۱۵ خرداد ۱۳۸۹ ه‍.ش.

عباس آقا و سوال‌هایش

صبح زود بود. هوا گرگ و میش بود. عباس آقا از خانه بیرون آمد و به طرف محل کارش به راه افتاد. مدت‌ها بود که سرویس‌ها را کم کرده بودند. مجبور بود مسافت زیادی را پیاده برود تا به محلی برسد که سرویس‌ها از آنجا می‌گذشتند. باز هم غرق درافکارش بود. منتها این دفعه کمی خیالش راحت بود. آخه تازه اول ماه بود و تازه حقوق گرفته بود. هر چند با این گرانی‌ها چندرغاز حقوقش تا نیمه ماه هم دوام نمی‌آورد. باخودش فکر می کرد:

"خدا پدر عیال را بیامرزد با این مدیریتش. اگر او نبود که باید همیشه گرسنه می‌ماندیم. اول ماه که حقوق را به او می‌دهم به اندازه‌ی یک ماه خورد و خوراک خانه را تهیه می‌کند. هر چند با صرفه‌جویی کامل اما تا آخر برج غذا هست. حساب کرده اگه هفته‌ای یک بار گوشت بخوریم و دو بار هم برنج در ماه چند کیلو گوشت و برنج و روغن لازم داریم. چقدر تخم‌مرغ و قند و شکر و...
یه مغازه‌ی مرغ فروشی پیدا کرده که اسکلت مرغ می‌فروشد. گوشت‌هایش را از ما بهترون می‌خورند. مرغ‌فروش کمی با‌انصاف است و با دست و دل‌بازی فیله‌ها را از استخوان‌ها جدا می‌کند و مقداری گوشت برای امثال ماها روی آن باقی می‌گذارد. کیلویی دویست تومن. هر چند وقت یک بار که به موقع برسد واسکلت‌ها تمام نشده باشد می‌تواند چند کیلویی بخرد. آخه اسکلت مرغ زیاد مشتری دارد. با حوصله آنها را می‌جوشاند و آبش را بسته بسته در جایخی می‌گذارد. و بعد با حوصله گوشت‌ها را از استخوان‌ها جدا می‌کند. دو سه وعده‌ای گوشت مرغ ریش شده داریم. روزهایی که غذای گوشتی نداریم از آن آب مرغ‌ها در غذا‌ها استفاده می‌کند. با قلم گاو هم همین کار را می‌کند. می‌گوید با این گرانی شیر و لبنیات که نمی‌توانیم به اندازه‌ی کافی بخریم لااقل با خوردن اینها بچه‌ها نرمی استخوان نمی‌گیرند.
از وقتی متوجه شده سیب‌زمینی کمی پروتئین داره، می‌رود بازار سیب‌زمینی‌های ریز را ارزان‌تر می‌خرد. یک روز در میان غروب یه بشقاب سیب زمینی پخته با گلپر و نمک و ترشی آماده است و بچه‌ها بعد از درس خواندن می‌خوردند. عدس‌های ریز را می‌خرد . با زحمت زیاد پاک می‌کند تا بچه‌ها عدسی بخورند چون برای مغز خوبه. با مغازه‌دار دیگه‌ای صحبت کرده و ازش خرده‌های پنیر را می‌خرد با قیمت ارزان‌تر. بعد آنها را توی یک ظرف پنیر پگاه فشرده می‌کند و درش را می‌گذارد تا بچه‌ها نفهمند که خرده پنیر می‌خورند. دلش نمی‌خواهد بچه‌ها توی مدرسه از نداری خجالت بکشند."
یاد بچه‌هایش افتاد هر چند چاق و چله نبودند اما سالم بودند. یاد بچه‌های حسن آقا افتاد. سوءتغذیه و کمبود مواد غذایی از چهره‌شان داد می‌زد. زن حسن آقا بی‌سواد بود و فقط یه چیزی درست می‌کرد تا شکم بچه‌ها پربشه. ولی زن خودش دیپلم داشت و هر وقت فرصت می‌کرد کتاب می‌خواند.
از به یاد آوردن این چیزها عباس آقا آهی کشید و با خودش گفت آخه کی می‌شه ما هم به اندازه‌ی کافی بتونیم گوشت و مرغ بخوریم. بچه‌هامون به اندازه کافی شیر و ماست و ...
آخه با حقوق ماهی 200 هزار تومان چه می‌شه کرد؟ گرانی هم که چهار نعل داره پیش میره. با این وضع دیگه از مدیریت عیال هم کاری پیش نمی‌ره و باید گشنگی بخوریم. یاد قبض برق افتاد. قبض سه برابر دفعه قبل آمده بود. اولش نمی‌دانست موضوع از چه قراره و سر بچه‌ها و زنش داد کشیده بود که چرا اینقدر برق مصرف کرده‌اند؟ خانمش با دلخوری زیاد گفته بود: نکنه می‌خوای بگی بچه‌ها توی تاریکی مشق و درس بنویسن؟
فرداش که رفته بود اداره موضوع را فهمیده بود، دولت سوبسید برق را برداشته است. می‌گویند از این سوبسید‌ها بیشتر پولدارها استفاده می‌کنند. همه‌ی همکارانش می‌گفتند:"آخه یکی نیست به اینها بگه که برای اون کسی که حقوق یه ماه ما رو توی یک روز خرج می‌کنه سه برابر شدن قبض برق توفیری نمی‌کنه". یادش آمد که عصر چه طوری از خجالت نمی‌توانست توی چشم زن و بچه‌اش نگاه کند. یکی دیگه برق را گران کرده و او ندانسته سر آنها داد زده بود.
سرویس شرکت را از دور دید . دوید تا بهش برسد . اگه نمی‌رسید باید کلی کرایه می‌داد. توی مینی‌بوس حرف اضافه دستمزد و بعد کم کردن آن بود. اول گفتند 270 هزار تومان و بعد کردندش 260 هزار تومان. یکی می‌گفت مگر هر سال چقدر اضافه می‌کنند؟ علی آقا گفت این اضافه حقوق سالانه فقط بدنامی‌اش برای ما می‌ماند. ده بیست هزار تومان حداقل حقوق را اضافه می‌کنند اما قیمت‌ها حداقل 50درصد اضافه می‌شود. باز هم همان آش است و همان کاسه و ما باید همیشه حسرت بخوریم و روز به روز هم وضع‌مان بدتر از قبل شود.
کارگری دیگری گفت: تازه همه هم افزایش قیمت‌ها را به گردن افزایش حقوق‌ها می‌اندازند. می‌گویند اسم افزایش حقوق که می‌آید قیمت‌ها بالا می‌رود. دیگری گفت آره بابا انگار دلیل اصلی گرانی را پیدا کرده‌اند. ما هستیم دیگه که باید زنده بمونیم تا بتونیم کار کنیم. دیگری گفت: آره بابا. ارزان کردن را از حقوق ما شروع کردند. زورشان که نمی‌رسد اجناس را ارزان کنند، آن وقت دستمزد ما را ارزان می‌کنند.
با رسیدن به جلوی کارخانه بحث‌ها در مورد افزایش دستمزد نیمه‌کاره ماند. اما ذهن عباس آقا دوباره پر از سوال شده بود. نمی‌دانست با این همه سوال چه بکند. وقتی لباسش را عوض کرد و کارش را آغازکرد، دیگر نتوانست به چیزی فکر کند. دستگاه تند و تند کار می‌کرد و او باید قطعات را در جای خود قرار می‌داد تا پرس شوند. فرصت نفس کشیدن را هم نداشت. اگر دقت نمی‌کرد دستش زیر پرس می‌ماند. دستگاه دو زمانه بود، اما یکی از چشم‌های الکترونیکی‌اش را قطع کرده بودند تا سرعت کار بالا رود. صدای تق تق پرس ودستگاه‌های دیگر گوشش را پر کرد و توجه و دقت به کار یکنواخت وتکراری و خسته‌کننده، فکر کردن را تعطیل کرد.
لحظات کشدار کار به کندی می‌گذشت تا موقع نهار.
موقع ناهار بحث بحث افزایش دستمزدها بود. همه نگران بودند. هر کس حرفی می‌زد.
از همکارانش پرسید: بچه‌ها کی می‌دونه وزارت کار چطوری و با چه حساب و کتابی مزد ما را تعیین می‌کنه؟
-         خب معلومه کارفرماها و سرمایه‌دارا با وزارت کار می‌نشینن و حساب کتاب خودشان را می‌کنن و یک کم به حقوق سال قبل اضافه می‌کنن.
-         نه بابا! از چند تا اقتصاددان هم می‌پرسند که صد البته طرفدار خودشانند. بانک مرکزی هم تورم را اعلام می‌کند. اما هیچ کس از ما نمی‌پرسد که خرجتان چقدر است؟ با این گرانی‌ها برای یک زندگی ساده و بی‌دردسر چقدر پول نیاز دارید؟ چقدر مزد می‌خواهید؟ چقدر درآمد داشته باشید زن و بچه‌تان گرسنه نمی‌مانند و خرج لباس و کتاب و دفتر بچه‌ها و دوا دکترشان را می‌توانید بدهید؟
-         این که درست نیست.
-         درست هست یا نیست همینه که هست.
-         تازه بی‌انصاف‌ها همان را هم به ما نمی‌دهند. داداشم که دنبال کار می‌گشت خیلی جاها بهش گفته بودند فقط 150 هزار تومان مزد می‌دهند. وقتی گفته بود که این که خیلی کمه بهش گفته بودند می‌خواهی بخواه نمی‌خواهی برو. کارگر فراوان است. اینجا از شمول قانون کار بیرون است. چون کمتر از ده نفر کارگر داریم. فقط اگه ماه اول خوب کارکنی و کارگر خوبی باشی می‌توانی اضافه کار کنی.
-         آره بابا. خانم من که توی یک تولیدی کار می‌کنه، فقط 140 هزار تومان حقوق می‌گیره.
-         بچه‌ها شلوغ نکنید من که نفهمیدم. یعنی کارشناسای بانک مرکزی حساب وکتاب بلد نیستند. اول توی جمع و تفریقاشون تورم را 25% حساب می‌کنن و بعد می‌فهمن که اشتباه شده و تورم 19% بوده و مجبور می‌شن اضافه حقوق‌ها را کم کنن؟
-         اصلا این تورم چیه؟
-         میزان گران شدن قیمت‌هاست.
-         بزارین من براش توضیح بدم. تا حالا جاییت ورم نکرده؟ باد نکرده؟ قیمت اجناس هم مرتب هر سال که چه عرض کنم، هر روز ورم می‌کنن و زیاد می‌شن.
صدای خنده سالن را پر کرد. یکی داد زد:
-         بچه‌ها تصور کنین قیمت‌ها آنقدر ورم کنه که بترکه؟ چی می‌شه؟
ها... ها... ها...وقتی خنده ی کارگران کم شد یکی از آنها بحث را ادامه داد:
-         یعنی جنسی را که پارسال می‌خریدیم 100 تومان آخر سال شده 119 تومان. البته به گفته‌ی بانک مرکزی؟
-         ای بر پدر .... فقط پودر لباسشویی را نگاه کن. قیمتش دوبرابر شده. یعنی حدود 50درصد اضافه قیمت. دیگه قیمت خونه و اجاره خونه و بقیه‌ی چیزها را نگو. ان وقت چطور می‌گن تورم فقط 19درصده؟
-         تازه فقط این که نیست. حقوق ما رو بر مبنای تورم سال گذشته حساب می‌کنن. از خودشون نمی‌پرسن وقتی قیمت‌ها روز به روز بالا می‌ره طوری که حتا خود فروشنده‌ها هم گیج شدن، تا اسفند سال دیگه ما چطور باید منتظر بمونیم تا تورم حساب بشه و به حقوق‌مان اضافه کنن. آن هم توسط آقایانی که یک حساب سرانگشتی رو بلد نیستند. اول می‌گن 25% بعد می‌گن 19%.
-         اصلا می‌گم باید حقوق‌ها را هم هر ماه اضافه کنن. هر چه در یک ماه قیمت کالاها اضافه شد، حقوق‌های ما هم اضافه بشه؟
-         اگه اینطوری بشه که خیلی خوبه.
-         خیلی خوش خیالین...
خلاصه هر کس چیزی می‌گفت. حسابی شلوغ شده بود. صدا به صدا نمی‌رسید. همین طوری وقت نهار تمام شد و همه برگشتند سرکار. عصر دوباره توی سرویس بحث شروع شد.
علی آقا گفت: بچه‌ها مثل ظهر شلوغ نکنید . بگذارید یکی یکی حرف بزنیم تا بفهمیم چی به چیه.
عباس آقا سوال اصلی‌اش را پرسید. سوال‌هایش راخیلی پس و پیش کرده بود. باید از سوالی شروع می‌کرد که اصلی‌تر بود.
-         اصلا مزد چیه؟ این حقوق که مثلا می‌خواهند افزایشش بدهند چیه؟؟
بعضی‌ها سری تکان دادند و بهش خندیدند.
-         ای بابا خوب این که معلوم.
-         خوب اگه می‌دونی بگو.
-         مزد یا حقوق چیزیه که ما آخر هر ماه می‌گیریم در برابر کاری که در طی ماه انجام می‌دهیم.
-         ببین درست فهمیدم. یعنی من با کارفرما یا صاحب کارخانه در حقیقت یک معامله می‌کنم. من چیزی را به او می‌فروشم و او مزدم را می‌دهد.
-         گل گفتی.
-         خوب ما چی رو می‌فروشیم؟ ما خودمان را به او می‌فروشیم و این مزد قیمت ماست؟
-         یه جورایی  درسته. توی این یک ماه اون هر کار بخواد با ما می کنه.
-         نه این که اصلا درست نیست. ما که خودمان را نمی‌فروشیم . او که صاحب ما نمی‌شود. ما تنها برای یک ماه برایش کار می‌کنیم.
-         این خیلی مهمه که بدونیم چی رو به صاحب کارگاه می‌فروشیم. خودمونو که نمی‌فروشیم پس کارمان را می‌فروشیم.
-         اگه این طور باشه پس باید هرچی تولید کردیم مال ما بشه.
-         این که نمی‌شه. کارفرما کلی پول و سرمایه گذاشته. جنس و مواد اولیه خرید. اجاره‌ی کارگاه را می‌ده. دستگاه خریده. نمی‌آد که همه را به ما بده.
-         ولی ببین اگه همه‌ی اینها باشند و ما کار نکنیم چی می‌شه؟ چیزی تولید می‌شه؟ از کجا می‌تونه کالا تولید کنه و بعدش بفروشه تا سود کنه؟ مواد اولیه که خودشان تبدیل به چیزی نمی‌شن که او بتونه توی بازاراونا رو بفروشه.
-         حالا کی گفته همه را به ما بده. ما هم شریک . کار از ما، سرمایه از او. چرا سود کارگاه همه‌اش مال او باشه و همه‌ی کارها مال ما.
عباس آقا که خوب گوش می‌داد سری تکان داد و گفت:
-         خب پس این طوری که شما می‌گویید چون او حاصل کار ِما را صاحب می‌شه پس ما کارمان را هم به او نمی‌‌فروشیم. پس چی رو می‌فروشیم که آخر هر ماه حقوق می‌گیریم؟
یکهو سکوتی اتوبوس را پر کرد. انگار همه با مشکلی روبروی شده بودند که پاسخی برای آن نداشتند.
-         تا به حال بهش فکر نکرده بودم. به اون سادگی نیست که به نظر می‌آید.
-         اگه نتونیم جواب این سوال را بدهیم نمی‌فهمیم که چطوری مزد ما معلوم می‌شه.
-          من 8 ساعت وقتم را به او می‌دهم که در این 8 ساعت هر چه بخواهد برایش کار کنم. یعنی در واقع نیروی کارم را برای این مدت به او فروخته‌ام.
-         گل گفتی. یعنی ما روزی 8 ساعت یا بیشتر، عمر و گوشت و پوست و اعصاب‌مان را به او می‌فروشیم. پول آن را هم بعد از معامله، آخر هر ماه می‌گیریم.
-         تازه اگه سرماه بده. سال گذشته که سر وقت هم نداده. هی عقب انداخته.
-         می‌گم بچه‌ها اگه صاحب فروشگاه‌ها که کالاهای کارخونه‌ی ما را می‌خرند پولشان رو دیر بدهند، کارفرما چه کار می‌کنه؟
-         خوب معلومه سودش را می‌گیره. اسکونتش رو. اصلا از قبل حساب می‌کنه. اگه مدت‌دار بفروشه قیمتش با نقد فرق می‌کنه.
-         خب پس چرا وقتی حقوق ما را دیر می‌ده سودش رو به ما نمی‌ده؟
-         هیچ حساب کردید که حقوق یک ماه کارگرای این کارخانه چقدره؟ بهره‌ی یک ماهش چقدر می‌شه؟
-         یکی دومیلیاردی می‌شه. با بهره‌ی 20درصد هم که حساب کنیم می‌شه ماهی: خداتومن!!! اگه بین ما تقسیم کنند به هر کدام‌مان باید کلی دیرکرد حقوق‌ بدهند.
-         خداپدرت را بیامرزد. ما بهره‌اش را نخواستیم. اصلش را به موقع بدهند.
حسن آقا راننده سرویس سوتی کشید و گفت
- عجب معامله‌ای. پول شما را یک ماه دیر میده. می‌گذارد بانک با سودش مقداری از حقوق ماه بعد شما درمی‌آید. تازه با اعتبارش وام هم می‌تونه بگیره. چقدر زرنگه؟!!!
-         برگردیم سر بحث خودمان. صاحب کارخونه جنس‌هایی رو می‌خره و که ما روش کار می کنیم و کالایی رو تولید ‌می‌کنیم. بعد آنها را می‌فروشه و با پولش می‌تونه هم دوباره مواد اولیه را بخره ، هم زندگی اشرافی برای خود و زن و بچه اش فراهم کنه و هم مقدار زیادیش رو هم بزاره بانک. ولی ما چی؟ وقتی عمرمان را فروختیم دوباره می‌تونیم آن را بخریم؟ قیمت عمر ما چقدره؟
-         یعنی ما عمرمان را به این قیمت ارزون بهش می‌فروشیم؟؟!!
-         خب مگه چاره‌ی دیگه‌ای هم داریم؟؟!!
-         پس اگه بخواهیم قیمت واقعی چیزی را که می‌فروشیم و در قبالش آخر هر ماه پول می‌گیریم حساب کنیم چه کار باید بکنیم؟
-         باید آنقدر به ما بدهد که بتوانیم دوباره انرژی و نیرو برای کار کردن داشته باشیم. یعنی پول غذا و خورد و خوراک و جای استراحت و ... ولی عمرمان که می‌گذرد چی؟ آن را با هیچ قیمتی نمی‌توان برگرداند و جبران کرد.
-         مگه برای اونا مهمه که عمرما تمام می‌شه؟ خب فکر می‌کنند بچه‌های ما که هستند. وقت ما پیر شدیم و از کار افتادیم، نیروی تازه نفس اونا هست. فقط تا اون موقع باید آنقدر به ما بدهد که جان داشته باشیم که هر روز سر کار بیاییم. زنده باشیم. فقط همین. کارگر لازم نیست خانه داشته باشد. یک آلونک هم براش کافیه. لازم نیست لباس خوب داشته باشه تنها لباسی داشته باشه که تا کارخونه بیاد، بسه. لازم نیست غذای خوب بخوره. همینقدر که جان کافی برای کارکردن داشته باشه کافیه. همینقدر که زن و بچه‌اش زنده باشن بس است. امکانات خوب و تحصیلات و غیره فقط در حدی برای بچه‌های ما باید باشه که بتونند تا 17- 18 سالگی برسند و جای ما را بگیرند.
-         پس این حق اولاد  و مسکن و ... که می‌ده برای اینه که براش کارگرای تازه نفس تربیت کنیم؟!!
-         پس چی فکر کردی؟ دلش برای بچه‌های ما سوخته. فکر بچه‌های خودش رو می‌کنه که باید کارگر داشته باشن.
-         خدایش راست می‌گی. اما بی‌انصاف مدام از ازاین که باید کلی حقوق کارگرا رو بده گله و شکایت داره و چنان رفتار می‌کنه که انگار لطف می‌کنه که به عده‌ای کار داده.
-         انگار که ما طفیلی او هستیم.
-         نه اصلش اینه که او طفیلی ماست اگه ما کار نکنیم که خود بخود دستگاه‌ها کالا تولید نمی‌کنند.
-         خب این وسط وزارت کار چه کاره است؟ به جای اینکه طرف ما کارگرا رو بگیره و حساب کنه که در یک ماه با این گرانی‌ها یک کارگر برای اینکه فقط بتونه زنده باشه چقدر پول لازم داره، فقط به فکر کارفرماها و سرمایه‌داراست که سود امسالشون کم نشه.
-         ...
بحث‌ها همچنان ادامه داشت. اما عباس آقا باید پیاده می‌شد. از همکارانش خداحافظی کرد و گفت:
- بچه‌‌ها باید یک دفعه درست و حسابی بشینیم و صحبت کنیم تا ببینیم چه کار باید کرد. همه‌اش می‌گیم اینطوره و آن طوریه. ولی هیچ راه‌حلی هم نداریم. باید دنبال چاره بود. اگه این جوری پیش بره همه از گشنگی باید ...
این را گفت از ماشین پایین پرید.

هیچ نظری موجود نیست: