۱۵ خرداد ۱۳۸۹ ه‍.ش.

سلاح نقد در تکوين جهان نو

حسین غلامی
آذر 1387
مقدمه :
محوري ترين و اساسي ترين وظيفه هر فرد و يا گروه انقلابي در مبارزه با استثمار و بهره کشي و محو طبقات اجتماعي و دستيابي به جامعه اي انساني پاسخ به دو سؤال زير است :
1-تئوري که منطبق بر واقعيت است کدامست ؟
2- چه کساني   (طبقاتي ) در جامعه اين تئوري را به  " عمل انقلابي "  تبديل مي کنند 

براي دستيابي به سئوالات فوق فعاليت  انتقادي – انقلابي که از پيوند دادن مفاهيم تئوريک و پراتيک سرچشمه مي گيرد اهميت اساسي دارد و در نهايت در پراتيک است که انسان بايد حقيقت يعني واقعيت و صحت  انديشه اش در اين مقطع زماني و مکاني اثبات  را ؛  کند تا تئوري ها و فعاليت هاي ذهني  در انطباق با  واقعيت عيني به عامل تغيير روابط اجتماعي در جهت منافع طبقه کارگر منجر گردد و در اين راستا فلسفه به مثابه تئوري که راهنماي عمل و تحول روابط اجتماعي است مي بايست مرتبط با پراتيک انسان باشد و تئوري با عمل انقلابي پيوند برقرار کند . فلسفه بدون الغاء طبقه کارگر بعنوان يک طبقه اجتماعی تحقق نمي يابد و طبفه کارگر بدون تحقق واقعي فلسفه نمي تواند خود را ملغي نمايد و لذا جهت گيري نقد در درجه اول در حوزه  فلسفي – ايدئولوژيک مي بايست متمرکز شود 
تئوري در مفهوم مارکسي آن زماني به يک نيروي مادي تبديل مي شود که به منافع بنيادين مردم و طبقه کارگر مرتبط شود و براي اين منظور بايد نيازهاي بنيادين آنها را برآورده کند که آنهم با رهايي کامل آنها قابل تحقق است ولازمه آن يک " انقلاب اجتماعي " است و اين ضرورت نيز بدون حلقه رابط آن يعني حزب پيشتاز انقلابي نمي تواند تحقق يايد و لذا تلاش مي بايست در جهت ايجاد وحدت بين  "تئوري انقلابي "  و   " عمل انقلابي"  ؛ در درون يک حزب کارگري معطوف شود .
تئوري بايد در تحليل مسائل اجتماعي ؛ قوانيني که حرکت اقتصادي – اجتماعي را  تعيين مي کند و نيز نقش هر يک از عوامل مؤثر در حرکت و ميزان اثر بخشي آنرا ارزيابي و مشخص نمايد ؛ ملاک صحت و سقم تئوري ها و شناخت صحيح روابط اجتماعي ؛ عمل و تجربه حاصل از آن در عرصه مبارزه طبقاتي از طريق تشکل کارگري است . و لذا سمت گيري و نتيجه تئوري  را مي بايست در ميزان پيشروي و سازمان يابي طبقه کارگر ارزش گذاري نمود و هر تلاشي براي انطباق اين تئوري با واقعيت – نقد تئوري – صرفا در همين راستا مي تواند معني دار باشد

1- مفهوم نقد و دامنه آن :
      نقد عبارتست از کشف تضادهاي دروني تکامل اجتماعي و پيدا کردن راه هاي رفع  و حل اين تضاد ها به قصد تسريع تکامل ؛ چنانچه مي دانيم روند تکامل اجتماعي نبردي است مداوم ميان نو و کهنه ؛ ترقي و ارتجاع ؛ در اين نبرد مداوم نو همواره از کهنه انتقاد مي کند يعني کهنه را نفي مي کند تا خود را مستفر سازد به عبارت ديگر انتقاد عبارتست از روند ديالکتيکي نفي و نفي خود .
بايد توجه داشت که براي ديالکتيک ؛ نفي کهنه هدف نيست  ؛ ايجاد و استقرار نو هدف است ؛ ديالکتيک دانشي است  سازنده  و ويران کردن کهنه فقط لحظه اي است در ساختن نو .
انتقاد از موضع طبقه کارگر انعکاسي است از قانون نفي نفي در ديالکتيک تکامل اجتماعي ؛ يعني طبقه کارگر اساس سلطه طبقات استثمارگر ؛ سلطه امپرياليسم و ارتجاع را نفي مي کند ؛ اما مي کوشد که دستاورد تمدن بشر نسل هاي گذشته زحمتکشان را حفظ و پايه تکامل آينده قرار دهد . يک مثال در جنبش کارگري موضع گيري  لنين  است که آغاز تولد بلشويسم را بر نفي ديالکتيک وضعيت پيش از خود استوار مي سازد و نه نفي مکانيکي آن ؛ او عليرغم درک عميق خود از خويشاوندي ناردونيسم در روسيه با گروه  " آزادي کار "  پلخانف معناي حرکت سوسيال دمکراسي را از برنامه 1885 گروه آزادي کار  پلخانف شروع مي کند و مطالعه تئوري ها ؛ نظريات و آموزش هاي فلسفي پلخانف را براي هر فرد انقلابي و شناخت بهتر فلسفه مارکس ضروري مي  داند و تا آنجا که پلخانف  به تخريب بنيان هاي کهن و طرح ريزي دنياي نوين پرداخته ؛  لنين  آنرا  ارج مي گذارد .
در نقد پديده ها و جريانات تاريخي بايد توجه داشت که هر دوره تاريخي معين قوانين مخصوص بخود را دارد و بايد در هر نقدي به اين قوانين حتما توجه شود و براي تحليل و بررسي تحولات تاريخي و عملکرد سازمان ها و افراد ؛ بايد خود را در آن شرايط قرار دهيم و در آن فضا با توجه به امکانات ؛ فرصت ها و موضع گيري ها نقد و بررسي نماييم  .
با توجه به اين ضرورت يعني در نظر گرفتن قوانين تاريخي و خصوصيات حاکم بر هر پديده بايد متوجه باشيم که نقد صرفا  براي " نفي"  صورت نمي پذيرد بلکه اساسا وجه اثباتي بايد مورد نظر قرار داشته باشد ؛ نقد اصولي يک تاکتيک ؛ يعني پيش روي  نهادن يک تاکتيک اصولي تر و اثبات برتري آن در عمل ؛ و نقد يک عمل اشتباه آميز ؛ يعني پيش رو نهادن راه حل عملي در مقابل آن و نقد يک جامعه بورزواژي يعني مبارزه براي استقرار سوسياليسم ؛ نقد سرمايه داري نقد صناعات بزرگ نيست بلکه نقد مناسبات توليدي سرمايه داري است که باعث ايجاد بندگي و از خود بيگانگي مي شود .
نقد در چهار زمينه زير از اهميت تعيين کننده اي برخوردار است :
1- نقد فلسفي – ايدئولوژيک
2- نقد سياسي
3- نقد تشکيلاتي
4- نقد براي رشد و شکوفايي خصوصيات فردي
و نقد هر چه در سطوح بالاتر يعني فلسفي – ايدئولوژيک صورت پذيرد داراي اهميت و ارزش بالاتري است چون هر گونه انحرافي در سطح  " فلسفي – ايدئولوژيک " باعث انحرافات و هرز روي هاي بيشتر در عرصه هاي عملي و نتايج ؛ در زمان ها و مکان هاي مختلف خواهد شد  (1) و لذا به بحث بيشتري در مورد آن مي پردازيم :
مبارزه ايدئولوژيک در درون تشکيلات صحيح ترين شيوه انتقاد است و چنانچه با پيگيري و جديت صورت پذيرد تشکيلات را صيقل داده و آنرا از انواع انحرافات غير کارگري پالايش کرده و زمينه هاي رشد و تکامل آنرا ايجاد مي کند ؛ نقد اصولي به وحدت تشکيلاتي مي انجامد و  وحدت تشکيلاتي و سازماندهي  ؛ وحدت ايدئولوژيک را تقويت مي
نمايد ؛   استنتاجات تئوريک و اعتقادات پايه اي و تحليل سياسي مقولاتي جدا از زندگي و عمل روزانه حزبي و فردي
1-  ريشه ها و عوامل  فروپاشي شوروي و بلوک شرق و يا انحراف از سوسياليسم و اتخاذ را ه سرمايه داري چين را عمدتا در کدام سطح از موارد ذکر شده مي توان تبيين کرد ؟
نمي تواند باشد ؛ خصوصيت و ويژه نظرات و تئوري ها در اين است که از عمل انقلابي و محتواي مبارزه تأثير مي پذيرد و از طرف ديگر هر انحراف سياسي – استراتژيک و هر اشتباه تاکتيکي و عملي و متقابلا هر رهنمود سياسي و خط درست و هر ابتکار عمل زنده و تاکتيکي  ؛ به وسيله مباني ايدئولوژيک آن توضيح داده مي شود  (1) و (2) و  لذا برای ريشه يابی هر انحرافي در هر يک از سطوح مطرح شده مي  بايست  مابه ازاء انحراف را در ديگر سطوح رديابي و تحليل نمود و ميزان انقلابي بودن يک سازمان را مي توان از نحوه موضع گيري آن سازمان نسبت به انحرافات خود دريافت. 

2- ضرورت انتقاد :
ضرورت انتقاد از ماهيت حرکت ديالکتيکي در کليه عرصه هاي پديده هاي عيني  و ذهني در جهان هستي ناشي مي شود :
ديالکتيک عبارتست از سير تکويني پديده ها در گذشتن از مراحل و منازل مختلف ؛ و آن عبارتست از ظاهر شدن پديده به اشکال مختلف و از بين رفتن صورت ها و شکل هاي اوليه و تجسم آنها و ظهور آنها  در اشکال کامل تر بعدي
اين فرايند هم در عرصه روابط و مناسبات اجتماعي اعم از تحولات اقتصادي ؛ سياسي ؛ نهاد ها ؛ سازمان ها و هم در عرصه تئوري و نظريات و فکر جريان دارد و تنها با سلاح نقد دائم و مستمر يعني  "نفي – نفي "  مي توان به تحول دائمي از عرصه تئوري و فلسفي تا تشکيلاتي و سياسي و تاکتيکي جهت پيشروي در عرصه مبارزه طبقاتي  دست يافت  ؛ تا مقطعي که ؛  انطباق ديالکتيکي عين و ذهن صورت پذيرد و منجر به تحول در عرصه مناسبات اجتماعي و واقعيات مي گردد ؛ پيشروي نمود .
مارکس در 18 برومر مي گويد : " انقلاب هاي کارگري يعني انقلاب هاي قرن نوزدهم به عکس مدام از خود انتقاد مي کنند ؛ پي در پي حرکت خود را متوقف مي سازند و به آنچه که انجام يافته باز مي گردند تا بار ديگر آنرا از سربگيرند  ؛ خصلت نيم بند و جوانب ضعف و فقر تلاش هاي اوليه خود را بي رحمانه به باد استهزاء مي گيرند ؛ دشمن خود را گويي فقط براي آن بر زمين مي کوبند که از زمين نيروي جديد بگيرند و بار ديگر غول آسا عليه آن قد برافرازند ؛ در برابر هيولاي هدف هاي خويش اينقدر پس مي نشينند تا سرانجام وضعي پديد آيد که هر گونه راه بازگشت آنها را قطع کند و خود زندگي با بانگ صولتمندي اعلام دارد :گل همين جاست ؛ همين جا برقص "
و لذا بدون سلاح نقد ؛ تحول و صيرورت در انديشه و عمل   در جهت تعميق و رشد مبارزه طبقاتي بي اثر خواهد شد و براي تغيير و ضرورتا شناخت جهان واقع و پديده ها ؛ مي بايست از سلاح نقد استفاده نمود . در اينجا بايد اضافه نمود اگر انديشه اي را نقد نکنيم بدين معني است که آنرا ناديده گرفته ايم و جدي نپنداشته ايم مثل معروفي است که مي گويد نقطه مقابل عشق نفرت نيست بلکه بي تفاوتي است آنکه نفرت دارد حداقل حسي را به فرد روا مي دارد اما آنکه بي تفاوت است عرصه اي را نشان مي دهد که بکلي با دوستي و عشق فاصله دارد ويژگي هاي اساسي اخلاقي نقد آن است که براي بهبود انديشه اي صورت مي پذيرد و هدف آن کشف حقيقت در مجموعه نويسنده ؛ نقاد و مخاطب است که با توجه به گسترش دانش و علم امروزين که درک حقايق و واقعيت هاي عيني از توان يک فرد و يا يک جريان خارج است و نمي توان جايگاه انحصاري براي کسی  قائل شد  . يکی از اهل نظر می گويد که هر فکری با مخالف خويش زندگي مي کند و هر گاه که همه با هم آمين بگويند بدين معني است که دعا بر ميت پايان يافته است .
برخی کارکردهای ديگر نقد را براي  وضح  ذکر مي نماييم :
1- نقد و نقد پذيري نو عي مصونيت سازي در مقابل خطرات و تهديده اي آينده است افراد و گروههاي نقد پذير خود را در مقابل مشکلا ت و معضلات قبل از اينکه عمق يابد چاره انديشي کرده و به اصلاح آنها مي پردازدند يعني رويکردها و استراتژي هاي صحيح براي دستيابي به اهداف روشن مي شوند
2- نقد و انتقاد منجر به پويايي فردي و اجتماعي شده و سرعت حرکت تکاملي را دو چندان مي کند ؛ در حال حاضر مطلوب ترين روش خشکاندن ريشه هاي فرهنگ استبداد و تماميت طلبي گسترش نقد و انتقاد است
3- پذيرش نقد و به استقبال انتقاد و منتقدان رفتن ؛ باعث امحاء روش فرصت طلبي مي شود
4- نقد باعث روشن و شفاف شدن رويکردها ؛ استراتژي ها و خط مشي صحيح در جهت دستيابي به جامعه مطلوب مي گردد
5- نقد و انتقاد چشم انداز روشن تري را نسبت به افراد و اجتماعات مي دهد ؛ بعبارت ديگر نقد نگاه به آينده دارد.

3- آسيب شناسي نقد ( نقد نقد ) :
همانطور که گفته شد هدف انتقاد ؛ جهت يابي  صحيح تر در عرصه تئوريک براي  تغيير واقعيت موجود مي باشد که آنهم از طريق بکار گيري تجارب ؛ ارتقاء آگاهي و دانش تئوريک ؛ افزايش توانمندي و تقويت اراده براي تغيير و تبديل و
تحول به وضعيت جديد مي باشد ؛ پس قبل از هر چيز انتقاد بايد از هر گونه برخورد شخصي مبرا باشد ؛ انتقاد را نبايد به يک وسيله براي تصفيه حساب شخصي و گروهي تبديل نمود  و در اين راستا هدف تغيير مناسبات اجتماعي است و نه تغيير خصلت و شخصيت اشخاص ؛ چرا که خصلت و خصوصيات فردي خود در نتيجه تغيير مناسبات اجتماعي جبرا دگرگون خواهد شد . ما کسی و يا آرايي را نقد نمي کنيم که ابطال بودن آنرا به کرسي بنشاينم ؛ ما نقد مي کنيم تا به حقيقت نزديک تر شويم
براي عمده نقد هايي که امروزه باب شده و بين افراد و گروه ها ي هوادار طبقه کارگر دائما  طرح و منتشر مي شود چه جايگاهي مي توان قائل شد ؟
اگر از بخشي از نقد ها که عمدتا شخصي بوده بگذريم که    بجاي نقد ؛ به هتک حرمت ؛  توهين و يا حتي  شيوه هاي تخريب مي پردازد که هيچ جايگاهي  از نظر ادبيات و فرهنگ نقد با  هر مفهوم آن – اعم از بورژوايي ؛ خرده بورژوايي - ندارد  و گاهي تا عرصه ماجراجويي خرده بورژايي گسترش يافته و ويژگي گروههاي تکفيري و جهادي را پيدا مي کند ؛ اما  عمده نقد هاي موجود ؛ مرجع نقد و ارزيابي خود را بجاي  واقعيت متحول درعرصه هاي اجتماعي  و جايگزيني دنياي کهن  با  دنياي نو  و ورود به عرصه مبارزه ات طبقاتي ؛ به مقايسه نقطه نظرات و تئوري ها ؛ با مواضع ؛ مباني عام   و آموزه های عام   در آراء و انديشه های  بنيانگذاران سوسياليسم علمي مي پردازند ؛ اما مگر مي توان با اصول و مباني عام  – و بدون تحليل مشخص و زنده از پديده هاي اجتماعي – اقتصادي و فرهنگي متحول کنوني ؛ يعني در زمان مشخص اقدام به تغيير و مبارزه نمود آيا در عرصه واقعيت بدون عمل اجتماعي مشخص و سازمان يابي کارگري چيزي عوض خواهد شد ؛ يا تنها به بحث هاي اسکولاستيک و جنگ هفتاد و دو ملت پرداخته مي شود  و لذا نقد هاي اين چنيني بحث هاي عرصه ذهني بوده و تأثير گذاري در واقعيت جاري نخواهد داشت .  چرا؟
کافيست به حجم کارها  ؛ نوشته ها ؛ نظريات در گروهها و افراد طرفداران طبقه کارگر در عرصه هاي مختلف توجه کرد  که ازميزان حجم نظريات ؛ نظريه پردازان بورژوازي بسيار بسيار بيشتر بوده و قابل مقايسه نمي باشد  اما در عرصه عملي و مبارزه اجتماعي با فقدان تشکل هاي کارگري و اثر بخشي سازمان ها و گروه هاي هوادار طبقه کارگر مواجه مي شويم همچنين مي توان به ترکتازي بورژوازي وحشي نئو ليبرال در صحنه هاي اقتصادي – اجتماعي بدون مقاومت مؤثر طبقه کارگر در عرصه مبارزه طبقاتي اشاره کرد . اشکال عمده نقطه نظرات و نقد هاي مطرح شده جهت گيري آنهاست که بجاي پيشبرد مبارزات طبقاتي و گسترش گفتگو با کارگران و زحمتکشان ؛ گفتگو بين افراد و جريانات مدعي مبارزه و روشنفکري انجام مي شود  .
همانطور که گفته شد نقد رابطه ناگسستني با عمل و پراتيک دارد و هر گونه نقدي در عرصه هاي چهار گانه  مي بايست درخود و در صحنه عمل اجتماعي جايگزين زنده و حاضر آنرا قرار دهد ؛ مثلا" نفي يک تشکل مستقل کارگري و مردمي با هر درجه اي از ويژگي ها و خصوصيات کيفي و راديکال بودن آن بدون آنکه به ايجاد يک تشکل انقلابي و راديکال تر در عمل منجر شود نقدي غير صحيح و از موضع ذهنيت محوري است و نتيجه اي جز ويرانگري در بر ندارد بعبارتي نفي ضعف عملکرد و يا ويژگي تشکل خود جوش مردمي ؛ از دو طريق ممکن است :
1- مشارکت در ارتقاء کيفي همان تشکل و سطح عملکرد آن
2- ايجاد و برقراري يک تشکل کيفي تر و با درجه اي از توانمندي بالاتر در عمل
نکته مهمي که نبايد از نظر دور داشت اينست که :  عرصه عمل اجتماعي – تاريخي  يعني  " پراکسيس " خود عمل پيشرونده  و دستاوردهاي آن برنده ترين نقد براي جريانات غير پيشرو در مبارزات کارگري مي باشد  ؛ نقدي که به تغيير مناسبات اجتماعي و در عرصه مبارزه طبقاتي منجر نشود در واقع نقد خود به يک  " هدف " تبديل شده و ازمضمون و محتواي واقعي آن تهي شده است و  جز همان شعار " انتقاد براي انتقاد "  چيزي از آن باقي نمي ماند 

4- نتيجه انتقاد
هدف  انتقاد   در عرصه هاي مختلف از تئوري تا سطح تشکيلات و عرصه عمل فردي  مورد بررسي مختصر قرار گرفت و در اينجا به اثرات انتقاد درعرصه هاي فوق مي پردازيم  :
1- نتيجه نقد در عرصه تشکيلات به تقويت و گسترش تشکل کارگري و نيروي پيشرو آن منجر مي شود . نگرش نقد باعث مي شود هر فرد انقلابي در تشکيلات شخصا روي تک تک مسائل از پيچيده ترين و با اهميت ترين تا ساده ترين مسائل ايدئولوژيک ؛ سياسي و تشکيلاتي دست به تحقيق بزند ؛ اسناد و تجارب کلي جنبش کارگري را زيرو و رو کنند ؛ هر استناد تازه اي را با مفاهيم و مباني فلسفي – ايدئولوژيک و تجارب و استدلالهاي تا کنوني  و در مقام مقايسه قرار دهد و وحدت نظري خود را با برنامه و خط مشي سازمان مستحکم و مسجل سازد . مي بايست هر گونه ابهام يا اختلاف نظرات را بطور صريح و بي پرده بيان کرده و استدلالات نظرات مخالف خود را با  توان تئوريک خود به نقد بکشد و از اينجهت زندگي خلاق و پوينده اي را در حيات سازماني به منصه ظهور رسانيده و مرکزيت محوري را به مرکزيت دموکراتيک تبديل نمايند زيرا  اين صحيح است که هر گونه حرکت ضد مرکزيت در نهايت چيزي جز طولاني کردن بندگي و اسثتمار طبقه کارگر را در بر نخواهد داشت اما شرط آن وجود مرکزيت دموکراتيکي است که محصول آگاهي؛ نقد و دموکراسي است و مي بايست راه مبارزه ايدئولوژيک – سياسي براي اقليت و نيروهاي مخالف هموار گردد  
2- با توجه به اينکه معيار نقد اصولي ؛ ميزان  پيشروي عملي در عرصه مبارزه طبقاتي ؛ نفي نظام بهره کشي ؛ انکشاف دنياي نو و محو دنياي کهن  است ؛ نقد صحيح و بران ؛ جايگاه ثابت و مرکزي  افراد و يا گروههايي که مدعي مرکزيت و محوريت هستند و از آن جايگاه محوري به ديگر افراد و گروهها نگريسته و آنها را درجه بندي ؛ معيارگذاري مي کنند را منتفي  مي کند ؛ زيرا در عرصه عمل ؛ امروز فلان گروه و سازمان ممکنست در عرصه اجتماعي انقلابي ترين موضع گيري را در ظرف زمان و مکان داشته باشد و فردا يک گروه و يا افراد ديگر ؛ با موضع گيري واقعي تر ؛ خلاق تر ؛ با انرژي و توان گسترده تر و رزمنده تر ؛ پيشتاز مبارزات واقع  شوند  و لذا در مورد هر جريان و گروه در عرصه مبارزات اجتماعي   نمي توان حکم کلي  و قطعي براي همه دوران آن صادر کرد و مثلا پذيرفت که سازمان و يا حزبي که در دوران تولد و ظهور خود داراي پتانسيل پيشرو؛ دموکراتيک و يا انقلابي بوده پس همواره اين ويژگي  را حفظ خواهد کرد  يعني در عرصه مبارزه نبايد بنا به ماهيت تحول ديالکتيک و جامعه ؛ يک اشرافيت تشکيلاتي و سياسي قائل شد . بلکه معيار حضور واقعي در عرصه مبارزه ؛  در جهت خواسته هاي بنيادين طبقه انقلابي و پيشرو و مبارزه با ضد انقلاب حاکم  است ( 3 ) 
3- با توجه به تأثير و تأثر استنتاجات تئوريک و مباني فلسفي با مبارزه سياسي و عمل انقلابي و روزمره مي توان همواره به پالايش سازمان از هر گونه انحراف در سطوح چهار گانه ذکر شده پرداخت و زمينه هاي رشد و تکامل سازمان
را مهيا ساخت  يعتي هر انحراف سياسي – استراتژيک و هر اشتباه تاکتيکي و عملي ر ا بو سيله مباني فلسفي –
ايدئولوژيک آن بررسي کرد وبلعکس : نقد اصولي ايدئولوژيک به وحدت سياسي و تشکيلاتي منجر شده و نتيجتا منجر به وحدت در جهت گيري عملي مي شود .
پروسه نقد را نمي توان يکبار در عرصه هاي مختلف سازمان بکار برده و آنرا براي ادامه حيات سازمان کافي دانست ؛ بلکه در ظرف تحولات زماني و مکاني و با هر رخداد و پديده اجتماعي – اقتصادي و سياسي مي بايست در ارتباط با تحليل پديده جديد به ارزيابي موضع گيري در کليه عرصه ها پرداخت تا با نقطه نظرات تازه و بديع همواره خون تازه اي به اندام سازمان جاري شده و از پديده پيري سازمان و نتيجتا بورکراتيزه شدن و اشرافيت و نهايتا مرگ سازمان  جلوگيري نمود و همواره سازمان را در حال تکامل و رشد نگه داشت  

--------------------------------
پاروقي :
1- اگر يک حزب مدعي طرفدار طبقه کار گر در عرصه سياسي از سياست هاي ضد انقلاب و دشمنان طبقه کارگر حمايت کند مي توان اين حمايت را فقط يک اشتباه در حرف ناميد ؟  اگر حزب فوق در بررسي اشتباه خود ؛ بخواهد صادقانه عمل کند خطاي عرصه سياسي را عمدتا در کدام يک  از سطوح چهارگانه مي بايد ريشه يابي کند ؛ پس از ريشه يابي ؛  نتايج آن  در عرصه تشکيلات و سازمان يابي تا کجا مي تواند گسترش يابد ؟ 
2-آيا مي توان مدعي اصلاحات بود و بخش هاي  بزرگي از عملکرد خود را از انظار مخفي و براي نقد عرضه نکرد؟  و يا با توجيه  شرايط و جو دوران به نقد ريشه اي نپرداخت و مباني عملکرد خود را شفاف نساخت  ؟
3-  مي توان روند برخي از سازمان ها را از تولد تا تحولات دروني آن ؛ و چرخش آنها در سرکوب  طبقه کارگر و همدستي با ضد انقلاب حاکم را همراه با علل و عوامل در عرصه چهار گانه ؛  بررسي کرد

هیچ نظری موجود نیست: