌اي برنامه‌ريزي كرده‌اند كه منابع و موقعيتها مجدداً بين نيازمندان و اكثريت توده مردم توزيع گردد.
هدف اين برنامه تأمين آن دسته از مهم‌ترين نيازهاي فردي و جمعي در جامعه است كه با احتياجات فيزيولوژيك انسان ارتباطي نزديك دارند. در اينجاست كه مسأله رابطه بشر با طبيعت مطرح مي‌شود. اين امر در واقع پيش‌شرط اصلي تشكيل جامعه‌اي پايدار است.در مناطق غيرشهري نيز تلاشهايي مقدماتي براي سازگاري كشاورزي ونزوئلا با طبيعت صورت گرفته است.
ظهور يك جنبش سوسياليستي جديد در بوليوي كه تأمين نيازهاي مردم بومي و كنترل بر منابع مهم طبيعي مانند آب و مواد هيدروكربني را هدف خود قرار داده است تحقق نوعي ديگر از رشد و توسعه را (علي‌رغم وجود ناآرامي‌هايي در اين كشور) نويد مي‌دهد. وضعيت كنوني شهرهاي كوري تيبا و پورتوالگره در برزيل نشانگر ان است كه امكان اجراي شيوه‌هاي راديكالتري از مديريت فضا و حمل و نقل شهري وجود دارد. به گفته مك كيبن كوري تيبا آميزه‌اي از يك كلانشهر جهان اولي و يك شهر پرجمعيت جهان سومي است. پيشرفتهاي بدست آمده در ايالت كرالا در هندوستان به ما مي‌آموزد كه چگونه مي‌توان با يك برنامه‌ريزي سوسياليستي اصولي در منطقه‌اي فقير تواناييهاي نهفته آدمي را در زمينه آ‌موزش و پرورش، مراقبتهاي درماني و حفظ محيط‌زيست به منصه ظهور رساند. در كرالا آنگونه كه مك کيبن مي‌نويسد چپ‌گرايان برنامه‌هاي دموكراتيك جديدي را آغاز كرده‌اند كه به هدف خود يعني تحقق رشد پايدار بسيار نزديك شده است.
بدون ترديد بايد گفت كه در نمونه‌هاي فوق‌الذكر نشانه‌هاي اميدواركننده‌اي به چشم مي‌خورد. طرحهايي كه در اين مناطق در راستاي تحقق دگرگوني بنيادين در روابط اجتماعي و ارتباط انسان با طبيعت به بوته آزمايش گذارده شده طرحهايي نوآورانه اما شكننده است.
خطر بروز جنگهاي طبقاتي و امپرياليستي كه از بالا و توسط نظام سرمايه‌داري تحميل مي‌شود هنوز اين مناطق را تهديد مي‌كند. سياره زمين در چنگ اين سيستم و بيگانگي از دنيا اسير شده است .
در همه جا نشانه‌هايي از گسست ارتباطي را مي‌توان ديد چرا كه دامنه آ‌ن اكنون تمامي زيستگاه‌هاي طبيعي را دربرگرفته است.
اگر تلا‌شهايي كه در كشورهاي پيراموني جهان سرمايه‌داري براي ايجاد تغييراتي انقلابي در روابط اجتماع و در راستاي تحقق جامعه‌اي عادلانه و پايدار به جريان افتاده است، در فعاليت جنبش‌هاي هوادار حفظ محيط‌زيست و انقلاب اجتماعي كه در كشورهاي پيشرفته كاپيتاليستي حضور دارند بازتابي نيابد چشم‌انداز روشني براي برپايي انقلاب زيست‌محيطي جهاني وجود نخواهد داشت. تنها با ايجاد تغييرا تي بنيادين درمركز نظام سرمايه‌داري كه فشارهاي وارد بر كره زمين از ناحيه آن صادر مي‌شود مي‌توان از نابودي زيست‌بومهاي اين سياره جلوگيري كرد.
شايد تحقق اين هدف در نظر برخي غيرممكن جلوه كند. اما بايد به اين نكته توجه داشت كه اكنون موضوع تغييرات انقلابي علاوه بر اقتصاد سياسي در حوزه بوم‌شناسي نيز مطرح گرديده است. اهميت يافتن مبحث رشد پايدار انساني در كشورهاي انقلابي واقع در نواحي پيراموني جهان سرمايه‌داري در دوران معاصر، مي‌تواند نشانه آغاز شورشي بين‌المللي عليه از خود بيگانگي انسانها و نيز بيگانگي آنان از دنيا باشد . چنين شورشي در صورت برخورداري از عنصر ثبات تنها مي‌تواند يك هدف را دنبال كند: ايجاد جامعه‌اي متشكل از نيروي كار همبسته كه ارتباط خود با طبيعت را به صورتي منطقي تنظيم مي‌كنند و اين كار را نه تنها براي برآوردن نيازهاي خود بلكه براي تأمين احتياجات نسلهاي آينده و حيات روي كره زمين انجام مي‌دهند. امروزه گذار به سوسياليسم و گذار به جامعه‌اي دوستدار محيط‌زيست دو روي يك سكه‌اند. 

------------------------
پی نوشت: 

1. Karl Marx, Capital, vol. 3 (New York: Vintage, 1981), 959.
2. Karl Marx, Capital, vol. 1 (New York: Vintage, 1976), 636–39, Capital, vol. 3, 754, 911, 948–49.
3. Karl Marx, Early Writings (New York: Vintage, 1974), 328. Documentation of Marx and Engels’s ecological concerns listed above can be found in the following works: Paul Burkett, Marx and Nature (New York: St. Martin’s Press, 1999); John Bellamy Foster, Marx’s Ecology (New York: Monthly Review Press, 2000); and Paul Burkett and John Bellamy Foster, “Metabolism, Energy, and Entropy in Marx’s Critique of Political Economy,” Theory & Society 35 (2006): 109–56. On the problem of local climate change as it was raised by Engels and Marx in their time (speculations on temperature changes due to deforestation) see Engels’s notes on Fraas in Marx and Engels, MEGA IV, 31 (Amsterdam: Akadamie Verlag, 1999), 512–15.
4. Marx, Capital, vol. 3, 911.
5. On ecological insights of socialists after Marx see Foster, Marx’s Ecology, 236–54. On early Soviet ecology see also Douglas R. Weiner, Models of Nature (Bloomington: Indiana University Press, 1988). On Podolinsky seek John Bellamy Foster and Paul Burkett, “Ecological Economics and Classical Marxism,” Organization & Environment 17, no. 1 (March 2004): 32–60.
6. Karl Marx, Grundrisse (London: Penguin, 1973), 471–79, and Capital, vol. 1 (London: Penguin, 1976), 915.
7. On precarious work see Fatma Ülkü Selçuk, “Dressing the Wound,” Monthly Review 57, no. 1 (May 2005): 37–44.
8. Joseph Needham, Moulds of Understanding (London: George Allen and Unwin, 1976), 301.
9. Branko Milanovic, Worlds Apart (Princeton: Princeton University Press, 2005); John Bellamy Foster, “The Imperialist World System,” Monthly Review, vol. 59, no. 1 (May 2007): 1–16.
10. Hannah Arendt, The Human Condition (Chicago: University of Chicago Press, 1958), 248–73; Karl Marx and Frederick Engels, Collected Works (New York: International Publishers, 1975), vol. 1, 224–63.
11. Michael R. Raupach, et al., “Global and Regional Drivers of Accelerating CO2 Emissions,” Proceedings of the National Academy of Sciences 104, no. 24 (June 12, 2007): 10289, 10288; Associated Press, “Global Warming: It’s the Humidity,” October 10, 2007.
12. See Paul Burkett’s “Marx’s Vision of Sustainable Human Development,” Monthly Review 57, no. 5 (October 2005): 34–62.
13. Ernesto “Che” Guevara, “Man and Socialism in Cuba”. Che was referring to bourgeois criticisms of socialist transition but it was clear that he saw this problem as an actual contradiction of early socialist experiments that had to be transcended. See also Michael Löwy, The Marxism of Che Guevara (New York: Monthly Review Press, 1973), 59–73.
14. Rodríguez quoted in Richard Gott, In the Shadow of the Liberator (London: Verso, 2000), 116; Simón Bolívar, “Message to the Congress of Bolivia,” May 25, 1826, Selected Works (New York: The Colonial Press, 1951), vol. 2, 603.
15. Karl Marx, The Poverty of Philosophy (New York: International Publishers, 1963), 146, and Early Writings (New York: Vintage, 1974), 348, 353.
16. István Mészáros, Socialism or Barbarism (New York: Monthly Review Press, 2002), 23.
17. A powerful critique of biofuel production has been authored by Fidel Castro Ruiz in a series of reflections over the past years. See http://www.monthlyreview.org/castro/index.php.
18. See Paul M. Sweezy, “The Transition to Socialism,” in Sweezy and Charles Bettelheim, On the Transition to Socialism (New York: Monthly Review Press, 1971), 112, 115; Michael Lebowitz, Build it Now (New York: Monthly Review Press, 2006), 13–14.
19. G. W. F. Hegel, Introductory Lectures on Aesthetics (London: Penguin, 1993), 51; Karl Marx, “Confessions,” in Teodor Shanin, Late Marx and the Russian Road (New York: Monthly Review Press, 1983), 140.
20. See Bill McKibben, Hope, Human and Wild (Minneapolis: Milkweed Editions, 1995), and Deep Economy (New York: Henry Holt, 2007).
21. Michael A. Lebowitz, “An Alternative Worth Struggling For,” Monthly Review 60, no. 5 (October 2008): 20–21.
22. McKibben, Deep Economy, 73. See also Richard Levins, “How Cuba is Going Ecological,” in Richard Lewontin and Richard Levins, Biology Under the Influence (New York: Monthly Review Press, 2007), 343–64; Rebecca Clausen, “Healing the Rift: Metabolic Restoration in Cuban Agriculture,” Monthly Review 59, no. 1 (May 2007): 40–52; World Wildlife Fund, Living Planet Report 2006, http://assets.panda.org/downloads/living_planet_report.pdf, 19; Peter M. Rosset, “Cuba: A Successful Case Study of Sustainable Agriculture,” in Fred Magdoff, John Bellamy Foster, and Frederick H. Buttel, eds., Hungry for Profit (New York: Monthly Review Press, 1999), 203–14.
23. Levins, “How Cuba is Going Ecological,” 355–56 in Lewontin and Levins, Biology Under the Influence, 367.
24. Lebowitz, Build it Now, 107–09; On the theory of communal exchange that influenced Chávez see István Mészáros, Beyond Capital (New York: Monthly Review Press, 1995), 758–60. On “socialist time accountancy” see Mészáros’s Crisis and Burden of Historical Time (New York: Monthly Review Press, 2008).
25. David Raby, “The Greening of Venezuela,” Monthly Review 56, no. 5 (November 2004): 49–52.
26. McKibben, Hope, 62, 154.

هیچ نظری موجود نیست: