۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۹ ه‍.ش.

گزارش اعتصاب غذا در کارخانه ایران خودرو

سه شنبه تیرماه 1387
فضای کارخانه همواره سنگین است از ساعتی که وارد میشوی کار است وکار بدون استراحت زیرا وقت اضافه نداری تادر خط تولید به صحبت با همکارا ن بپردازی امروز نیر فضای کارخا نه همانند روزهای قبل است بااین تفاوت که مدتی است سیستم اضافه کاری در جهت استثمار بیشتر کارگران وسود بیشتر کارفرما بهم ریخته است.

از صبح کارگران سالن شماره ی مونتاژ ساکت و آرام به کار مشغولند. سکوت معنی داری تمام فضا را اشغال کرده است. فقط نگاه هاست که این سکوت سنگین را گاه و بی گاه می شکند. هر نگاهی با نگاهش دیگری را می جویدو لبان به هم دوخته با جرقه ی یک نگاه به لبخند می شکفد. انتظاری سنگین به پیش بازواقعه می رود. قرار است امروز کارگران به سالن غذاخوری نروند و از غذای کارخانه نخورند. دیروز خبر به مثابه یک بمب ساعتی سالن به سالن کارخانه را در نوردید. کارگران از کنار یکدیگر رد می شوند و با نجوایی درگوش کارگری دیگر زمزمه می کردند: فردا اعتصاب غذاست. از اعلامیه ای می گفتند که با عنوان اعلامیه شماره 1" کارگران را برای رسیدن به خواسته هایشان دعوت به اعتصاب غذا میکرد. هیچ کس نمی دانست چه کسی اعلامیه را دیده است ولی می دانست که نباید غذا بخورد.عقربه های ساعت به وقت غذا نزدیک می شد. شوری عجیب در قلب تک تک کارکران افتاده بود. امروز فضای کارخانه با روزها و سال های گذشته فرق داشت. لحظه ها کندتر و کندتر می گذشت. احساس خستگی نمی کردند. فقط نگران بودند. نکند کارگران به سالن غذا خوری بروند. آیا شجاعت اعتصاب کردن وجود دارد؟ آیا آن یکپارچگی بوجود خواهد آمد؟
از صبح زود نیروهای حراست کارخانه در لباس کار کارگران در سالن ها پرسه می زدند. آنها البته همیشه زودتر خبرها را می فهمند!!! بین کارگران می لولیدند و با تجاهل از کارگران می پرسیدند فکر می کنید کارگران غذا بخورند؟ و کارگران با تمسخر می گفتند کی جرات دارد غذا نخورد.؟!
زنگ استراحت و غذا زده شد. کارگران باز هم دست از کار کشیدند. برخی به دستشویی ها رفته برخی به رخت کن ها و برخی دیگر لابلای دستگاه ها و روی یک تکه مقوا دراز کشیدند و خود را به خواب زدند. ولی همه ی نگاه ها به درب سالن غذا خوری بود.هر لحظه ای که می گذشت قلبشان تندتر می زد. اولین کسی که به سالن غذاخوری برود،چه کسی خواهد بود؟ لحظه ها باز هم به کندی می گذشت. درب سالن همچنان بدون طعمه باز مانده بود. ولی هیچ کس به داخل نمی رفت.کم کم لبخند جای دلهره را گفت. اما هیچ کس با دیگری حرف نمی زد ولی تمام وجودشان نگاه شده بود و به یک نقطه خیره مانده بود. انگار واقعه داشت اتفاق می افتاد. کم کم شایعه اعتصاب غذای کارگران ایران خودرو داشت به واقعیت می پیوست و یک بار دیگر حرکتی دیگر در جنبش کارگری ایران در کارخانه ی ایران خودرو کلید می خورد. باورشان نمی شد. کسی از درب سالن داخل نمی رفت. 700 ظرف غذای آماده دست نخورد و سرد روی دست کارفرما باقی ماند.
نمی شد باور کرد.انگار کارگران یک باره ناپدید شدند. هر کدام گوشه ای را گیر آورده و تکه ای مقوا انداخته و دراز کشیدند و خودشان را به خواب زدند. انگار نه انگار که تا همین چند دقیقه پیش دستگاه ها روشن بود و صدای خوش آهنگ همهمه کارگران زنگ های زندگی را به صدا در می آورد. قلب ها داشت از حرکت بازمی ایستاد . آ]هنگ دلنواز هماهنگی و همبستگی تمام خوش های دنیا را به قلبشان آورده بود. به حدیکه این قلب های خسته و مهربان، گنجایش آن همه شوق را نداشت. می خواست از سینه ها بیرون آید و صدای دلنواز همبستگی را به گوش جهانیان برساند و بگوید که کارگران ایران خودرو به آخر خط رسیده اند. دیگر تحمل آن همه فشار و تحمیق و تحقیر را ندارند.دیگر نمی خواهند شاهد مرگ کارگری در پای دستگاه های تولید باشند. که از شدت کار جان خود را از دست داده اند. انگار که یاد و خاطره کیوان و....و.... در فضای سالن ها پرواز می کرد. و بوسه به گونه های برافروخته شان می زد.
فقط و فقط یک نفر در سالن غذاخوری نشسته بود . رییس سالن. صحنه ای به شدت رقت بارکه دل کارگران را نیربه درد آورد. بیچاره تا بنا گوش سرخ شده بود.قاشق و چنگال را به دست گرفته بود ودر مقابل چشم های کارگران که یواشکی او را می پاییدند لقمه ها را که مثل گلوله ای سربی در گلویش گیرمی کرد به سختی فرو می داد. سرش را تکان نمی داد و به جایی نگاه نمی کرد.عرق شرم از گونه هایش به داخل گوش هایش می رفت. حتا جرات نمی کرد صورتش را پاک کند. می شد باور کرد که اگر لقمه در گلویش گیر می کرد جرات دست و پا زدن را هم نداشت.کارگران دلشان برایش می سوخت. اخر او تا چندی پیش کنار آنها روی دستگاه کار می کرد. ولی حالا رییس سالن شده بود. چه خوب بود اگر در کنارشان می ماند واین همه تحقیر راتحمل نمی کرد.
8 کارگر در داخل رخت کن بودند. همگی را به حراست کارخانه احضار کردند. آن روز تمام سالن ها در محاصره حراستی ها بود. مضحکانه میپرسیدند چه کار می کردند؟ و آن ها پاسخ داده بودند که در رخت کن چه کار می شود کرد؟ کارت های شان را گرفته بودند و گفته بودند که تا یک شنبه به کارخانه نیایند. و روز یک شنبه هم از همگی تعهد گرفتند که بعد از این در حرکت های غیر قانونی و تجمع های کارگری شرکت نکنند. سالن های غذاخوری در این ساعت پر از سرو صدا بودولی اکنون سکوتی معنا داری در و دیوارش را می خورد.
از صبح بر در و دیوار کارخانه ده متر به ده متر خبراعدام جاسوس اسرائیلی را که در نشریات منتشر شده بود، چسبانده بودند. هنوزهمه ی سالن ها از اعتصاب خبر نداشتند. سالن ال 90 که اصلا خبر نداشت. وقتی خبر به همه ی سالنها رسید کارگرانی که غذاخورده بودند اعلام کردند که از این به بعد به آنها خواهند پیوست.
ساعت استراحت تمام شد. خوشحالی در چهره ها موج می زد. با آنکه گرسنه بودند کار را شروع کردند. تعدادی از مدیران به سالن آمدند تا با کارگران صحبت کنند. ولی آنها مخاطب خاصی نداشتند. نتوانستند با کسی صحبت کنند. خواسته ها مشخص بود: برگشت شب کاری ها به حالت قبل و لغو اضافه کاری اجباری روزهای جمعه. برخی از این کارگران می بایست درشیفت بعدی هم کار کنند. حال چند نفر خراب شد ولی به اعتصاب ادامه دادند. کارگران شب حتا میان وعده ها را هم نخوردند. همه گرسنه بودند و به روی همدیگر نمی آوردند. هدف برایشان مهم تر از همه چیز بود. حالا که شروع کرده بودند باید به هر ترتیب ادامه می دادند. هر چه قدر گرسنه تر می شدند روحیه ها بالاتر می رفت. تمام وجودشان شده بود چشم و گوش . هیچ حرکتی از زیر نگاهشان درو نمی ماند. فقط لبخند پنهانی بود که همراه با برق نگاهشان بر روی یکدیگر پاشیده می شد. دلشان غنج می رفت. باورکردنی نبود. کدام نیرو این اتحاد نانوشته را بوجود آورده بود. جز درد و مصائب مشترک و آگاهی و بینش خودشان.
اعتصاب غذا به شیفت شب کشید. کارگران شیفت شب هم غذا نخوردند.اطلاعه آمده بودکه فقط روز دوشنبه اعتصاب است. ولی گویا کارگران در توافقی نانوشته قصد داشتند که اعتصاب را تا دست یابی به خواسته هایشان ادامه دهند.
سه شنبه فرا رسد. آفتاب داغ تیر ماه تاریکی را از روی سالن ها ی کارخانه جمع می کرد و به کارگران لبخند می زد. آنها خسته و گرسنه سالن ها را ترک کردنددر حالی که روحیه ها محکم تر و مصمم تر بود . شب کاری به تنهایی تمام رگ و پی کارگر را می خورد. به طوری که در نیمه های شب آن چنان دچار فشارهای عصبی و روانی می شوندکه یک حرکت نابهنگام کوچک می تواند حادثه ای جبران ناپذیر را بیافریند. چه برسد به این که گرسنه هم باشد.
باز هم سکوب بود و سکوت . همه روی دستگاه ها مشغول به کار بودند.بدون آنکه با هم حرف بزنند.فقط نگاه ها با هم حرف می زد.حالت خاصی بود .درونشان پر از شوق ونشاط بود و چهره ها خشک و خموش.
صبح سه شنبه مدیران قبول کردند که شیف ها را به حالت قبل برگردانند . بنا بود کارگران سه هفته تمام پشت سر هم شب کاری داده شود. واین یعنی نابودی جسم و روان آن کارگر. اولین عقب نشینی مدیران شروع شد.
وقت نهار یک کارگر آذری زبان پکیجی (کارگر پیمانکاری) از شدت خوشحالی همانطور که دستهایش را به هم می زد به چابکی جلوی درب سالن غذاخوی ایستاد و به نیروهای حراستی باهمان لهجه ی شیرین آذری تکه می پراند. البته او را اخراج کردند. تاوان خوشحالی برای موفقیت قطع شدن شریان حیاتی زندگی کارگر است. امروز به طور مشخص از نیروهای حراست خبری نبود.ولی نیروهای نظامی بالای سالن آماده باش بودند. باز خبرها دهان به دهان از کنار گوش کارگران این پیام را می داد که اگر روز چهار شنبه پاسخ صریحی از طرف مدیریت به خواسته های آنها داده نشود. سوار سرویس ها نخواهند شد. وحال اعتصاب به حدی رسیده بودکه کوچکترین خبر و حرکتی سریعا به آخرین سالن کشیده می شد.
به طور موردی و مشخص موبایل کارگران را ازشان می گرفتند. SMS ها را چک می کردند و از این طریق توانستد طرف های ارتباط را در سالن های دیگر شناسایی کرده و به سراغشان بروند. 120 نفر در این رابطه به حراست خوانده شدند. حالا دیگر از آن آرامش و نشاظ اولیه خبری نبود. کارگران عصبی می شدند. کارگران عصبی تر دریکی از سالن های بدنه سازی یک عضو حراست را کتک زدند. 

چهار شنبه تیرماه 1387
هنوز کارگران مصمم به ادامه اعتصاب بودند. قبل از ساعت ناهار تعدادی از مدیران ارشد به سالن ها آمدند و به سرپرست ها دستور دادند که کارگران به زور به ناهارخوری ببرند. به کارگران دستور می دادند که باید غذا بخوردند. و فقط توانستند 15 نفر رابا زور به سالن غذاخوری بکشانند. آنها هم فقط با ظرف غذا بازی می کردند. ظرف های غذا که روزهای عادی پاک پاک بود. نصفه و آشفته باقی ماندند. به زور غذا خوردن این جوری می شود. اعلام شد که مدیریت ارشد به سالن می آید سرشیفت ها را در سالن ها گرد آوردند و اعلام کردند که مدیریت باخواسته کارگران که لغواضافه کاری اجباری است موافقت کرد.
اعتصاب باز هم به شب کارها رسید. کارگران از غذاخوردن امنتاع کردند. حتا میان وعده ها خورده نشد. کیک و ساندیس را داخل ظرف های مخصوص به داخل سالن ها آوردند و چرخاندند ولی هیچ کس به آنها دست نزد.
باز خبر دهان بهدهان گشت. 5 شنبه کارگران سوار سرویس هانشدند. ولی وقتی شب کارها در آن هوای تفت کرده صبح تیر از سالن ها خارج شدند افراد زیادی رادیدندکه از بالای ساختمان از آن ها فیلم برداری می کردند. بادیدن آنها شروع کردند به هو کردن. سر چهارراه ایران خودرو نیروی های لباس شخصی ایستاده بودند.
یک روز اعتصاب غذای کارگران ایران خودرو به سه روز کشید. نشریات از انعکاس کامل اعتصاب خودداری کردند. مطالب ترحیف شده و کوتاه در برخی نشریات دولتی چاپ شد. صرفا برای رقیق کردن مساله. اما اعتصاب به حداقل خواسته اش رسیده بود. بازگشت شیفت های کاری به روال سابق واز جمله کاراجباری جمعه.
11000 کارگر توانسته بودند یک پارچگی و قدرت خود را برای رسیدن به خواسته هایشان به نمایش گذارندو کارگران خبر داشتندکه نیروهای سرکوب گر دیگر بیش از این تحمل نخواهند کرد وسرکوب شروع خواهد شود.بنابراین به همین حداقل رضایت دادند تا بار دیگر و فرصتی دیگر قدرت خود را برای تبدیل فشار کار و خواسته های خود به نمایش بگذارند. قدم اول پیروزی بود.
5 شنبه دوباره سالن های غذاخوری پر بود از کارگرانی که با روزها و ماهها قبل فرق داشت. امید و نشاط در ذره ذره وجودشان موج می زد همگی به همدیگر آفرین می گفتند. هزینه داده بودند. یک اخراجی و 128 احضار و تعهد و ... ولی مهم نبود . هر کارگری می داند که برای رسیدن به زندگی شرافتمندانه تر بایدهزینه بپردازد.
کانون مدافعان حقوق کارگر

هیچ نظری موجود نیست: